تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

امروز صبح باز هم می خواستم بی سلام ودزدانه  صد البته با عجله از مقابلش عبور کنم که نشد.نه اینکه دادو فریادی زده باشد یا هشداری پیغامی یا  پسغامی داده باشد نه !!! فقط کنجکاوم کر د. و سکوتش باعث شد بر گردم و یک مکث....
توی چشمش که زل زدم کار خراب شد از دیدنش قلبم فشرده شد .

به چشم هاش نگاه کردم  حس عجیبی داشت همان صداقت سالهای پیش همان سادگی  ...به قیافه اش  بیشتر دقت کردم انقدر جلو رفتم که نوک بینیمان به هم ساییده لبخند زدم اهسته گفتم قهری ؟

 و باز لبخند...

لبخند محوش که توی صورتم پاشید دلم به حالش سوخت حس کردم هنوز هم می شود دوستش داشت هیات ادمهای عزادار را داشت  سر تا پا مشکی و صورتش بدون آریشش سفیدو سخت رنگ پریده بود....

کمی نگرانش شدم.

پرسیدم: خسته ای؟

سکوت....

از نگاهش می شد فهمید . انگار دلش می خواست یکی دو ساعتی بیشتر  استراحت کند اما باز هم مثل همیشه سکوت کرد

تا صبح قیامت هم صبر کنی حرف نمیزند باید خودم فکری برایش بکنم برای خستگی هایش برای تنهایی هایش برای مشکلاتش...

شاید  چند روزی ببرمش مسافرت یا ......

دیگه حتی نمیدونم چی شادش می کنه!!!

با خودش که در میان گذاشتم  باز هم لبخند تحویلم داد و من باز دلم برایش سوخت...

عاقبت یک روز برای این خنده های بی اعتنا می کشمش!!!

به چهره اش  دقیق شدم انگار چشمهاش حرفی برای گفتن داشت حرفی که اگر می گفت شاید....

اما باز هم سکوت منتظر بودم حرفی بزند که ناگهان نگاهم به ساعت افتاد

وای دیرم شد  !!!

باید این ایینه قدی رو از توی راهرو بردارم...

انگار نمی شود دزدانه از مقابل چشمانش گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط باران  | 

 

 مدتی نیستم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:15  توسط باران  | 

چه رابطه ی دردناکیست....

میان

پیدا ترین زخم ها....

و پنهان ترین راز!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط باران  | 

 

چند روزی بود که ا سد مهدی(اقا سید مهدی)رو تلفن پیچ کرده بودم.هر وقت کارش دارم همین طوره بایدسیصد بار تلفن کنی و باهفت زبان زنده دنیا التماسش کنی تا چشمت به جمالش روشن بشه که امروز بعد از کلی دنگ و فنگ و منت کشیدن چشمم به جمالش روشن شد اونم ساعت هفت بیست دقیقه کم صبح!!!

