تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

این نوشته ها تیتر ندارد...

دارم بی صدا از خودم عبور می کنم

چه طولانی شدم من این روزها...چه کشدار و یکنواخت انگار جاده ی کویر...امروز بعد مدتها رفتم سر کاررررر

مشتری که حرف می زد دلم می خواست فریاد بکشم...قبلن تر ها با شهر آشوب یک شیوه برای گریه پیدا کرده بودیم پیش از رفتن به خونه پشت فرمون ماشین...می رفتم بام شیراز یک دل سیر گریه می کردم حالا یک سیستم درون ریز کشف کردم برای سر کار اشکهام میریزه تو حلقم...

جای صلیبت روی شونه هام درد می کنه جلجتات خیلی دوره...

ای یار ای یگانه ترین یار....

یهو چیکار کردی بی هوا؟...پرم بد شکسته...بدددددددددد

اما تمام میشه درست میشه...فردا بهتر از امروزه...

اما گمان نکنم بتونم دیگه هر گز بپرم پرم بد شکسته....

در کنج قفس حسرت باغ و چمنم بس

چون ریخت پر و بال ز پرواز نگویم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 3:32  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

ما بی تو خرابم تو بی ما چونی؟

نبودنت مثل زخمیه که هر آن سر باز می کنه...هنوز خوب جوش نخورده انگار...

برف از سرم گذشته انگار

در گذر این اردیبهشت /اردی جهنم....

تو رفته ای و سپید مانده رد پای رفته هایت...

خط انداخته محل گذرت بین دو ابروم///

وقلبم هی بین دوتا سنگ آسیاب فشرده می شود...وقتی اینهمه از تو بی خبرم...

بی خبری/ خوش خبری....

من 

چقدر حوصله ی هیچ کس رو ندارم اینروزها..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:1  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

دارم عادت می کنم به نبودنت...

امروز پیاز زنیقها و سنبلها رو از خاک بیرون آوردم پیچیدم لای روزنامه گذاشتم ته گلخونه که نور نبینند...

یه تیکه سنگ از رودخونه آوردم قهوه ایه اونم پیچیدم تو روزنامه گذاشتم تو تاریکی کتار پیازها...به نظرم گاهی باید احساسش رو قلبش رو تو تاریکی بخوابونه یه جای تاریک تا به آرامش برسه....باید قبول کنی باور کنی...درد هم یک جز از زندگیه همیشه می شنیدم که زن و شوهر ها طلاق می گیرند نا مزدی و عروسی آدمها به هم ی خوره آدمها همدیگر رو ترک می کنند اما هبچوقت حس نکرده بودم این جدایی ها چه دردی دارن....

اون خانوم چه راحت راجع به رابطه ی دو. ماهه حرف می زد ممکنه حالا این شخص با من باشه دو ماه دیگه با یکی دیگه...یعنی چی؟ پس احساس عاطفه علاقه چی میشه؟ فقط با همند که با هم باشن بعد هر کی خداحافظ...چطور به این نتیجه رسیدن؟چرا من نرسیدم؟ نمیشه هر گز نمی رسم...این مفهوم تا اخر عمر معناش هرزه بودنه تو ذهن من....اونم حتمن شوخی میکرد...دلم می خواد برگردم ازش بپرسم...

نمی پرسم سر پوش می گذارم روی زخمهای روحم و می گذرم تو که رفتی این رو روزی هزار بار به خودم می گم که یادم نره لطفن دیگه تو خواب صذام نزن بیدارم نکن دارم به تنهایی عادت می کنم...به اینکه تو نباشی...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:35  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

چه دلتنگم.چه دلتنگم 

دارم با قصه می جنگم...

پ.ن: نامردیه جنگش خیلی نا برابره...

هیس ...سکوت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:42  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

دلم یک خواب آروم می خواد کاش امشب بتونم بخوابم...

گیج گیجم اما بی خواب...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:5  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

جاده 

در عبور انبوه مردمان هم 

همیشه تنهاست
زیرا که دوستش نمی دارند ...

زیرا که دوستش نمی دارند ...

زیرا که دوستش نمی دارند ...



