تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

و حوصله ی انتظار...

و باز هم....

بوی پاییز و بوی باران بوی برگهای از نفس افتاده

ومن تنها....

و تو تنها

و حوصله ی انتظار... از چشمان دلتنگی چکید....

و تو رها

وبرگ رها

و باد رها

ومن....

"چو تخته پاره بر موج...

رها... رها... رها من"

ومن هستم !

بی تو....

و تو نیستی!

با من....

وسری که گه گاه می کوبد به دیوار خاطرات

و توکه پشت پلکهام خیس می شوی زیر باران یادت....

و روزهایی که نمی دانم کی؟

اینهمه دور شد...



و تو رها...

و زمین رها..

و زمان رها....

ومن...

"دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 9:35  توسط باران  | 

دلتنگم....

چقدر اینجا خوبه...

اینجا خونه ست امن گرم صمیمی آرام...

دلتنگم...خسته ...مردد

خدا میدونه چقدر احتیاج به سکوت دارم...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:46  توسط باران  | 

این هم بماند...

گاهی حکایتا یه وقتایی شکایتا هم شنیدن داره....

نشستن پای درد دل بعضی ادما درد داره

این که چقدر درد و تاب میاریم...بماند

اما حرف اینه اگه یه روزی یه جایی پای یکی از این قصه ها نشستیم و درد مون اومد

فکر نکنیم قصه فقط مال اونای دیگه ست

ما همه شرکیم اینو با یه ذره دقت میشه فهمید

حالا کو اون یه ذره دقت...

اینم بماند....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:12  توسط باران  | 

"مزامیرم و کل می کشند کلماتم"

خداوند نور و نجات من است از که بترسم....

خداوند ملجای جان من است از که هراسان شوم؟

اگر لشکری بر من فرود اید دلم نخواهد ترسید

ای خداوند چون به اواز خود می خوانیم

مرا بشنو و رحمت فرموده استجابت فرما...

تو گفته ای روی مرا بطلبید

روی تو را ای خداوند خواهم طلبید...

روی خود را از من مپوشان...

تو مدد کار من بوده ای..ای خداوند نجاتم مرا رد نکن و ترک منما....

چون پدر و مادرم مرا ترک کنند انگاه خداوند مرا بر میدارد

ای خداوند طریق خود را بمن بیاموز مرا به خواهش خصمانم مسپار

زیرا شهود کذبه و دمندگان ظلم بر من برخاسته اند...

می مردم اگر باور نمی کردم که احسان تو را درزمین زندگانیم نخواهم دید...

برای تو منتظر خواهم بود و در تو قوی خواهم شد ایمان دارم که تو دلم را تقویت خواهی کرد....

                                                           "مزامیر داوود"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:58  توسط باران  | 

باید اکنون بروم...

دلم رفتن  می خواد

یه جایی منو صدا میزنه که نمی دونم کجاست!!

اما باید برم

احتیاج دارم که برم

خیلی خسته م....

خیلی کافی نیست خیلی خیلی خسته م....

پ.ن:دعا کنیم برای دوستی که او هم سفر دوست میداشت اما اونقدر دست پای خودش رو بست که اسیر شد .دعا کنیم براش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:18  توسط باران  | 

خوشحالم...

سه روزه تمامه هر چی به موژان میگم...

میگه :به یک خانوم مهندس این مملکت که اینو نمی گن...اونو نمی گن...

به یک خانوم مهندس این مملکت که اینجوری حرف نمی زنن...

وا مثه اینکه من یک خانوم مهندس این مملکتما...

خلاصه شما ها شاهد و ناظر باشین اگه جایی خوندین که یک خانوم مهندس این مملکت مورد اصابت ضربات بیل قرار گرفته نگین تقصیر ازباران بوده...

پ.ن:خفه م کردی بچه...

پ.ن: انگار همین دیروزبود موژان  رو بردم مدرسه ...

پ.ن:فرهاد عزیز تو فیس بوک عکسهای فارغ التحصیلی دریا کوچولو رو گذاشته بود  مبارکا باشه چشم بر هم بزنین عکسهای فارغ التحصیلی دانشگاهش رو میگذارید انشا الله...

 درباز تو  فیس بوک فروغ عزیزم هم عکسهای اغاز مدرسه نیکی   رو دیدم چشم شما روشن فروغ جان وقتی با هم اشنا شدیم نیکی تازه بدنیا اومده بود ...انشا الله روزهای بهتر و بهتر...

خوبه  که شاهد رشد و بالندگی بچه هامون هستیم برای من که این خوش

ترین لحظه ی زندگیم بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 8:27  توسط باران  |