سید مهدی پیرمردیست ریزه نقش و کوچک اندام اما بسیار تر و فرز و زبل....اقا سید مهدی باغبان پیریست که الحق والانصاف بهتر از هر گیاه پزشکی هم حال درختان را می فهمد و هم حس مرا.این را به عینه بار ها و بارها دیده ام هر بار که یکی از درختان مشکل دار میشوند خواهرم که گیاه پزشکی خوانده غر می زند بابا باران این روش کاشت غیر اصولیست این ازگیل رو در بیار تا یاس نفس بکشه یا این گوجه سبز روی بوته محمدی سایه انداخته و خلاصه برای بقای یکی کمر به قتل دیگری می بنده اما من کجا و گذشتن از یک برگ از این باغچه غیر اصولی کجا من این باغچه را یکجا دوست دارم با یاس و محبوبه و نسترن وگل یخ و رز و محمدی.درخت گوجه و هلو زیتون و پرتقال ولیمووانار و خرمالو را هم با هم یکجا می خواهم. ثمر دادنشون زیاد مهم نیست بودنشون مهمتره و این اقا سید مهدی  حال مرا بهتر از هر روانشناسی میفهمد. خلاصه سید امد .......اما  دو چشمتان روز بد نبیند چه امدنی لنگ لنگان با صورتی جا بجا کبود شده فکر نمیکردم سید جربزه دعوا داشته باشد انهم در گیری چنان تن به تن و جانانه نه مسلمن نبایستی دعوا بوده باشد .....حتمن قضیه چیز دیگریست از بی بی سید همسرش هم بعید بود که عرضه چنین خدمت بی نقصی به همسرش را داشته باشد می ماند تصادف برای همین با احتیاط پرسیدم خدا بد نده سید تصادف کردید؟؟که سید با غرور جواب داد نه خانم ابیاری کردم.ابیاری؟؟؟؟؟؟ !!!!!تا اونجایی که به یاد داشتم سید جز با درخت و گل و گیاه سرو کاری نداشت  اپارتمان نشین بود باغ و باغچه ای هم نداشت که ابیاریش اینهمه سخت باشد....سید که من رو تو شش و بش قصه در مانده دیده بود گفت:از روزی که دولت وعده وام بدون بهره مسکن رو داده این ضعیفه(بی بی سید بیچاره  همسرش را می گفت) شد شیطون و افتاد به جلد ما ......که سید جان  تا کی ما از ترس صاحب خونه اجازه نداشته باشیم بچه هامونو یکجا دعوت کنیم  من دوست دارم برای یک شب هم شده نوه هامو پیش خودم نگه دارم و چنین و چنان.....گویا اقا سید ما هم برای دل بی بی پاشنه هاشو ورمی کشه و می افته دنبال کار. هر مدرکی که میگن فراهم می کنه هر سازی که می زنن میرقصه اما هر بار که پرونده رو می بره پیش رییس می گه ناقصه تا هفته پیش که اخرین مدارک خواسته شده رو فراهم می کنه وقتی برای صدمین بار پرونده را به رییس نشون می ده گویا رییس بادی به غب غب میندازه ومیگه: این که نشد پرونده اینطوری میخوای خونه دار بشی ناقصه. که به یکباره خون سید به جوش میاد و داد میزنه اره این خونه ناقصه نقصشم اینه که اب نداره الان درستش میکنم و تا اقای رییس به خودش بجنبه سید پرونده خانه و اتاق اقای رئس را یکجا را یک جا ابیاری میکنه و به قضیه خانه دار شدن همون جا فیصله میده دیگه خودتان حدس بزنید ادامه ماجرا را....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:8  توسط باران  | 

آ خدا....

منم من....

 میهمان هر شبت....

 لولی وش مغموم

منم من سنگ تی پا خورده رنجور

منم دشنام پست افرینش نغمه ناجور...

نه از رومم...

نه از زنگم....

همان بی رنگ بی رنگم!

بیا بگشای در

            بگشای.....

                          دلتنگم.....

بشنوید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:46  توسط باران 

ماییم وغرور وغم نانی که ....بماند                                  واندیشه ی این بار گرانی که...... بماند

جان بر لبمان امده از سینه دگر بار                                   ما را بده از عشق نشانی که...بماند

بر تربتمان گریه کن ای چرخ کمان پشت                              دادیم زکف بخت جوانی که.....بماند

بر اب نبستیم پل و ایینه بشکست                                   در حسرت این جان جهانی که....بماند

هر داغ درفشی سخنی می کند امروز                                 از دور زمان... دور زمانی که .....بماند

شستیم سر افراخته دست از همه عالم                                 مائیم و غروری و غروری که.....بماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:46  توسط باران  | 

توی ماشین نشسته ام  روبروی کانون زبان اموزی به انتظار تعطیل شدن موژان....

از انتظار حرفی نمی زنم چون حرف زدن در مورد حرف حرفش هم حالم را دگرگون میکند....

این روز ها ارامم ارام....

ارامش نه به ان معنی که تمام کارهاروبراه باشد نه....

ارامشی شبیه بیهوشی های بین دردهای زایمان....

درد می کشی میکشی می کشی ومی رسی به جایی که دیگر تحمل درد نداری و بعد نمی دانم بیهوشیست یا خواب ؟ توی خلسه ی خاصی فرو میروی  ارامش مطلق تا شروع  درد بعدی....

خدا را شکر به نظرم پوستم کمی کلفت ترشده.....