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:0  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

امروز که به زری گفتم دارم میرم پکی زد به گریه...عزیز دلم چقدر مهربونه این زن...این چند مدته پخته و روفته و شسته بی منت بی گله بی شکایت...با عشق..هنوز عشق توی دنیا هست...هنوز خوبی هست هنوز بهار هست هنوز عطر بهار نارنج هست...

این خوبه...

انرژی لازم دارم برای دریافت این همه خوبی باید خوب باشم...

جمعه رفتم سر ختم لیلی دختر ساران گل فقط 23 سالش بود سرش گیچ رفته افتاده توی سد آب برده تش اون دورها اشکم نیومد فقط حس کردم چقدر راحت شده....

لیلی مرده ده هنوزم پر تکاپوست چقدر دخترای جوون خوش قلبن چقدر شادن چقدر نیروی جوونی درونشون موج می زنه...

اعظم خوشگله صورت گرد و موی پر مشکی بغض که می کنه لباش جمع میشه و می لرزه تو چشاش سیلاب را می افته این چند مدته هر روز که از کار خونه فارغ شده بهم سر زده  شکل شمیمه به نظرم ...پس چا شمیم با بغض من بغض نکرد؟؟

خوشحال بود و این دلم رو بدرد آورد بدم بدرد آورد...

به جاش سجاد بچم خوش قلبه باهاش حرف زدم کلی از پایان نامه ش از درسش از اینکه باید زمین اجاره کنه....گفت مثه بچه ای که با مادرش حرف می زنه ..بی نظیره و من عاشقشم...طبعش بلنده مغروره اما خوش قلب هیچی نگفت اما من اروم شدم....

اعظم که فهمید دارم می رم بغض کرد دیشب تموم دخترا جمع شده بودن اینجا تا بوق سگ گفتن و خندیدنو و رقصیدن... هر کاری بلد بودن کردن تا من خوشحال باشم /خوشحال نبودم اما لبخند زدم فکر کردم این همه اشک و آه و ناله ی این روزها بس بوده براشون......

دارم بر می گردم هر چند وسوسه م باز هم بمونم....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:27  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

یادم بماند 

این بار که دیدمت

چشم از صدات بر ندارم...


پ.ن:صدات آرامش داشت...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:8  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

همیشه غرورم مانع مجادله می شد....

اینبار جنگیدم ..

بی غرور...

 برای اینکه ثابت کنم برام  ارزش داشت و خوشحالم....

برای اولین باره که برای جنگیدنم خوشحالم....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:6  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

انسان پوچ 

انسان پوچ پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن می درند

و اوچگونه از کنار درختان خیس می گذرد....

صبور سنگین سرگردان....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

تو نیستی که ببینی...

تو نیستی که ببینی////

حال حاجی حال سگ....سگ تو پوزی خورده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:19  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

از پنجم اردیبهشت شروع کردم به نوشتن دوباره...خوبه اینجا امنه...همینجا می نویسم.........می خوام همینجا بمونم توی ده...ادما تازگیا منو می ترسونن...ان نیست کنارشون

خوبه که اینجا امنه...مثل کنار تو که امن ترین جای دنیاست...

تقصیر تو نبود/ نیست من قدر ندونستم ....من لایق بهترین نبودم...تو بهترینی ....این رو نگفتم بهت

هیچوقت تا تمام شد...تا تمام شدم ...تو آغاز شدی و من ارومم...ارومم..

فقط خسته م...یک کمی....



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:26  توسط باران  | 

......

هیس!

آروم باش...آروممممممممممممممممممممممممممممممممم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:14  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد

بی آغاز شروع شد...بی انجام تمام...

راحتم ....حالا می دونم خوشحالی...خوبه اینا رو نمی خونی...سکوت می کنم...حال این روزهای منو هرگز نخواهی فهمید...

امروز تمام روز خواب بودم خواب موهبت خوبیست فکر کنم زری هم راحت بود...

دلم برای مامان بزرگم تنگ شده دلم آغوش بی دغدغه می خواد...

خوب شد هر گز نگفتم چقدر بهت وابسته م...چطور عادت کنم؟؟

چرا هیچی نگفتی؟

درد فقط سه حرفه پس چرا یه دنیاست؟

یه دردی که از حنجره شروع میشه می پیچه تو تمام زندگیم...کی بود گفت تمام زندگیم درد می کند؟؟

تمام هستیم درد می کند اما بی قرار نیستم...

