تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

قالیچه های قشقایی....

اینجا

قالیچه های قشقایی ......

ان قدر روی دار می مانند

که پیر می شوند

"پیری چقدر حوصله دارد؟بمیر مرد

جای تو هر که بود به پایان رسیده بود"

 

پ.ن۱:مینو راوی یکی از خوش ذوق ترین بلاگرهایی ست که می شناسم  چندی قبل پستی داشت در مورد دیدار با استاد دولتمند خایف که بی شک زیباترین پستهایی بود که خواندم حالا هم در این  پست دولتمند بارانمان کرده من کیف کردم حیفم امد شما را شریک نکنم....

پ.ن۲:اهای ....شهر اشوب عبدالحلیم باز دلم برای خودت و ذی الهوی باران خورده ات خیلی تنگ شده کجایی؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:48  توسط باران  | 

تو....

تو!!! 

چرا؟ تنها از تمامی دنیا فقط تو...

خلوت سکوتم را می شکنی

شریک رویاهای شبانه ام میشوی وخوابهای پریشانم را بر می اشوبی و می گذاری باور کنم

"به قدر هزار مرگ متهم به زندگی ام"

چرا فقط تو؟

لعنت به پیاده رو های فراموش شده ....

لعنت به رفاقت های سنگین سینه کوب

لعنت به من که فراموشت نمیکنم

لعنت به تو که فراموشم نمیشوی....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:29  توسط باران 

درد های من....

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ي سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتني

دردهای من نهفتني است

 

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چین پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نامهايشان

جلد کهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي كند.....

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرود نم

درد مي كند.....

انحنای روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تكيه گاه بي پناهي دل شکسته ام

کتف گریه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است ......

درد هاي پوستي کجا؟

درد دوستی کجا؟

اين سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردها ست

 

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ي لجوج

اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم ؟

درد

رنگ و بوي غنچه ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را از لا به لاي برگهای تو به توي آن جدا کنم ؟

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق

شعر تازه ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

 

پس در اين میانه من

از چه حرف مي زنم ؟

درد ، حرف نیست

نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم ؟

                                                                        قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:29  توسط باران  | 

دلم می لرزد....

دلم می لرزد....

برای دخترکان لچک به سری که امروز ذهن خيابان پر است از لخ و لخ دمپايی های لاستیکی پاره شان

و فردا دل خیابان می لرزد ار تق و تق کفشهای پاشنه میخی که معلوم نیست به کدامین سو هدایتشان می کند؟

دلم می لرزد.....

 برای دخترکانی امروز دعا می فروشند و فردا شايد بکارت....

آنان که گونه ها و بخت و شبشان يک رنگ است.

دلم می لرزد.... 

 اخر تا به کی خيابان ابستن روسپيانی است که  حتی روسپيگری را نمی شناسند.....

دخترکانی که دلشان معبد  است

تنشان عشرت کده

لعنت بر این خیابان که سقف ندارد تا پناه خستگی و ترس و فرار باشد.....

لعنت بر این خیابان که اغوش ندارد

لعنت بر خیابان که پناه  ندارد

لعنت بر خیابان که هر گز غم سیبهای سرخ گاز زده و دور انداخته شده را نخواهد خورد. 

لعنت.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 7:8  توسط باران  | 

جون مادرت....

ای عرش کبریایی چیه پس تو..... سرت؟

کی با ما راه میایی جون مادرت...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:58  توسط باران  | 

من...

وقتی تو با منی....

من با خودم نیستم

من....

باران می شود

میان اردیبهشت دستان تو....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:24  توسط باران  | 

تکرار یک خواب....

 

مدتها بود که بیدار خوابی ها و وبگرد ی های شبانه مجال خواب دیدن را از من گرفته بود.اما دیشب بعد از مدتها خواب مادر بزرگم را دیدم.مادر بزرگ خدا بیامرزم شیر زنی بود برای خودش . زنی بسیار مدیر و مدبر که بعد مرگ شوهرش که در جوانی اتفاق افتاد اداره تمامی ملک و ملاک پدر بزرگم را شخصن بدست گرفت و انچنان مدیریتی از خود نشان داد که همه اعم از ملاک و ورعیت به شدت از او حساب میبردند.( زمانی که گوشه سبیل خان ها لرزه بر اندام مردان گردن کلفت می انداخت ).

و این موقعیت را نه با چوب و فلک بلکه با تدبیر و اندیشه بدست اورده بود. بسیار بخشنده بود هرگز هیچ کس بیاد ندارد که دست خالی از درش رانده شده باشد. زبانی بسیار تند و تیز داشت.دیوان حافظ را به قاعده از حفظ بود و برای هر مطلبی مثل و متل ویا حکایتی از سعدی در استین.و تا زمانی که زنده بود هرگز وقت نماز شب کسی خواب بودن این زن را ندید.

