تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

یار توام یار تو تنهاستم

عاشق و شیدای تو تنهاستم

 

پیش نگاه تو اگر گم شوم

در خم هر موی تو پیداستم

 

بی تو ز هر خار و خسی کمترم

با تو به اندازه ی دنیاستم

 

دوش سبویم سر سجاده ریخت

سجده زدم در می و بر خاستم

 

مست به خمخانه ی مجنون زدم

گفت که من تشنه ی لیلاستم

 

جز تو مرا بر در کس راه نیست

در بگشا" خواجه "که تنهاستم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"تشنه ناز توام زان می نابم بده

مست و خرابم ولی باز شرابم بده

 

جز تو کجا رو کند انکه ندارد کسی

از همه جا رانده ام خواجه جوابم بده

 

دوش نبودی و من باده تلخی زدم

شربتی از خم عشق بهر ثوابم بده

 

سجده زدم سمت تو در پی تکبیر عشق

بهر وضو کردنم کوزه ابم بده

 

مانده دلم در خم موی پر از تاب تو

در گره وصل خود باز تو تابم بده

 

در هوس روی تو چشم مرا خواب نیست

این دم اخر بیا وعده خوابم بده"

                                                                                    دکتر عبدالهی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:49  توسط باران 

سفر کردن را دوست دارم خیلی وقتها سفر برای من تنها  سرگرمی نیست

 گاهی راه چاره است و راه  فرار و گریزگاه ست.....

 باربر دل که سنگینی میکند باید ان رو توی کوله ای ریخت و زد به چاک جاده

 رفت و تا جایی که می شود دور شد از انچه ازاری شده بر دل

 سفر بریدن است و جدا شدن ودور افتادن و فراموش کردن

رفتم تا ببرم جدا شوم دور بیفتم و فراموش کنم....

روزی که رفتم دلم هیچ کس و هیچ چیز جز تنهایی و سکوت نمی خواست

 

ازشیراز که دور می شدم با خودم عهد کردم که دور بریزم تمامی انچه در کوله دارم...

گفتم کنار دریا که رسیدم تمام کوله ام را پرت می کنم توی اب ...دوست را دشمن را

غم را شادی را خاطراتم را ...دلم می خواست ادم دیگری باشم دلم می خواست فراموش کنم

تنهاییم را دردم را مادر بودنم را فرزند بودنم را خواهر بودنم را...

 دوست بودنم را دشمن بودنم را احساسم را افکارم را...

دلم نمی خواست بیاد بیاورم که بوده ام و چه کرده ام.....

دلم ادم تازه ای می خواست با اسمی تازه وشاید حرفی تازه برای گفتن

 دلم می خواست توی اینه کس دیگری را می دیدم جز خودم

 یک زن سیاه پوست از قبیله ای وحشی  قلب افریقا با موهایی سیاه وز کرده....

یا رقاصه ای کولی یا اسکیمویی در قطب جنوب

هر که به جز من

این من دردناک....

می خواستم مادر فاطمه را با تمام بی پولی و درد کمرو خرج سنگین عملش توی دریا بریزم

لیلا را با بچه ی گرسنه و شوهر زندانیش

ان مادر و دختر  کنار خیابان را که چیزی به جز خود برای فروش نداشتند

بچه ی دست فروش کثیف را

کودک افغانی توی دار الرحمه را

شهرام شکوه را با ان کفن غرق بخون....بهناز کم حرف بی صدا را با دستهایی

که بخون همسر مظلومش الوده شده.....

همه را...

عشق و عاشق معشوق را....

با محبت و بی محبت را...

دو ست  و دشمن را...

رفیق و نا رفیق را...

مرد و نامرد را....

خودم را دلم را وجود بی وجودم را

سکوتم را بغضم را حرفهایی که نه تنها حرمت که دل میشکست...

فکر می کردم می شود همه را دور ریخت توی دنیایی دیگر غرق شد....

حالا این منم

از سفر باز گشته ام همانی هستم که بودم... با همان کوله....

دلم هیچ چیز و هیچ کس جز تنهایی و سکوت نمی خواهد....

بازهم همان چهار دیواری همان سکوت همان خاطرات همان بغض

همان وجود بی وجود فقط کمی خسته تر کند تر اهسته تر...