مثه وقتی که محمد رفت سنگ بسته بودند به پاهام نمی تونستم نفس بکشم....

درست متوجه نمی شدم چه اتفاقی افتاده روزها گذشت شاید هم سالها تا فهمیدم چی به روزگارم اومده....حالا هم همین طور فکر کنم روزها بگذره...اما محمد وقتی رفت خوشحال نبود تو اما خوشحالی و این خوبه...

خوبه؟نمی دونم احتمالن خوبه دیگه...

فردا در موردش فکر می کنم...فردا....فردا روز دیگری خواهد بود...حتمن فردا روز دیگری خواهد بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:9  توسط باران  | 

تو گزارش اماری وبلاگم یه بازدید کننده دارم از امریکا

که به پست های قبل  از سال 86 من دسترسی داره اگه این پست رو می خونه لطفن برام پیام بذاره یا ایمیل بده چون برای خودم قابل دسترسی نیست...

ممنونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:25  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

امروز مامانم گفت مگه تو خدا رو نداری؟

خدایاااا من دارمت توچی؟ منو داری؟

به یه قلب جدید از درگاه پر عظمتت محتاجم....

مرا دریاب...

ای خوبم 

هنوزم اب می کوبم 

هنوزم باد می روبم

چرا عادت نمی کنم؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:17  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

امروز تمام روز سر درد داشتم....

همه جی امروز تلخ بود...

تلخم این روزها/تلخند این روزها...کندند...کشدارند....روز شب نمیشه شب صبح...

و این دردی که لجام گسیخته حمله میکنه به قلبم...می زنه به رگ و ریشه....سرم درد میکنه...

رفتم پیش بهداروند بدتر شدم...باریدم کنار پیرمرد قصه ی خودش فراموشش شد...

چقدر از محمد گفت از عمل چشمش که هنوزم به محمد دعا می کنه...خوبه برا دنیاش کاری نکرد شاید برای اخرتش کری کنه این دعاها...اینکه خودش همراه امداد گرا می رفته مجروح می اورده از پسراش از زنش...گفت و گفت و گفت و من باریدم /من باریدم...ای لعنت به این اشکی که بند نمیاد لعنت به این چشم که خوابش نمی بره لعنت به من که اینهمه خرم....

خسته م کاش می دش تنم رو ببرم بخوابونم...ارومش کنم...کاش قبل از رفتن باهام حرف زده بودی کاش می گفتی چرااااااا.....

کاش من دنبال چرا نمی گشتم...تمام شده یکی بود یکی نبود...یه روز بود و یک روز دیگه نبود....

چرااااااااا؟ چرا تو سکوت نگفته....خداااااااااااااا...اینهمه ازمایش...من؟ یه تنه؟ بسه به خود خودت...بسه...دارم می برم....دارم می برم....خسته م خوابم میاد سرم درد می کنه...دارم دیوونه میشم....من که گفتم حالا که تو موقعیتت این شده بیا تمام کنیم گفتی نه...بعد تو سکوت گذاشتیم و رفتی؟؟؟این کجای ادمیته...اسم اینو من چی بذارم...اصلن خودت اسمش رو چی میذاری؟

من باید اینا رو بنویسم که چهار تا دختر 14 ساله بیان از تجربه ی دوست پسر بازیشون بنویسن...ااااااای خدااااااااااا .....

از آرامش خودت بزیز...از آرامش خودت بریزززز


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:22  توسط باران  | 

چقدر امروز اینجا بوی بچه ها رو میداد...

بوی روزای رفته جوونی بوی نوجوونی و جوونیام....دلم برای آرنوش تنگ شد برای فریبا...برای مامان پوران....مسعود فریبرز محمد....

امروز اینجا بوی دلتنگی میداد....

توی این گیر ودار مویدی اومد حوصله ی حرف جدی ندارم...دلم  می خواست خفه ش کنم تا ساکت بشه...فکر کنم اونقدر مه و گیج نگاش کردم که دمشو گذاشت رو کولش و رفت....

وقتی می رفت گفت خانوم دکتر ماشالا به قالی کرمونی می مونی روز به روز جوون تر میشین....

فکر کنم منظورش موهام بود که مشکی کردم///تعریف شنیدن مردم این روزا هم یه جور آزاره...