بگذریم خواب مادر بزرگ دیدن بعد مدتها !!!با پدر بزرگم روی تختی نشسته بودند وعجیب من هیچوقت پدر بزرگم را ندیده بودم.چه سالها پیش از تولد من از دنیا رفته بود. اما انچه از زبان مادر بزرگم شنیدم این بود که مردی به غایت زیبا بوده و مادر بزرگم زنی به غایت زشت رو.خودش نقل می کرد که حتی روز عروسی با لباس نقره کوب و لامپهایی که روی سرش روشن و خاموش میشده و سرخاب و سفیداب و سوار بر مادیانی که یالش را حنا بسته بودند هیچ کس به عروس نگاه نمیکرده و همه داماد را با دست به همدیگر نشان میدادند.پدر بزرگم تنها فرزند مادری بوده که که بعد از مرگ شوهر قاجار زاده اش از ترس جان فرزندش تمام زندگیش را می گذارد و میگریزد. با یک مشت اشرفی و یک دست لباس تن به شیراز و به فامیل دورش پناه میاورد. پسر نوجوانش را برای تحصیل به مردی زرگر (منظور کسی که صنعت زرگری میدانسته) معتمد و مومن( پدر مادر برزگم)میسپارد. و بقیه ماجرا که خودتان حدس بزنید.

مادر بزرگم زمانی که زنده بود مرا بسیار دوست داشت هیچوقت اخمی از او ندیدم همیشه به من میگفت تو شبیه ربابه خاتونی( سیبی و کاردی )و عشق عروس به مادر شوهر راستش کمی عجیب بود.تا اینکه یک روز که سر نماز در حال گریه کردن غافلگیرش کردم (بسیار مغرور بود هیچ کس گریه اش را بیاد نداشت)گفتم بی بی چرا گریه میکنید؟ گفت یاد ربابه خاتون افتادم .

خیلی دوستش داشتی؟ گفت نه!!خیلی ظلمش کردم.اواره اش کردم بیچاره وسواس داشت داغ جوان دیده بود اشراف زاده بود از زندگی عامی عار داشت و من نمیفهمیدمش.به حساب تکبر می گذاشتم و....چند روزیه از جلو چششمم دور نمیشه. چهل ساله دارم طلب استغفار میکنم . انگار فایده نداره .می گفت و گریه می کرد.چقدر پیشمونی سخته وقتی راهی برای بازگشت نباشه.....

 وتا وقتی که مرد هرگز اینجوری ندیدمش.بگذریم از کجا به کجا رسیدم ؟

خواب مادر بزرگ غضب کرده و تند خو.راستش چند مدتی بود که خودم حال روز خوشی نداشتم فشار روحی شدید بی تابم کرده بود و مدام جزع می کردم. حالا این چطور دلداری بود که بعد مدتها با اخم و غضب بیاد من افتاده بود. جواب سلامم رو هم نداد.گفتم بی بی طوری شده؟ به عصبانیت گفت تازگیا خودتو دیدی؟!!!! خودمو؟؟ یعنی چه؟ حقیقتش رو بخواهید یادم نبود اخرین بار که خودمو تو اینه دیدم کی بود؟مگه چه شکلی شده بودم؟

دستم رو کشید با خودش برد جای عجیبی بود بیابان خشک بود بی اب و علف  تپه ای خاکی و تا چشم کار می کرد کشته افتاده بود انگار پیش از امدن ما اینجا جنگی اتفاق افتاده بود.و عجیب اینکه کسی نبود که برای این جنازه ها گریه کند یا از زمین برداردشان همه غریب ارام بی صدا.....

بی بی اینجا کجاست؟ نمی دانی؟ نه !!

قتلگاه احد  .چه   جای عجیبی!!!یا العجب چه ربطی به من داشت.بی بی چرا منو اینجا اوردین؟ گفت: اوردم خودتو ببینی .من؟ میان کشته های جنگ احد؟با دست اشاره کرد به کمی دور تر زنی نشسته بود سر تا پا سیاه پوش ..... بر سر قبری  به شیون و زاری ....تنها چیزی که بیاد دارم حال دگرگونم بود....

از خواب پریدم وقت اذان صبح بود . وقتی  تو ایینه روشویی چشمم به خودم افتاد  تازه باورم شد.

چقدر ان زن شبیه من بود.

پ.ن:برای سیمین عزیزم که قرار بود همسفر خانه خدا باشیم رفت و پر کشید و در گورستان احد ارمید

سیمین جان فکر نمی کردم تعبیر خوابم تو باشی اما....

 روحت شاد....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:25  توسط باران  | 

بغض...

گیر کرده ...

 دو جمله در گلوی چرخ چاه....

"ببین:بای یعنی".....

"خدا حافظ"!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:46  توسط باران 

ادبیات اشنا...

از ادبیات نوشتن چندان اسان نیست ادیبی چیره دست می خواهد و قلمی توانا.....