بگذریم سرم را تکیه داده ام به صندلی چشمهام را بسته ام  تحمل دیدن ادمها را توی نور روز ندارم....

اینهمه روشن اینهمه واضح..... دروغ/ریا / بدی/کجی/ نا راستی .....

همین طور که در عالم خودم سیر می کنم ماشینی به سرعت برق ایینه کنارم را میزند تق....

و کمی جلوتر متوقف می شود....

از جا می پرم..... ظاهرن اتفاقی نیفتاده .... راننده برای عذر خواهی یا....جلو می اید و من دهانم پراز کلمه میشود که پسر جان کجای  این یک وجب خیابان تنگ متعلق به صد سال پیش  شبیه پیست اوتومبیلرانیست؟؟؟؟؟چشمم به راننده که می افتد ترجیح میدهم حرفی نزنم بقول ما شیرازیها" عوج بن عنق" خود در گیری دارد انگار....

در همین حین خانوم جوانی را پیاده می کند...

زن وارد اموزشگاه می شود و مرد با همان سرعت که امده بود دور میشود.....

چند دقیقه بعد دوباره سر و کله مرد پیدا می شود اینبار پشت سر من دور تر از اموزشگاه توی ماشین به انتظار نشسته....خیره به در اموزشگاه عرقریزان....

حتمن منتظر زن جوانیست که ازماشین پیاده شد انگار حدسم درست بود زن از اموزشگاه خارج می شود و راه می افتد به سمت خیابان کمی که دور می شود مرد دوان دوان به سمتش می رود مثل عقاب که شکارش را بدام انداخته باشد بطرف زن حمله می کند و انچنان وحشیانه می زند که ناله زن به اسمان بلند می شود....

رفتارش به حیوان وحشی می ماند زن تلو تلو می خورد و کف پیاده رو پهن می شود....

و مردم عده ای هاج و واج عده ای از سر سرگرمی به تماشا می ایستند....

تحمل ندارم پیاده می شوم پشت پیراهن مرد را می گشم سعی می کنم از زن جداش کنم با تعجب نگاهم می کند

می گه دعوا خانوادگیه دخالت نکن من برادرشم....

برادر؟؟؟؟ خواهر؟؟؟؟؟

به حرفهاش توجه نمی کنم سعی می کنم از زن جداش کنم دختر را  پر از خاک پر از خون پر از اشک اززمین بلند می کنم  دختر می رود اما خرده ریزه های غرورش  همچنان روی اسفالت خیابان زیر نور روزبرق میزند......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:46  توسط باران  | 

 

حقيقت آدمها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ،بلکه آن است که از

 

 

آشکار کردنش بر شما عاجزند،بنابراین اگر می خواهید آنها را بشناسید

 

 

به آنچه می گویند گوش ندهید ،بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش

 

 

بسپارید.

 

                                                             (جبران خلیل جبران) 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:40  توسط باران  | 

 

برای ثبت این دردها کلمه کافی نیست

 

به احترام فقدان کلمه ....یک عمر سکوت!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 5:21  توسط باران  | 

روايتِ تنگ!

 

 رضا حيراني

 

 

كجاي اين موج را پياده راه بيفتم كه لباس خاكستريم

تنگ نشود به وقت دلتنگيم

 

جاده دست‌هاش از جهنمِ روي مچم ‌گذشت

و درخت‌ها

چقدر بلند‌تر از روزهای من لخت شده بودند

 

من متهم به مرگ كسی هستم كه دوازده دقيقه تا غروب فاصله داشت

پاندول اين زندگی را در گلوی من گير انداخت

و ردپاش از شب، از شش گوشه‌ی دلم گريخت

 

شير يا خطر؟          كدام روبروی منی؟

خانه يا پلكان؟

اتاق                 يا سينه‌های تراس؟

بگرد!

تمام چاك چاك ذهن مرا بو كن

و روی چروك‌های قبيله‌ام با خطِ ميخي بنويس...    ـ هيس!

 

سكوتي منجمدي دارد اين بيمارستان يتيم

تقويم قنديل بسته كجاست؟

زمستان رنگ پريده‌‌ كه بوی اسفند را در لباس زير خانه پيچيده بود

 

اجازه بگير و بيا

بخند و بريز

بخواب و چو بينداز مرا در سلول‌های اين جماعت مرگ!

