هرگز نرفته بودی بودی /هستی...
در مرز فاصله های کنار هم /بی هم
در انزوای گمگشتگی خستگی فراغ
و جذبه های واسطه ی عشق و اشتیاق
با من نبود/ نیست...
آنکه کنارم زیست
در من نشست او که کنارم نیست
پیوند با تمامی آفاقٍ آشتی...
هرگز وداع واژه مکتوب من نبود
تا مژده بشارت برگشت
روح تغزل غزل تازه ام شود...
ای عطر ناب یاس بر شاخه های باد
هیهایٍ عمرٍ آن همه بودن...
ای ایستاده سبز در چار چوب در
بالایٍ دلپذیر....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:8  توسط باران
آزادگیم نهنگ را می فهمد
در سینه دلم پلنگ را می فهمد
من بغض زبان بریده ی این خاکم
بغضی که زبان سنگ را می فهمد
پ ن:
حالم را گرفتند
حالت را گرفتند
حالش را گرفتند
حالمان را گرفتند
حالتان را گرفتند
حالشان را می گیریم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:33  توسط باران
|
می پرسی ام....
که سال تو هان !چون رفت؟
می گویمت
که با دل پر خون رفت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:32  توسط باران
عطر مرموز پاببز
سیم های سه تار را انباشت
باید چیزی ورای ترانه زاده شده باشد
که از تقلای سر انگشتان من
حس مضاعف عشق می ریزد
پاییز غوغا کرده است انگار...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:55  توسط باران
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:49  توسط باران
(۱)
غریبی یعنی:
تو اینجا و یک تخته سنگ انطرف جاده
و تو دلت برای سنگ تنگ
وسنگ...
(۲)
باید
برای ماهم
اسمان تازه ای بخرم...
و برای ماهی هایم اکواریوم تازه تری
وبرای خودم
یک جفت چشم ژاپنی
و یک دل سنگاپوری...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:26  توسط باران
|