 من نه ادیبم و نه توانا اما ادبیاتی میشناسم انچنان  اشنا و ملموس که ادیبان زیادی در این دیار دارد.....

 ادبیاتی دیر پاو کهنسال......

 ادبیات ریشه دار تحکم و ترس.......

 که نه از جانب دشمن به دشمن که از طرف دوست به دوست پدر به دختر برادر به خواهر پسر به مادر از شوهر به همسر و از عاشق به معشوق دیکته میشود و هنوز هم به قوت و صولت خود باقیست.

اینجا ایران است ایران قرن بیست و یک اما هنوز حوادثی را تجربه می کند که دنیای متمدن را اشفته می کند

اینجا هنوز زنان.... زن نه! عروسک نه! کنیزکانی قانونیند که حتی حق طلاق و جدایی هم از انان دریغ شده در صورتی که برای همسران  انان به کنیزی گرفتن همزمان 4 زن دیگر جایزو  واجب شمرده شده...

اما همچنان مجازات سنگساردر مورد زنان قابل اجراست....

اینجا پدرها هنوز هم می توانند بدون هیچ مواخذه ای دخترانشان را از میان ببرند . هیچ قاضی و دادگاهی هم نمی تواند پدر را مقصر بداند چون قاتل ، ولی دم آنهاست. نه ، تعجب نکنید ؛ کافی است نگاهی به صفحه ی حوادث روز نامه ها بیندازید.....

در خوزستان و سیستان و بلوچستان هنوز هم قتلهای عشیره ای وجود دارد و هنوز هم دختران ناف بریده ی پسرعموی خود هستند و اگر با کسی دیگر ازدواج کنند ( و یا حتی رابطه ی دوستی برقرار کنند ) صبح دیگری را نخواهند دید . آنها مقتول خانواده ی خود نیستند آنهامقتول تابوها و سنت هایی هستند که دست از سر ما ایرانی ها بر نمی دارند .

و این واقعیتیست که دختران عشیره نشین جنوب کشور با آنها دست گریبان هستند....

 این غیرت کورکورانه محدود به طبقه ی پایین جامع نمی شود و طبقه بالا ( و حتی نخبه )هم گاهن  اسیر این سنت های عصر حجری هستند

و ما و هزاران امثال ما می جنگند تا قوانین زن ستیز را از میان بردارند در صورتی که بر فرض چنین قوانینی هم برداشته شود ضمانت اجرایی ندارد چرا که تعویض قوانین به معنای تغییر نگرشها نیست....

و زن ایرانی همچنان به دیده شهروند درجه دو نگریسته می شود....

برای همین است که با  وجود تغییر بسیاری از قوانین  سنت ها همچنان  بر روی صندلی گرم سلطنت خود تکیه زده  و به بالا و پایین پریدن طبقه ی رو شن فکر می خندند....

پ.ن:روز زن  و میلاد بانو فاطمه زهرا شاید بهانه ای باشد برای تبریک به زنان وطنم که حتی در نابرابر ترین شرایط هم پایدار و پر غرورند به هر بهانه دروود بر زن ایرانی

کرد و ترک ولر و فارس و بلوچ و عرب.....

مسلمان و مسیحی و کلیمی و زرتشتی و بهایی....

هر روز روزتان ....

هر لحظه از ان شما باد...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:29  توسط باران  | 

شیراز /مست...

می خرامد....

 شیراز مست

در اغوش گل...

وگیج و یله ...

 عرق می ریزد

 میان بازوان اردیبهشت....

ای خواجه به تماشا خرام!

موسم گلابگیران است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:32  توسط باران  | 

تازیانه و تاول....

مستم!

ودراز نمی شود دستم....

مگر

به حکم تازیانه و تاول

چه کنم؟

عار دارم پیش دشمن

به پیاله ای که از چشم دوست زده ام

اعتراف کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:0  توسط باران  | 

کودکان کار....

خورشید  اهسته اهسته   سایه اش  رو از آسمون شیراز جمع کرده اما داغیش انگار خیال رفتن ندارد

توی ماشین نشسته ام  منتظر ....... انتظار کلافه کننده ای که جزئ لاینفک  ثانیه های من شده .....

 انتظاربرای اتفاقی که فقط امیدش مانده حتیدیگر  نمی دانم برای چیست.....

توی ماشین نشسته ام و به پیاده رو خیره شدم شتاب ادمها دیدنیست هر کس ازیک طرف برای یک هدف تعدادی  سر در گم تعدادی  نگران عده ای غمگین اندکی شاد هر کسی بنوعی....

اما این میان کودک دست فروش  ایستاده میان پیاده رو مات.... جعبه ادامس در دست میخ شده به صفحه ال سی دی بزرگی که شرک سه را نمایش می دهد  زل زده به تلویزیون ومحو تماشای کارتون شده

 بی خیال تمام دنیا .......