نشد که تکه تکه ام را دور بریزم....

نشد یا نخواستم یا نتوانستم بماند برای....

شاید وقتی دیگر....

مهم منم که هنوز اینجام ...

و اینجا!!!!

اینجا شیراز است خشک خشک و دریایی برای دور ریختن هیچ چیز وهیچ کس موجود نیست..... باید فکری دیگر بر احوال این کوله بار سنگین کنم...

شانه هایم درد گرفته است....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط باران 

من تمنایم را....

چوب حراج زدم

همه احساسم را

ریختم روی طبق

تا که بفروشمشان ده شاهی...

 

آی.... احساس قشنگ

آی.... احساس لطیف...

ای.... احساس محبت...باور

آی احساس پشیمانی و درد

آی احساس ندامت دارم....

 

آی.... احساس رفاقت قربت

آی.... احساس حقارت  نفرت

آی احساس دروغ....

آی احساس خریت دارم....

 

آی.....

احساس به شرط چاقو

ببرید و ببرید....

مفت مفت

همه شان

روی هم

ده شاهی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط باران 

عبور خستگی از روی راه یعنی مرگ

سقوط از همه سو توی چاه یعنی مرگ

 

دوباره لاشه ی من روی شانه های زمین

دوباره عکس زمین توی ماه یعنی مرگ

 

من و تو مثل دو تا اشتباه رخ دادیم

و اقتضای ...دو تا اشتباه یعنی مرگ

 

مترسکی شدم و با کلاغ دوست شدم!

و زا براه شدم زابراه....یعنی مرگ....

 

دوبار مار مرا می گزد و این یعنی

دوباره بند سفید و سیاه یعنی مرگ

 

قطار ثانیه ها سوت می زند باید....

سریع رد بشوم ایست گاه یعنی مرگ

 

دوباره بغض مرا تنگ می کشد به بغل

و این سکوت پر از بغض و آه یعنی مرگ

 

و آه ها همگی" آ"ی بی کلاه شدند

درین زمانه سر بی کلاه یعنی مرگ

 

به چشم این من خسته گناه یعنی عشق

به چشم این همه آدم ...گناه یعنی مرگ

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط باران 

شب‎و‎سكوت‎وسه‎تارىكه لال مانده،منم
بيا كمى بنوازم ، بيا كمى بزنم!


نه چنگ شور و جنونى ، نه پنجهءگرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم


و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى‏شكنم


دوباره مينگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم


ببين چه بر سرم آورده عشق و با اينحال
نمى توانم از اين ناگــزير دل بكنم


چنان زلال تورا تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم


غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم


سكوت مى وزد و دركنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم


مجال پرزدنم نيست، بعد ازاين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:11  توسط باران 

گفتند :

دل بکن...

برو!

تمام...

به پشت سر اگر نگاه کنی

سنگ می شوی...

 

حالا

در خلوتم هرشب

از تیشه ات

صدای نالیدن سنگ می اید....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:5  توسط باران  | 

یک بار دیگر دل من دارد خطا می کند باز

                                     با پاره های دل خود چون و چرا می کند باز

 

تو چشم خود را گرفتی تا سایه ام را نبینی

                                   این سایه ی زشت قوزی هی پابه پا می کند باز

 

اطوار می اید این چشم  دیریست ادم ندیده ست

                                     با من که می پایم او را اینگونه تا می کند باز

 

دریای چشم تو ابریست؟یا اسمان گرگ و میش است؟

                                   حس شما  هر چه باشد این دل هوا می کند باز

 

از "صبر" چون می گذشتی خورشید پشت سرت بود

                                    پایین ان کوچه یادت ما را صدا می کند باز

 

من هم که می رفتم از دست مهتاب سر می زد از کوه

                                  سنگی پلی نه کلامی ما را جدا می کند باز

 

فردا که باران ببارد از اسمان می شوی سیر

                                  یک چشم لبریز ابری نامت صدا می کند باز

 

این بغض خیلی بزرگ است قد ستم قد دشنام

                                 دستی که برکت ندارد ما را سوا می کند باز

 

من" اب را گل نکردم" در "خانه ی دوست" اما.....

                               در قلب دریایی من اتش شنا می کند باز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط باران  |