هوای گيس‌های مادرم در فرودگاه

و دست‌های برادری كه هميشه چند قدم از من دورتر است

هوای گريه مرا سخت می‌گريست

 

بی سايه همسفر بادم

خواب سرخ دو ماهیِ تَنگ

خوابِ لنگر گرفته‌يِ دو گوشواره در جراحت انگشتم

خون سينِ هشتم اين كابوس

بر سفره‌های از صندوق خانه آمده ريخت

 

ما بزرگ شده بوديم زمين!

و روزنامه از شباهت من با آسمان سيلاب گرفته حرفی نزد

چه روايت تنگی بود دلم به وقت اذان

كه سنگر بر صندل‌های‌ مادرم گرفت

 

شانه‌های لخت زن در عكس

شباهت ممنوعی با اتفاق داشت

 

تو آمده بودی كه خوب بيبنم كجام

و اتفاق بيفتم در ساعت 12 به وقت نفس نفسم

 

دست روی بسترم كشيده صدات

كه دقايق پروانه سيرم نمی‌كند

 

دست بر مثلث آنسوترت كشيده شدم

و قلاب روي دنگ دنگ كليسا افتاد

يكشنبه‌هاي پرتي دارد زمين بدون دوم شخص

                                                

كنار زنگ‌هاي نخورده‌ام لخت شو

و كنار بيا با برهنگيِ خطوط

 

دريا

بدون ماهِ قورت داده بيوه‌ست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:7  توسط باران  | 

نپرسیدم کجا می خواهیم بریم....

 گفتم چی بپوشم با خنده گفت شلوار باباتو بپوش....

فهمیدم که جای مهمی نیست ....

سر وقت دم در حاضر بود....

راه افتادیم منم لم داده بودم روی صندلی جلو و حرف هاش رو گوش می کردم چشمهام رو بسته بودم.....

 یه لحظه چشم باز کردم دیدم داریم می ریم طرف جاده کرج اما بی خیال ادم متاصل به همه جا دخیل می بندد حالا خانه خدا باشد یا امامزده ای در کرج چه فرقی می کند.....

اهسته پرسیدم پری جان کجا می ریم.....

گفت پیش  پرویز بهرام....

اولش مغزم تحلیل نکرد اما بیست ثانیه بعد مثل اسفند از جا پریدم.....

گفتم پرویز بهرام؟

همون دوبلور معروف؟

با این سر و ریخت؟؟

 گفت اره خوب عیبی داره

اون ریسه رفته بود از خنده و من حرص می خوردم از این همه بی فکری....

دیدن شخص به این معروفی با اون سر و ضع و لباس؟ با اعتراض گفتم پری جان باید می گفتی اخه زشته دست خالی گلی شیرینی گفت "پرویز و بهرام" نه گل دوست دارند و نه شیرینی موز و ابمیوه و نوشابه خریدم  تو صندوق عقبه.....

پرویز و بهرام؟ تا رسیدن به مقصد هیچ چیز نگفت....

اشنایی با پرویز و بهرام یکی از بهترین ... شاد ترین....و غم انگیز ترین اشنایی های عمرم بود....

وقتی به پرویز و بهرام معرفی شدم اونقدر خندیدم که نزدیک بود بمیرم.....

وبعد اشک از چشمهام جاری شد....

دلم برای این همه غریبی سوخت.......

پرویز و بهرام دو میمون دوست داشتنی باغ وحش تهران را زمانی ملاقات کردم که قفس پر بود از سنگ و ته سیگار باز دید کنندگان تنها خوراکی موجود پیازی بود که در دستهای بهرام کنار دهان ثابت مانده بود....

مسئول قفس لطف کرد ما را به ازیک قفس گذراند و باز پشت میله ها....

هردو از دیدن موز و ابمیوه و نوشابه انقدر به وجد امده بودند که حدی نداشت ....

البته شدت وجد پرویز به حدی بود که پیاز پر از اب دهان را از ما دریغ نکرد اما نه انچنان محکم و باضرب شصت فقط به اندازه اگاهی دادن که بقیه خوراکی ها را بده....