 حرکت  ازیادش رفته انگار.... دلم می خواهد ازنزدیک حالت چهره اش را ببینم  دلم می خواهد ببینم  چه چیز این موجود سبز برایش اینقدر جذاب و دیدنیست؟ .

اهسته بهش نزدیک میشوم  نمی خواهم خلوتش را به هم بزنم اما حضورم راحس می کند سربلند می کند نگام می کند با چشمی به سیاهی شبق....

چنان عمیق  که قلبم هری  میریزد نگاه  سیاهش بند دلم را پاره می کند ...

می گه ادامس؟؟؟؟....

 زیر لب می گم

"نگاه کردن به تو اسان نیست

چراغ  ر ا خاموش کن"...

باتعجب نگام میکند و باز می پرسد ادامس؟

میگم بیا در ماشین....

ایستاده کنار ماشین دستهاش اونقدر کثیفه که رغبت نمی کنم چیزی از دستش بگیریم صورتش هم انگار هفته هاست رنگ اب ندیده گونه ها کبره بسته....

فقط گپ زدن را دوست دارم....

شیرین حرف میزند با ته لهجه مردمان اطراف شیراز....

میگم کارتون دوست داری ؟ جواب نمی دهد باز با همان نگاه که دلم را می کند خیره شده به صندلی عقب به هورسا اصلن سوالم را متوجه نمی شود باخودم فکر می کنم چیزی که توی این جماعت زیاده بچه خوب که نگاه می کنم خیره شده به تخم مرغ شانسی (که البته اینروزها به تخم شتر مرغ شباهت دارد)....که دست هورساست با لحن کودکانه میپرسه چی توشه؟

میگم نمی دونم و عشق بچه گی کردن و شوق باز کردن تخم مرغ شانسی در درونم زنده میشه میگم بیا بازش کنیم...

برق نگاهش وصف نادشدنیست بی اختیار می گم

"نگاه کردن به تو اسان نیست"....

توش یک ساعت مچیه میگم مال خودت اما نگاهش نمی کنم می ترسم از نگاهیکه مرا یا دکسی می اندازد که حالا نیست تا بود هم  هرگز به چشمهاش نگاه نکردم ...

میپرسم  کلاس چندمی ؟

میگه مدرسه نمی رم ....

تعجب می کنم باید از هشت سال بیشتر داشته باشه

می گه بابام مرده برام شناسنامه نگرفتن دو ریالیم می افته اینها بچه های مثلن صیغه اند همه گی بی شناسنامه...

می گه خواهرم هم شناسنامه نداره...مبلغی بابت ادامس ها بهش میدم

اما به پول توجه ندارد تخم مرغ و ادمسها رو رو فشرده به سینه اش مشغول بستن ساعت شده....

می گم بیا برات ببندم....

خداحافظی می کنه با خنده و برق چشمهای سیاش دوباره مرا می گیرد

این ها کودکان زاییده موقعیتها هستند کودکانی که حتی تکه کاغذی برای شناسایی هم ازشان دریغ شده.....

درس و مدرسه و حقوق انسانی پیش کش...

وعجیب که این  کودکان نا مشروع در این کشور تنها با یک نام مشروعیت پیدا می کنند به اسم

  "کودکان کار" است. کاری که در کشورهای پیشرفته برای انان که این کودکان را بکار می گیرند جرم محرز محسوب میشود.

رفتنش را تماشا می کنم جست و خیز کنان دور می شود....

اهسته می گویم:

" نگاه کردن به تو آسان نیست
چراغ را خاموش کن
در تاریکی اتاق
فکرهام
مثل یک جریان سیال
روی دود سیگار تو سوار می شوند
سقف پر می شود
از اسلیمی های اژدری

می ترسم
از شمسه ای که نام تو را در آغوش نگیرد

می ترسم از شرفه ها
از این همه فیروزه و لاجورد
بی نگاه تو

دستهام رد پای تو را گم میکند
لای این همه برگ و بوته
می ترسم
از زندگی"

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:33  توسط باران  | 

بیا و اوج نجابت یک بیمار را تماشا کن.....

برگزیده ای ازنوشته دکترمحمد علی بابایی فوق تخصص قلب و عروق

مندرج در روزنامه خبرجنوب

 

 

صبح زود است.برای ویزبت بیماران سی سی یو به بیمارستان امده ام.

به محض ورود، بیمار تخت روبرو نظرم را جلب می کند.مهربانی در چهره اش موج می زند.به سمت ایشان می روم.صبح بخیر حال شما چطور است؟گرم وصمیمی پاسخ میدهد.

من خوب هستم راحتم پرستار کشیک نحوه بستری شدنش را گزارش میدهد او یک جانبازشیمیاییست.خوش اخلاق و مهربان.از خدمات پرستاری شب گذشته در سی سی یو اظهار رضایت می کند.و لحظه به لحظه با بیان جملات مهر امیز سپاس خودش را اظهار می دارد خیلی نجیب است این را در روزهای بعد تمامی کادر پزشکی که در شیفتهای مختلف در خدمت این بیمار بوده اند ابراز میدارند.