هه ....دلم خواست بهش بگم برو به جهنم مادر.....

تو دلم گفتم....دلمم کم خنک نشد....کاش همه سکوت میکردن...اونوقت روح رو به موت من آروم میشد....

بیچاره زری هی پا به پا میشه که حرف کلمان بخش دعا نویس رو پیش بکشه... اخمش کردم رفت دیگه سراغم نیومد....

عصری میرم سراغ بهداروند...اونو دوس دارم زنش که مرده تنها شده...بچه هاش تو جبهه همرزم محمد بودن

هر سه تاشون شهید شدن....حالا که زنش مرده تنها شده...تنهایی بده...بخصوص سر پیری اصلن دردتو  پیری بدتره طاقت آدم طاق میشه..مثه طاقت من که طاق شده ....کاش بذارن تو لاک خودم باشم...دلم نمی خواد هیچکی صدام کنه چرا مردم توقع دارن همیشه یه جور باشی؟

تو که می خواستی بری تو که می خواستی جا بزنی چرا هموون اول که این همه نه شنیدی این همه اخم دیدی نرفتی؟؟؟

گفتم که آدما رو باور ندارم....تو مجبورم کردی  باورت کنم بعد بقول رضا جلدم کردی بامت تعطیل؟؟؟

هنوزم تو شکم....شایدم تو شوکم...

من که هر روز دعا می کردم که خدایا ما را از شریر حفظ نما و در آزماش نیاور...

این همه آزمایش سخته.... فکر منه له شده هم بکن پدر....

دارم میمرم از شدت این همه امتحان...دارم له میشم....

ولش کن دوباره بغض می ترکه دماغ شبیه آلبالو ان میشه...باید عادت کنم....باید عادت کنم....


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:21  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد...

چقدر نزدیکم به حس درخت شکسته کنار نهر

چقدر نزدیکم به حس بلبل خرمایی تو قفس...چقدر نزدیکم به حس برگی که داشت وسط ابگیر تو اون لجنا دور خودش می چرخید....

و سر صبحی در قفس بلبل خرمایی رو باز گذاشتم نرفت کزکرده بود کنچ قفس گمونم از بیرون می ترسه از ازادی....اونقدر نرفت تا زری اومد در قفس رو بست کلی هم نفرین نال به حسن بیچاره کرد...

چقدر سرده اینجا...چندم اردیبهشته؟!!!

اصلن چند شنبه ست امروز....زری تصمیم گرفته برام از کلمان بخش دعا بگیره...ها ها ها کارم به کجا رسیده میگه چیز خورتون کردن خانم...کی ؟ فکر کنم تو منو چیز خور کردی؟

یاد اون شعره افتادم فکر کنم مال سعدی بود...در مورد اون مردی که طناب انداخته بود دور گردن گوسفند گوسفنده دنبالش ی رفت...

نه این ریسمان اورد با منش

که احسان کمندیست بر گردنش...

احسان تو منو اینجا کشوند/می کشونه...تا کجا؟ تا کی؟

خسته م...امروز از سر صبح دلکش گوش دادم به نظرم حس اونم می فهمم...

داشتم فکر می کردم سهراب چه حالی داشته وقتی گفته و رفت تا لب هیچ...و پشت حوصله ی نورها دراز کشید...به نظرم حس سهراب رو هم می فهمم....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط باران  | 

این نوشته ها تیتر ندارد....

کارت شده همین هر شب راس ساعت چهار بیدارم می کنی و من بلا تکلیف نمی دونم چیکار کنم و به کی پناه ببرم...

تو که میدونی من روز وقت خوابیدن ندارم...پس لطفن....

سر شبی زری آش درست کرده بود...بوش همه جا رو پر کرده بود گرسنه م شد با خودم گفتم نشونه ی خوبیه...اما وقتی سعی کرد خودش بهم غذا بده شد زهر مار ...یادت افتادم...چرا اینقدر در حقم مادری کردی؟ اینهمه مراقبت و مواظبت...حالا باور می کنم برا سجادم مادری کردی فقط شیرش ندادی....

بیچاره بچه ها حالا می فهمم چرا وقتی مادرشون رو از دست میدن اون جور فغان می کنند و می ترسند...کی پر میشه جای اینهمه خالی...تو بگو چطور عادت کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:27  توسط باران  |