و خوشبختانه پیاز پر از تف از کنار گوش من گذشت و حق به حقدار رسید....

مسئول قفس لطف کرد مرا به شروین هشت ماهه هم معرفی کرد و چقدر ناز بود این بچه شامپانزه درست مثل بچه ادمیزاد بستنی را که گرفت خیالش راحت شد اومدم بغلم و انچنان دستهاش رو محکم حلقه کرده بود دور شانه هام  و با نگاه پر محبتش خیره خیره نگاهم می کرد......

به عظمت همون خدا قسم تا بحال کسی محبتش را اینگونه خالصانه تا ته قلبم نبرده بود ....

دلم بدرد امده بود احساس خوب و درد قاطی شده بود توی قلبم......

 من گریه می کردم و مردم عکس می انداختند....

در راه برگشت سبک شده بودم دلم ارام گرفته بود انگار خداوند با دستهاش  محبت توی دلم ریخته باشد....

زیر لب گفتم خدایا تو رو به قلب پاک این سه میمون قسمت میدم.......

و پریچهر اهسته گفت :

 آمین....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:27  توسط باران  | 

صدای  ضجه های پریچهر را همه ی اهل محل می شناختند وقتی شوهرش انطور وحشیانه به جانش می افتاد . من عمریست از دعوا می ترسم از همان وقتی که بچه ای کوچک بودم امروز هم.......شاید ترس امروزم نتیجه ی کتک خوردنهای مکرر پریچهر بوده باشد.... دلم می خواست زود صدا خاموش شود و پریچهر طبق معمول به خانه ما پناه بیاورد و می اورد.... گاهی با لباس نا مناسب خانه....

گاهی هم دعوا وقت خواب ما اتفاق می افتاد صبح که بلند می شدم پریچهر را می دیدم با ان پای چشم کبود سرمیز صبحانه  اما همانطور هم جذاب بود و زیبا.... چهره گندمگون جنوبی با لبخندی به غایت دلنشین....دل می برد حسابی....

بعد ها پریچهر جدا شد و رفت و من دیگر ندیدمش....

 

تا پارسال..... تهران در یک شوی  خانگی لباس دیدمش امده بود برای خرید.... بسیار شیک لباس پوشیده بود به همان زیبایی گذشته ....سلام و گپ وگفتی و احوال پرسی حقیقتش مبلغ خریدش که چیزی حدود یک میلیون تومان بود مایه تعجبم شد....

 

 اصرار کرد برای رساندنم .... گفت که با برج ساز مسن تهرانی ازدواج کرده و یک پسر نابغه دارد و .....

وقت خدا حافظی هم شام فردا شب را از من قول گرفت....

و چقدر خانه دار و با سلیقه....از هر دری سخنی ...خیلی حرف زدیم دست اخرنتیجه که تو اون خونه ویلایی زعفرانیه تنها دلخوشیش همان پسر بود و بس.....

برایم تعریف کرد یکشب که از عروسی بر می گشتند شوهرش با همان لباس و سر و ضع از ماشین بیرونش می اندازد و ماموران بعنوان زن بد دستگیرش می کنندو.....

گفت که دلش یک ادم فهمیده می خواهد کسی که اهل درد باشد گفت دارم می پوسم از این همه نا فهمی و خود خواهی و بی شعوری..... گفت دلش محبت می خواهد ادم صاف ساده و پاک مثل خودش کسی که به هر بهانه اغوشش را با هزاران نفر دیگر تقسیم نمی کند و.... می گفت و چشم امید داشت...نه به یک شخص خاص به زندگی.... ایمان دارد روزی ورق برمی گردد.....

شاید......

و این شد اغاز دوستی من با پریچهر.....

مثل گذشته همه چیز این زن برایم جذاب است ایده هایی که در سر دارد و بی ترس عملی می کند و یکی پرواز با پارا گلایدر بود که من اصلن نپذیرفتم بروم و پروازش را تماشا کنم....

 

چند هفته پیش تهران بودم ....از صبح جمعه مثل مرغ سر کنده توی قفس می گشتم و وسایل را جابجا می کردم یکشنبه مامان عمل چشم داشت..... با پریچهر تماس گرفتم گفتم جایی سراغ نداری برای تخلیه انرژی منفی ؟

گفت چرا..... اماده باش امدم....