در ایجاد رابطه عاطفی میان پزشک و پرستار و بیمار وظیفه پزشک و پرستار است که پیش قدم باشند و راه را هموار نمایند اما این موجود شایسته بر ما پیشی گرفته و با مهر ورزی و بخشش محبت قلب ما راتسخیر نگاه مهر امیز خود می کند.

نه تنها از درد قلب ووخامت وضع تنفسی که در اثر استنشاق گاز های شیمیایی برایش ایجاد شده شکوه و شکایت نمی کندبلکه با تشکر بی وفقه و رفتار انسانیش نمی دانیم چگونه ارزیا بیش کنیم.چنان منش والایی دارد که از بیان مجروحیتش پرهیز می کند.

انزیو گرافی وخامت قلب را نشان میدهد. کلیه ها هم سالم نیستند اسیب شدید دیده اند. چاره ای نیست درد زیادی دارد اما او نیاز به بالون واستنت(انزیو پلاستی)داردهیچ نمی گوید حتی سوالی هم نمی پرسد...

هر چه خواستیم و هر چه کردیم سر تسلیم فرود اورد و هیچ نگفت فقط خواهش کرد ادامه خدمات پزشکی در منزل دنبال شود...

پس از درمان فقط خدا حافظی و تشکر...چقدر خالصانه حرف می زند وه که چقدر نجیبانه می نگرد به گونه ای که همه کادردلشان می خواهد شب و روزشان را صرف این بیمار بکنند.  خدا حافظی کرد و رفت.اما هر بار که برای انجام ازمایش و تجدید دارو به کلینیک می امد. عفت کلام و رفتار صمیمانه و شرم حضورش همه را محو تمااشایش می کرد چنان محجوب و محبوب که تا مدتها از خاطر نمی رفت...روزبه روز وضع جسمانیش رو به وخامت می گذاشت درد می کشیدولی لبخند همیشگی از کنج لبانش محو نمی شداز تک تک پرسنل تشکر می کرد و از بیماری و درد و رنجش حرفی نمی زد.او به خوش فکرنمی کرد بی دریغ به دیگران محبت می کرد و حضورش انقدر انرزی مثبت و نشاط در فضای کاری به پرسنل میداد که همه را به یاد عظمت خالق هستی در افرینش انسان های شایسته ای که بنده صالح خداوند در زمین هستند می انداخت .

بعد از شهادتش تازه متوجه شدیم که او از همکاران پزشک ماست.

براستی که کرامت انسانی او مثال زدنی یست.

 

رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:48  توسط باران 

میان ماندن و رفتن...

شاملو

ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم


كه آشكارا در پرده كنايت رفت


مجال ما همه اين تنگمايه بود و


دريغ.......


كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت



احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 3:2  توسط باران 

سرگذشت....

 

"سرگذشت من آبی که از سر گذشت بود!!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:5  توسط باران 

جای تو خالی.....

دلبر رعنای من رعنای من جای تو خالی

گلبن زیبای من زیبای من  جای تو خالی

نرگس شهلای من شهلای من جای تو خالی

مستی دنیای من دنیای من جای تو خالی

 

رفتی و اتش زدی بال وپر من

وای بر من وای بر من

 

دوستان ای دوستان امشب سیه شد خانه ی من

تیره شد جان من و تاریک شد کاشانه ی من

دست من گیرید و بیرونم کشید از لانه ی من

تا نسوزد شمع جان بی جنبش پروانه ی من

 

وای بر من وای بر من

 

مرغ شب خوابید و جانم خسته شد دیگر بخوابم

در عزای آن گل و بر یاد ان دلبر بخوابم

مدتی نا خفته ام اسوده در بستر بخوابم

گر خدا خواهد بخوابم تا دم محشر بخوابم

 

تا بگرید بامدادان بر سر من مادر من

وای بر من وای بر من.....

 

پ.ن :ازصبح دل اسمون شیراز بد جوری گرفته بود وقتی یه ادم دل گرفته  زیر سقف اسمون ابری وایمیسته حضور خدا رو بیشتر احساس میکنه  حالا اگه این وسط بغضی ترکیدو اسمون چشمی بارونی شد  دعا کردن یادتون نره برای هر کسی که زخمش مرهم میخوادوقفل در بسته اش کلید....

و اخ از این "شیراز "شیراز ناز شیراززیبای باران خورده که تمام مرده ها و زنده های منو در اغوش کشیده حتی رویاهای گمشده ام را....

 

و چقدر علی اقا زیبا گفته:

گفت: بعد از مرگت رویاهای گمشده ات را کجا خاک کنم؟

گفتم: آنها را بسوزان و خاکسترش را به دست باد بسپار. خودشان راه برگشت خود را میدانند. ... به شیراز برمیگردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:56  توسط باران  | 

دیدار واپسین...

