از بیمارستان که بر می گشتیم .لم داده بود رو صندلی جلو وبا چشم نیمه باز چراغای خیابونو نگاه می کرد. گاهی سر بی موشو به زحمت روی گردن نحیفش میچرخوند و زل میزد به در مغازه های بسته که تو تاریکی خیابون زندفارغ از هیاهوی روز اروم خوابیده بودند.اهسته به طرفش برگشتم که بگم خوب شد خون گرفتی مطمینم که بهتر میشی امشب و راحت میخوابی اما حرف تو دهنم ماسید چشمهای نیمه بازش به قدری درشت شده بود که انگار میخواست خیابونو با تمام خاطراتش یه جا ببلعه.اروم گفت بریم شاهچراغ؟؟؟از ذهنم گذشت این وقت شب؟؟؟ساعت از ۲هم گذشته بذار فردا . دهنمو باز کردم و گفتم چرا که نه؟؟؟!!!!!.یادم نیست چند بار دور فلکه گشتیم ۱بار ؟بار۲؟ ۳بار؟ ۷بار؟مثل عروسا دور فلکه میچرخوندمش و بی صدا فریاد میزدم
یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!
یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!
یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!!
و کلمه ها مثل کلاف کاموا گلوله می شد تو گلوم.و طنینش مثه اتشفشان از گوشام بیرون میزد.بی اینکه جرات اشک ریختن داشته باشم.۲۰ دقیقه بعد دوباره خونه بود و تاریکی شب وسکوتی که تنها خس خس نفسهایی به شماره افتاده می شکستش و من که با چشای بسته مثه هر شب میشمردمشون ۱-۲-۳-۴-۵-۶ ....و تکرار بود و دوباره و دوباره ودوباره...امن یجیب مضطر اذا دعاویکشف السوء.......وباز ۱-۲-۳-۴-۵-۶- امن یجیب .....و بازشمردم ۱-۲-۳...و انتظار صدایی نبود به سرعت به طرفش رفتم ماسک اکسیژن روی پیشونیش بود.
می خوای خود کشی کنی؟خواستم ماسکو روی صورتش بذارم.انگشتامو توی هوا قاپید. چشماش کاملن باز بود لبخند محوی رو لباش میدرخشید اهسته گفت حبیب. گفتم دایی حبیب رفتن خونه فردا صبح میان. انگشتامو طوری فشار داد که دردم اومد و با همون خنده گوشه سقفو نشون داد و گفت حبیب!!!!! و نفسهاش به شماره افتاد صورتش کبود شده بود و بدنش لرزش خفیفی داشت ماسک رو روی صورتش گذاشتم و فریاد زدم یکی بیاد کمک.... و التماس کردم نفس بکش نفس بکش نفس ...نفس.... نفس ....به خاطر خدا نفس بکش.
دیگه نفهمیدم چی شد حس کردم توی اب افتادم سنگین سنگین مثه اینکه سنگ به بدنم بسته بودن طنین صدا هایی که میگفت ساکت باش ساکت تو که نمی خوای جون پشتش کنی میخوای؟؟؟ درست مفهوم حرفاشونو نمی فهمیدم فقط میفهمیدم که کار بدی میکنم که نباید انجام بدم. به سرعت انگشتای یخ زدم لبای لرزونمو محکم چنگ زد اما مگه میشدصدای خر خر این حنجره لعنتیو قطع کرد؟سعی کردم اروم باشم با لحن محکم اما مهربون به خودم گفتم نفس نکش!! نفس نکش !!!! لعنتی مگه با تو نیستم میگم نفس نکش!!! حالا چند سالی از اون ماجرا میگذره خیلی وقته که دستمو از رو دهنم برداشتم اما هنوزم که هنوزه یه بارم نفس نکشیدم!!!!!
حاضرم قسم بخورم.