تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

بر او ببخشایید

بر او که گهگاه

پیوند دردناک وجودش را

با اب های راکد وحفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد

 

بر اوببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که ارزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش اب می شود

 

بر او ببخشایید

که از درون متلاشی ست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

 

براو ببخشایید

زیرا که محسور است

زیرا که ریشه های هستی بار اور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

وقلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند

بر او ببخشایید!!!

                                                                                                                فروغ فرخ زاد                                                                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:58  توسط باران  | 

 

چند روز پیش  حین گشت و گذار های اینترنی به وبلاگ عجبیبی برخوردم به نام ازدواج موقت که در ان زنی"در کمال افتخار " به شرح ماوقع بیست و سه بار ازدواج موقتش پرداخته بود و انچنان در باب ثواب و وجوب این امر به ظاهر فرخنده داد سخن داده بود که گویی جز ارضا تن در زندگی دینی تکلبفی بر دوش کسی گذارده  نشده . راستش برای من جدای از تاسف تعجب و تهوع سوالات گوناگونی پیش امد که هر چه در ذهنم بدنبال پاسخی برای ان می گردم کمتر می یابم.از جمله این که چطور میشود با 23 نفر مرد معاشرت داشت و به خود افتخار کرد و به هیچ نقصی در  خود شک نکردزمانی که حتی یکی از انها صلاحیتت را برای مادر بودن و زن زندگی بودن تایید نکنند واقعن پس از اتمام صیغه از این که مانند دستمال کثیفی دور انداخته میشدی احساس رضایت می کردی؟یا اینکه همسرت که به قول خودت در طول سال چندین بار بدن مبارکش را به این امر مستحب اختصاص می دهد وقتی در مقام همسر و پدر پا به حریم خانه ات می گذارد چطور شهوت رانیش را توجیه می کند.؟؟؟حس نمیکنی همسرت کمی شبیه کفتر حرم باشد که اب و دانش را جایی دیگر می خورد و فضله اش را  درخانه تو می اندازد.نه!!!! شما یا واقعن معنی عشق و احساس و خانواده را نمی فهمید یا برای پیش بردن و به کرسی نشاندن اهداف اربابان شهوت پرستتان خودتان را به ان راه می زنید. از نظر من بسیار شریفترند زنانی که کنج خیابان به انتظار مشتری برای سیر کردن شکمشان می ایستند تا شمایی که با افتخار و به صورت علنی اسباب به گند کشیدن جامعه را فراهم میکنید بازیچه ای کثیف میشود و با افتخار به ترویج کثافت می پردازید.

به خدا قسم عشق میان زن و مرد حرمت دارد به تبع ان هر انچه که اتفاق می افتد مقدس است. معنی ازدواج الودن تن به تن نیست بار معنایی قوی تری دارد ازدواج اشتراک است اعتماد است تکیه کردن و تکیه گاه بودن است. مامن و مرهم بودن است پوشیدن و پوشاندن است. ایا میشود؟؟!! به تکیه گاه موقت ، مامن موقت، مرهم موقت اعتمادموقت کرد؟؟...اگر بزرگان احترام سفره را واجب دانستند نه به خاطر نان و نمک و گوشت و پلوییست که بر سر سفره گذاشته می شده نه!!! حرمت سفره از حرمت پدر ی است که دست رنجش را در طبق اخلاص گذاشته به خاطر شرافت مادریست که برای اسایش همسر و فرزندش از جان مایه می گذارد.باور نمی کنم که از حرفهایم چیزی بفهمی .هر گز باور نمی کنم...

در خلال این سالها خیلی حرمتها شکسته شدهیچ نگفتیم..چه بسیا ر ابها و ابروها عمدی یا سهوی به زمین ریخته شد و هرگزبه هیچ جویی باز نگشت، سکوت کردیم.اصحاب کلمه در بند شدند تحمل کردیم. قلم اخته شد زبان به کام گرفتیم...

.حالا باز هم اگر می خواهید

ارامگاه کورش را به زیر ا ب ببرید ببرید...ناز شستتان!!!.سرمایه های مملکت را به حراج بگذارید؟ بگذارید دستتان طلا....بر خوان این مملکت بی صاحب هرا نچه می خواهید بخوردید بخورید نوش جانتان . ترک و لر وکرد  عرب وعجم را به جان هم بیندازید و از اب گل الود ماهی بگیرید بگیرید....