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:12  توسط باران  | 

مردی کز اینجا رفت... دریا دل ترین بود
دریا ترین دل مردها..... تقدیرش این بود

 

من مانده ام... با مثنوی های پر از درد

نامردم ار باور کنم........ این قوم را مرد

 

من....... شهریار شهر سنگستان نبودم

در کوچه ها چو.ن باد...  سرگردان نبودم

 

از پا اگر افتادده ام .......تقصیر من نیست

چیزی نمی گویم اگر ..وقت سخن نیست

تفتیش را ز سینه ام............. اغاز کردند

مشت ........دل بیچاره ام را......باز کردند

 

من مانده ام امروز..... با این دست خالی
مشت دلی گم کرده ام در این....   حوالی


این لقمه....... بوی... استخوان در زخم دارد
دارد... .....نمک بر زخمم هایم .....می گذارد


اشک امد و شد سیل و سیل از سر گذر کرد
باید سفر.... باید سفر .....باید سفر........کرد

 

این دل دگر .......حال زمین خوردن........ ندارد

حتی .........مجال سینه ای مردن........ ندارد

 

کفر خدا .....پیر و زمینگیر است.......... در من

از بس جوانی پیر و بی پیر است .........در من

 

جان می کند............ این اه تا از لب..... براید

کاری بکن....... تا عمر جان کندن .......سر اید

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 18:25  توسط باران  | 

خس خس نفس هاش  که در راهرو  می پیچد....زنگ اماده باش امدنش می خورد... .پشت در اتاق که میرسد پا به پا میشود از تجسم تلاقی نگاه هایمان دلم هری میریزد اما قبل از اینکه پشیمان شود در را باز میکنم .

بیداری هنوز؟ اره دارم مطلب میخونم...

خدا میداند چقدر دوستش دارم مثل  همان روزهایی که برای اولین بار عاشقش شدم گه گاه وقتی نگاه خیره اش را روی صورتم غافلگیر می کنم با تمام وجود حس میکنم که اوهم ...

حالا چی میخونی؟ میدانم دنبال راهی میگردد که حرفش را بزند. من اما دلم حرف زدن نمی خواهد و او......چرامثل بچه ها نگاهم می کند هنوز؟؟

شروع می کنم تکه ای از پست جدید تقویم تبعید را برایش می خوانم می خندد  ادامه میدهم ....

میدانم گوشش با منست فکرش اما جای دیگریست..... بسرعت توی فایلهایم دنبال اون پست راوی میگردم اهنگهای دولتمند  خایف را  که میگذارم گوش میدهد سعی میکنم تند تند مختصری از راوی برایش بگویم باید حرف زد حرف !!!

سکوت جایز نیست چشم از صفحه مونیتور بر نمیدارم می ترسم نگاهش کنم دل توی دلم نیست سنگینی نگاهش کلافه ام میکند دزدانه چشم می چرخانم  نگاهم به چشمان خیسش که  میافتد  بند دلم پاره میشود تمام شد فرصت از دست رفت شمرده شمرده شروع میکند.

بعد از من ....

من اما دلم گوش کردن نمی خواهد دلم می خواهد بغلش کنم ببوسمش سنگینی دستهایش را روی موهایم حس کنم درست مثل اولین بار که عاشقش شدم!! بگویم که چقدر دوستش دارم

 که بعدی در کار نیست .....

که طاقتم طاق شده .....

که بخدا من هنوز هم بزرگ نشده ام......

 که چقدر بودنت دلگرمم می کند .......چقدر به حمایتت محتاجم  که....

که چقدر تنهام .....چقدر بی کسم ....چقدر بی تکیه گاهم ....که چقدر تنهام .....

که چقدر این بار..... سنگینه سنگینه سنگینه .....

اما اینبار هم  کلمات ته حلقومم گیر می کند باز هم گریه به جایم حرف میزند مثل همیشه سرم را  پایین می اندازم و بریده بریده میگم بابا!! خواهش میکنم تمامش کنید!!!!! باز هم ناگفته میرود

 تمام شد این فرصت هم از دست رفت ..... 

این دل دگر نای زمین خوردن ندارد...

