که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
روز نوشت
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
غریبی یعنی:
تو اینجا و یک تخته سنگ انطرف جاده
و تو دلت برای سنگ تنگ
وسنگ...
(۲)
باید
برای ماهم
اسمان تازه ای بخرم...
و برای ماهی هایم اکواریوم تازه تری
وبرای خودم
یک جفت چشم ژاپنی
و یک دل سنگاپوری...
اگر همه ی قفل ها بدست اغیار باشد
تمامی کلید ها ی عالم بدست خداست....
که ساییده شد به خیالم
خورشید گر گرفت...
من
قدحی اب خنک به دستش دادم
ننوشید...
اب را روی سرش ریخت و گفت:
خدایا شکرت...
و هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر من نشسته بود
انسوی میز کنکاش
و نمونه های حروف زا اصلاح می کرد
از خاطر م گذشت...
چرا بر نمی خیزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بیاید و چرخ چاپ را بچر خاند؟
(۱)
به مصر خاک مرا برد عشق ....
می برمت
به مصر عشق بیا...
(۲)
تو یوسف منی...
بگذار تا ببویمت از دور و بگذرم
می ترسم ار ببوسمت ای یار بشکنی
تو مثل کودکی بهاری و برگ گل
تو یوسف منی...
(۳)
این عطر از کجاست؟
در مصر خاک با تو
شبی با تو بوده ام...
تو با منی هنوز!
(۴)
انکس که تا به مصر مرا برد تا شگفت
تا ان درخت لیمو
در خانه ی قدیمی
و قفل های سنگی
و ان شبی که تا تولد خورشید
(بی تو با تو گپ زدم)
وعطر
و انار
انکس که تا به مصر مرا برد کو؟کجاست؟
گاهی دلم هوای خوردن انگور می کند
و دیدن تمامی انسوی پنجره
انگورهای لعل
گنجشکهای صبح
و صبح قاهره....