میبینمت بازبه دیدار واپسین.....

گریان در امدی که عزیزم خدا نخواست

غافل ازاینـــکه جز تو خدایـــی نداشتم!!

اما دریغ ودرد نگفتی  چـــرا نخواست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:58  توسط باران  | 

سماعی در بی سمتی شاید...

راه کجاست؟

به کدامین سمت باید بروم تا به  اوبرسم؟

انگار او گم شده است و یافتنش را جهتی نیست

یا هست من نمی شناسم

چشم هام پر شده از نگاش

گوش هام پرازصداش

بی اینکه راه یابم به حضور....

حتی در خواب

مرا چه می شود؟اخر مرا چه می شود....

دور افتاده ام انگار؟

خیلی دور

چرخشی باید انگار ....

گردشی شاید....

 

بقول دکتر علی شریعتی:

"خدا مطلق است"

"بی جهت است"

"این تویی که در مقابل او جهت می گیری این است که تو در جهت کعبه ای و کعبه جهت ندارد."

و اندیشه ادمی بی جهتی را نمی تواند فهمید.

"به هر سو که رو کنی اینک رو سوی اوست"

و چه زیبا گفته:

"که هر شکلی جز کعبه یا رو به شمال است یا رو به جنوب یا به سمت شرق کشیده می شود یا به غرب

یا به زمین مایل است یا اسمان...

و کعبه رو به همه و هیچ....

همه جا و هیچ جا....

و همه سویی و بی سویی خدا! رمز کعبه..."

 

اما حرف دیگری هم هست دکتر علی شریعتی جهت کعبه را انچنان تغزلی نغز می کند که بوی پیراهن هاجر مشامت را می نوازد....

 

"شگفتا کعبه در قسمت غرب ضمیمه ای دارد که شکل ان را تغییر داده است

بدان جهت داده است

دیواره کوتاهی هلالی شکل رو به کعبه

نامش؟

"حجر اسماعیل"

حجر یعنی دامن پیراهن

 دامن پیراهن یک زن

یک زن حبشی

یک کنیز

کنیزی سیاه پوست

کنیز یک زن....

سیاهی و سپیدی فقر و غنا زشتی و زیبایی تنها بهانه ایست برای انان که در بند رنگند و دل به رنگها بسته اند

به سفیدی!

و هاجر سیاه است

"سیااهی که خدا خود به خانه ی او امده است

همسایه و همخانه او شده است

و اکنون در زیرسقف این خانه دو تا!

یکی خدا

و دیگری هاجر

دل تو اما چون مردابی ست!

راکد و ساکت و ارام و خموش

جاری شو سیل شو بکوب و بروب وبشوی وحج کن"

 

هر چند

جهل مرا ازبی جهتی خدا درکی نیست اما....

 

"رقصی چنین میانه ی میدانم ارزوست" 

 

قیام میخواهم....

 چرخیدن  و رقصیدن و گردیدن و نوشیدن....

 

"سبحان رب هرچه مرا از خودم گسست

سبحان رب هر چه مرا از خودم برید"

تیغ بر گردن هرچه مرا از خودم دور می کند....

 

پ.ن:به بهانه خواندن مجددکتاب "حج"دکتر علی شریعتی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:38  توسط باران  | 

محبت به روایت باران...

روایت اول :

ظهر جمعه هست با سایه قرار زیارت امامزاده صالح گذاشته ایم....

نه اینکه من خیلی مومن باشم یا خیلی زیارت کردن بلدم اما نفس این کار رو دوست دارم هم خود زیارت هم دیدن حال و هوای  مردمی که هر کدام به وقت خواستن حاجات قلبیشون حال بخصوصی دارند....

و هربار  بعد از زیارت از در پشتی امامزاده خارج می شوم تا برسم به بازار تجریش....

 پیرزن فال فروش رو چند ماه قبل یافتم یعنی  خودش صدام کرد اسمم رو پرسید گفت برات فال بکشم گفتم بکش و همین طوری دوست شدیم .

اینبار هم به سراغش میروم جای همیشگی نیست... کمی جلوتر میرویم صدایش را می شنوم ذوق زده با اسم می خواندم و من تعجب می کنم که این پیرزن عجب حافظه ای دارد.

روایت دوم:

 عصرشنبه ست بعد از مکافاتی که صبح سر وقت  ویزیت گرفتن داشتم دکتر هورسا را دیده

حرفهای دکتر توی دلم را خالی کرده هراس برم داشته و اینکه باید به همین داروها اکتفا کنم با دوز بالاتر میدانم که معده هورسا یاری نخواهد کرد....