اما به خاطر خدا حرمت خانواده روی گاری دورگردان تن فروش به حراج نگذارید...

این تنها چیزیست که برایمان مانده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:10  توسط باران  | 

از بیمارستان که بر می گشتیم .لم داده بود رو صندلی جلو وبا چشم نیمه باز چراغای خیابونو نگاه می کرد. گاهی سر بی موشو به زحمت روی گردن نحیفش میچرخوند و زل میزد به در مغازه های بسته که تو تاریکی خیابون زندفارغ از هیاهوی روز اروم خوابیده بودند.اهسته به طرفش برگشتم که  بگم خوب شد خون گرفتی  مطمینم که بهتر میشی امشب و راحت میخوابی اما حرف تو دهنم ماسید چشمهای نیمه بازش به قدری درشت شده بود که انگار میخواست خیابونو با تمام خاطراتش یه جا ببلعه.اروم گفت بریم  شاهچراغ؟؟؟از ذهنم گذشت این وقت شب؟؟؟ساعت از ۲هم گذشته بذار فردا . دهنمو باز کردم و گفتم چرا که نه؟؟؟!!!!!.یادم نیست چند بار دور فلکه گشتیم ۱بار ؟بار۲؟ ۳بار؟ ۷بار؟مثل عروسا دور فلکه میچرخوندمش و بی صدا فریاد میزدم

یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!

 یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!! 

یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!!

 و کلمه ها مثل کلاف کاموا گلوله  می شد تو گلوم.و طنینش مثه اتشفشان از گوشام بیرون میزد.بی اینکه جرات اشک ریختن داشته باشم.۲۰ دقیقه بعد دوباره خونه بود و تاریکی شب وسکوتی که تنها خس خس نفسهایی به شماره افتاده می شکستش و من که با چشای بسته مثه هر شب میشمردمشون ۱-۲-۳-۴-۵-۶ ....و تکرار بود و دوباره و دوباره ودوباره...امن یجیب مضطر اذا دعاویکشف السوء.......وباز  ۱-۲-۳-۴-۵-۶- امن یجیب .....و بازشمردم ۱-۲-۳...و انتظار صدایی نبود به سرعت به طرفش رفتم ماسک اکسیژن روی پیشونیش بود.

می خوای خود کشی کنی؟خواستم ماسکو روی صورتش بذارم.انگشتامو توی هوا قاپید. چشماش کاملن باز بود لبخند محوی رو لباش میدرخشید اهسته گفت حبیب. گفتم دایی حبیب رفتن خونه فردا صبح میان. انگشتامو طوری فشار داد که دردم اومد و با همون خنده گوشه سقفو نشون داد و گفت حبیب!!!!! و نفسهاش به شماره افتاد  صورتش کبود شده بود و بدنش لرزش خفیفی داشت ماسک  رو روی صورتش گذاشتم و فریاد زدم یکی بیاد کمک.... و التماس کردم نفس بکش نفس بکش نفس ...نفس.... نفس ....به خاطر خدا نفس بکش.

دیگه نفهمیدم چی شد حس کردم توی اب افتادم  سنگین سنگین مثه اینکه سنگ به بدنم بسته بودن  طنین صدا هایی که میگفت ساکت  باش ساکت تو که نمی خوای جون پشتش کنی میخوای؟؟؟ درست مفهوم حرفاشونو نمی فهمیدم فقط میفهمیدم که کار بدی میکنم که نباید انجام بدم. به سرعت انگشتای یخ زدم لبای لرزونمو محکم چنگ زد  اما مگه میشدصدای خر خر این حنجره لعنتیو قطع کرد؟سعی کردم اروم باشم با لحن محکم اما مهربون به خودم گفتم نفس نکش!! نفس نکش !!!! لعنتی مگه با تو نیستم میگم نفس  نکش!!! حالا چند سالی  از اون ماجرا میگذره خیلی وقته که دستمو از رو دهنم برداشتم اما  هنوزم که هنوزه  یه بارم نفس نکشیدم!!!!!

حاضرم قسم بخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 5:52  توسط باران  | 

دیروز تولد تو بود

شیرینیش به کام گور کنان و قاریان و قبر شورهای گورستان

دردش به جان من

که روزی هزار بار در درونم زاده می شوی....

ومن روزی هزار بار انتظار نیامدنت  رامی میرم....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:5  توسط باران  |