خس خس نفس هاش که در راهرو می پیچد....زنگ اماده باش امدنش می خورد... .پشت در اتاق که میرسد پا به پا میشود از تجسم تلاقی نگاه هایمان دلم هری میریزد اما قبل از اینکه پشیمان شود در را باز میکنم .
بیداری هنوز؟ اره دارم مطلب میخونم...
خدا میداند چقدر دوستش دارم مثل همان روزهایی که برای اولین بار عاشقش شدم گه گاه وقتی نگاه خیره اش را روی صورتم غافلگیر می کنم با تمام وجود حس میکنم که اوهم ...
حالا چی میخونی؟ میدانم دنبال راهی میگردد که حرفش را بزند. من اما دلم حرف زدن نمی خواهد و او......چرامثل بچه ها نگاهم می کند هنوز؟؟
شروع می کنم تکه ای از پست جدید تقویم تبعید را برایش می خوانم می خندد ادامه میدهم ....
میدانم گوشش با منست فکرش اما جای دیگریست..... بسرعت توی فایلهایم دنبال اون پست راوی میگردم اهنگهای دولتمند خایف را که میگذارم گوش میدهد سعی میکنم تند تند مختصری از راوی برایش بگویم باید حرف زد حرف !!!
سکوت جایز نیست چشم از صفحه مونیتور بر نمیدارم می ترسم نگاهش کنم دل توی دلم نیست سنگینی نگاهش کلافه ام میکند دزدانه چشم می چرخانم نگاهم به چشمان خیسش که میافتد بند دلم پاره میشود تمام شد فرصت از دست رفت شمرده شمرده شروع میکند.
بعد از من ....
من اما دلم گوش کردن نمی خواهد دلم می خواهد بغلش کنم ببوسمش سنگینی دستهایش را روی موهایم حس کنم درست مثل اولین بار که عاشقش شدم!! بگویم که چقدر دوستش دارم
که بعدی در کار نیست .....
که طاقتم طاق شده .....
که بخدا من هنوز هم بزرگ نشده ام......
که چقدر بودنت دلگرمم می کند .......چقدر به حمایتت محتاجم که....
که چقدر تنهام .....چقدر بی کسم ....چقدر بی تکیه گاهم ....که چقدر تنهام .....
که چقدر این بار..... سنگینه سنگینه سنگینه .....
اما اینبار هم کلمات ته حلقومم گیر می کند باز هم گریه به جایم حرف میزند مثل همیشه سرم را پایین می اندازم و بریده بریده میگم بابا!! خواهش میکنم تمامش کنید!!!!! باز هم ناگفته میرود
تمام شد این فرصت هم از دست رفت .....
این دل دگر نای زمین خوردن ندارد...
حتی مجال سینه ای مردن ندارد....
کفر خدا پیر و زمینگیر است در من...
از بس جوانی پیر و بی پیر است درمن
جان می کند این اه تا ازلب در اید
کاری بکن تا عمر جان کندن سر اید....
پ.ن:فرشید عزیز در وبلاگ وداع بازی روز پدر رو اغاز کردند با طرح پرسشهایی چون....
1- بهترین خاطره ای که از پدر دارید .
2- تلخ ترین خاطره و یادی از پدر در ذهنتان هست .
3- اگر به جای پدر بودید، چه کاری را که او انجام داده، انجام نمی دادید و یا بر عکس .
4- با پدر در دو یه سه جمله صحبت کنید. ( چه آنهایی که این نعمت رو دارند و چه کسانی که محرومند . )
و به بنده نیز افتخار شرکت در این بازی رو دادند گریزی نیست و اما پاسخ:
۱.بهترین خاطره از پدر ....پدرم همیشه برای ما مثل مادر بود از برکت انقلاب خانه نشین شده بود و بیکار چون مادرم شاغل بود او از ما نگهداری میکرد کتاب می خواند قصه می گفت اسب می شد گاهی هم که حوصله اش سر می رفت سوادش می رفت ومدعی می شد سواد ندارد و من و خواهر ساده لوحم بی سوادی ناگهانبش را باور می کردیم.....و البته امشب گل مریم خریده بود برای تولدم بوش توی خونه پیچیده....
۲.پدرم صدای خوبی دارد هر وقت دلتنگ می شد شروه می خواند و یواشکی به طرز سوز ناکی گریه می کرد این تلخ ترین خاطره منه....
۳.اگر جای پدرم بودم ....و اقعن هیچ کم نگذاشته هنوز با مادرم انچنان عاشقانه زندگی می کنند که انگار هنوز نامزدند....شاید فقط با ازدواج دخترم در سن پایین موافقت نمی کردم....
۴.فقط عشق و دیگر هیچ ....
کاش تا هستم نبودنش را نبینم....
من هم به نوبه خودم " نازنین فروغم/ دختر همسایه گلم/مینو راوی خودم/ نازنین سایه و
فرهاد عزیز" رو به این بازی دعوت می کنم....