و.....انگار سر چشمه اشکم هنوز خشک نشدهباز  دلگیریم به اوج می رسد

روایت سوم:

 پشت در اپارتمان می رسم متوجه می شوم میهمان داریم حوصله همه چیز دارم جز مهمان

بر می گردم پایین و اس ام اس میدم به موژان که بیا هورسا رو ببر بالا بگو مامان رفت دنبال دارو

خودم هم به انباری زیر زمین پناه می برم میان کارتون و دیگ قابلمه ها می نشینم و یک دل سیر به حال خودم گریه می کنم حس می کنم هوای اونجا داره خفه ام میکنه دلم می خواد بدوم توی هوای ازاد سر بگذارم به بیابون خدا از خدا گله دارم می خوام شکایت خدا رو به خود خدا ببرم احتیاج به کسی بزرگتر از خودم دارم قوی تر تحملم تمام شده طاقتم طاق.... اما کجا برم این وقت شب با این چشمهای ورم کرده....

روایت چهارم:

جایی جز امامزاده صالح بلد یستم از خانه بیرون میزنم از کوچه پشتی می روم تاب نگاه کنجکاو مردم را ندارم تاریکی ابتدای کوچه می ترساندم اما دلم پر تر از این حرفهاست.

کسی از درون تاریک به اسم صدام می کند باران.... باران چشم می گردانم پیرزن فال فروش بساطش را جمع کرده  اشاره می کند بنشین کنارش روی پله ها می نشینم میگه دلت پره؟سرم را به علامت اری تکان می دهم

میگه ایام شهادت بی بی ست اسمونم دل تنگه....

و همین کافیست که بغضم باز بشکند سرم را روی زانوش میذارم انگار ان ادم بزرگ ان تکیه گاه را یافته باشم.... از حرفهایم پیرزن چیزی نمی فهمد از اسمهایی که می برم هم کسی را نمی شناسد شکایت همه را بهش می کنم یکباره صداش را می شنوم که با نهیب فریاد میزند گم شین چطونه مثه غاز قولنگ سرک می کشید انگار کسانی را دور می کند که جمع شدند ببینند این زن که مثل گرگ زخمی زوزه می کشد کیست؟

و چرا سر روی زانوی این پیرزن دوره گرد گذاشته توی کوچه این وقت شب  بلند بلند گریه می کند.

من گریه می کنم و او دست روی موهام می کشد و به زبان ترکی حرفهایی میزند که من یک کلمه اش را هم نمی فهمم حرفهای ارامی که فقط کلمه الله از بین ان بگوشم اشناست....  لحنش جوریست که ارامم می کند دلم ا قرص میکند.ازتوی زنبیلش لیوانی نوشابه میدهد خنک است اما معده ام را اتش میزند...

 

روایت پنجم:

دعوتم می کند برای روز دوشنبه میگه روضه بی بی  فاطمه زهرا دارد می گه

خونه ش خیلی ها رو به حاجت رسونده می گم من غریبم اینجا جایی رو بلند نیستم

 می گه با مترو بیا تا خزانه میام دنبالت

 می گم میام...

 

روایت ششم:

موقع خداحافظی چشمش پر از اشک میشود میگه باران تو می دونی من کی هستم سرم رو به علامت نفی تکان میدم فرقی نمی کند کیست از دید من ارام کننده است و مهربان

 خودش زبان باز می کند یه زمانی به من می گفتن فاطمه طلا یه فاطمه طلا بود و یه در خون گاه.....

بعد گریه می کنه و میگه سی ساله توبه کردم و....

ارامش میکنم و اطمینان میدم که میام....

 

روایت هفتم:

دوشنبه روزسختیست خیلی خیلی سخت....فکر نمی کردم اعضای بدنم یاری کنند اما کردند خراب نکردم همه چیز عادی جلوه کرد و اسان...

 روضه ترکی اینقدر جالب بود فکر نمی کردم مردمی باشند این همه مهربان..... سفره ساده و بی الایش نان و پنیر و چای بعدش  اش ماست و محبت و محبت و محبت در راه برگشت فکرمیکنم که محبت کردن زیاد هم سخت نیست کافیه قلبت رو پاک کنی دیگه مهم نیست که چند ساله هستی چقدر سواد و پول داری یا تا چه اندازه قوی هستی  محبت تنها نیازبه دله پاک داره همین....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:58  توسط باران  | 

اینجا تهران است بی اعتنا ترین شهر دنیا....

 

امروز سومین روزه که برای دریافت  وقت به بیمارستان کودکان مراجعه می کنم دکتر تاکید کرده کاوازاکی بدترین اتفاقی بوده که ممکن بوده برای بیماری در وضعیت هورسا رخ بده ...

ازمایشها هم مهر تا یید زدند و داروها هم که عدم پاسخگویی شان به مشکل هورسا محرز هست.

 

برای سومین بار اینبار هفت صبح مراجعه می کنم سه ربع ساعت طول می کشد که مسئول پذیرش بیاید

و تاکید میکند ازساعت هشت شروع به کار می کند....

دو بار قبلی دکتر وقت نداشت هر بار پنجاه نفربیمار رزرو داشت.  اما اینبار اولین نفری هستم  به پذیرش مراجعه می کنم

نگاهی به دفتر می اندازد و می گوید پنج شنبه....

 امروزشنبه ست فکر می کنم اشتباه شنیدم می گویم کی؟ با خونسردس تکرار می کند پنج شنبه...

می گم اقای محترم موقعیت بچه من اورژانسیه با خونسردی می گه تقصیر من نیست دکتر مریض اضافه تر نمی بینه همون پنج شنبه

 چطور امکان داره دکتر مایل نباشد مریضی به وخامت هورسا رو بینه سعی می کنم وضع هورسا رو شرح بدم و توضیح بدم که قادر به صبر کردن نیستم که شروع به فریاد زدن می کنه از شهرستان میاین اینجا که چی؟ دو قورتو نیم تون هم باقیه؟

خونم به جوش میاد سرش داد می کشم  چی گفتی؟ یه باره دیگه تکرار کن ببینم ....

با تعجب نگاهم می کند و اضافه می کند وقت نمیدم دلم نمی خوا....د ببینم چکار می تونی بکنی....

"یاد هورسا داغی تنش که تب نیست حرارت بالای مغز هست یاد داروهایی که جواب نمی ده یاد تو که برای کدام عقیده کدام مردم کدام میهن رفتی بغض می شود توی گلوم اشک می شود توی چشمم درد می شود توی قلبم" راه می افتم بطرف دفتر مدیریت قرار نیست که اگر این نمی فهمد دیگری هم نفهمد من تنها نیستم خیلی ها مثل منند این مشکل باید بازگو شود حراست جلوی مرا می گیرد مامور حراست عذر خواهی می کند مرا به پذیرش باز می گرداند  مرد خونسرد نگاهم می کند از میان انبوه مردمی که برای وقت التماس می کنند پیروزمندانه می گوید اینبار به خاطر اقای مرادی بهت وقت میدم دفعه بعد از یک هفته  قبل وقت بگیر

نگاهش لحن کلامش و لبخندش تمام وجودم رو متشنج می کنه حس می کنم تمام وجودم به لرزه افتاده

فریاد میزنم مردک مگر ویزیت دکتر  ارث پدرته که بخاطردل خودت  خیرات می کنی اگر قراره وقت رو توی بو گندو به من و بچه ی من مرحمت کنی ترجیح میدم که بچم بمیره و خدا رو شکر می کنم که شیشه و حفاظ چوبی بین ما حایل شده....

نمی تونم جلوی اشکم رو بگیرم سدی شکسته شده پشت پلکهام نه بخاطر خودم نه بخاطر هورسا بخاطر تو

 چقدر ساده باختی....

راه دفتر مدیریت روپیش می گیرم اینبار حراست مانع نمیشود با احترام راهنماییم می کند و حس می کنم شانه های سرباز هم می لرزد....

دفتر مدریت من/ و تو.... میشناسیش مردی را که بر صندلی  مدیریت این بیمارستان اشفته نشسته....

در نگاه اول می شناسدم حالت را می پرسد و هق هق من فضا را پر می کند

هیچ چیز جزعذر خواهی ندارد هجوم جمعیت و فشار کار را بهانه این نامردمی می کند تاکید می کند که من اصلن نمی بایست به سراغ پذیرش می رفتم....

از پله ها که سرازیر می شوم کلام دکتر توی گوشم پیچده باید بسازی داروها همینی هست که هست  من می پرسم غیر از این؟

 و دکتر با لحن طنزالودی  می گوید برو امامزاده صالح دعا کن.... کمی درنگ می کنم دیدن این بچه ها ی نحیف کوچک که مگس و گرما خواب راحت را هم ازشان گرفته دلم را بدرد می اوردیکی ازایلام امده دیگری از اربیل عراق ان یکی از دهلران ان یکی از نمین همه یک چیز مشترک دارند. درد....دردی که روزی هزار بار ارزو می کنی کاش به جان تو بود اما نیست  مبتلا به پاره جگر توست....

 دوبار اشکهام سرازیر می شود زیر لب می گم :

ما گلهای خندانیم

فرزندان ایرانیم....

گلهای خندان!!!!!!!!!!!!

فرزندان ایران!!!!!!!!!!!!!

تمام راه تا خانه را گریه می کنم بدرک بگذار همه ببیند کی منو توی این شهر غریب میشناسه؟

فوقش اعترافات شب یلدام رو پس میگیرم...

یاد جمله های جبران خلیل جبران می افتم:

اگرهدف از دینداری پاداش است اگر هدف از وطن پرستی منافع شخصی ست

اگر اموزش و پرورش برای کسب درجه و مقام دنبال می شود

 پس ترجیح می دهم یک فرد بی اعتقاد بدون حب وطن و انسانی عادی و نادان باشم....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:32  توسط باران  |