حتی مجال سینه ای مردن ندارد....

کفر خدا پیر و زمینگیر است در من...

از بس جوانی پیر و بی پیر است درمن

جان می کند این اه تا ازلب در  اید

کاری بکن تا عمر جان کندن سر اید....

 

پ.ن:فرشید عزیز در وبلاگ وداع بازی روز پدر رو اغاز کردند با طرح پرسشهایی چون....

1-     بهترین خاطره ای که از پدر دارید .

2-     تلخ ترین خاطره و یادی از پدر در ذهنتان هست .

3-     اگر به جای پدر بودید، چه کاری را که او انجام داده، انجام نمی دادید و یا بر عکس .

4-     با پدر در دو یه سه جمله صحبت کنید. ( چه آنهایی که این نعمت رو دارند و چه کسانی که محرومند . )

و به بنده نیز افتخار شرکت در این بازی رو دادند گریزی نیست و اما پاسخ:

۱.بهترین خاطره از پدر ....پدرم همیشه برای ما مثل مادر بود از برکت انقلاب خانه نشین شده بود و بیکار چون مادرم شاغل بود او از ما نگهداری میکرد کتاب می خواند قصه می گفت اسب می شد گاهی هم که حوصله اش سر می رفت سوادش می رفت ومدعی می شد سواد ندارد و من و خواهر ساده لوحم بی سوادی ناگهانبش را باور می کردیم.....و البته امشب گل مریم خریده بود برای تولدم بوش توی خونه پیچیده....

۲.پدرم صدای خوبی دارد هر وقت دلتنگ می شد شروه می خواند و یواشکی به طرز سوز ناکی گریه می کرد این تلخ ترین خاطره منه....

۳.اگر جای پدرم بودم ....و اقعن هیچ کم نگذاشته هنوز با مادرم انچنان عاشقانه زندگی می کنند که انگار هنوز نامزدند....شاید  فقط با ازدواج دخترم در سن پایین موافقت نمی کردم....

۴.فقط عشق و دیگر هیچ ....

کاش تا هستم نبودنش را نبینم....

 من هم به نوبه خودم " نازنین فروغم/ دختر همسایه گلم/مینو راوی خودم/ نازنین سایه و

فرهاد عزیز" رو به این بازی دعوت می کنم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:18  توسط باران  | 

می گویند شبی که متولد شدم اسمان شهر مهتاب بود

انقدر روشن که میشد دست دراز کرد و ستاره ها را چید....

می گویند زمانی که متولد شدم دریا مد بوده.......

اب  انقدر بالا امده بوده که انگار دریا می خواسته خودش رو به اغوش اسمان بفشارد.

می گویند پدر می خندیده از ته دل..... گویا تعجب کرده بوده که یک موجود یک کیلو ونیمی چطور این همه شبیه خود اوست.....

می گویند نارس بودم کال کال تمامی صورتم یک جفت چشم بوده بدون ابرو  ومو.....

می گویند علی اکبر خدا بیامرزهمانشب صاحب خانه شده.....

می گویند خیلی زود بزرگ شدم جان گرفتم راه افتادم حرف زدم با دنیا کنار امدم و خیلی چیزهای دیگر......

اما شما باور نکنید من هنوز کالم ...گس....

با دنیا هم کنار نیامده ام....

پدر هم دیگر نمی خندد از ته دل ....

 آسم دارد خنده به سرفه اش می اندازد.....

سرفه های کشدار متصل....

اما علی اکبر خدا بیامرز خانه اش را دارد ابدی ...

من هنوز هم گاهی بوقت گرما  جوجه ها را ابتنی می دهم توی حوض ازسر دل سوزی

بعد توی افتاب می گذارم تا مثل جوجه اردک زشت برنزه شوند.... اخر هنوز نمی دانم  جوجه مرغ جوجه اردک زشت نمی شود...

اما مدام شک می کنم .....

ببخشید اقای اندرسون  شما یک دروغگو  بزرگ نیستید؟؟؟؟؟

اولین بار که پیبه دروغتان  بردم سعی کردم اشکی بریزم به بزرگی اشکهایی که جوجه اردک زشت وقت مطرود شدن می ریخت ....

 اشک امد و سیل شد اما هرگزقطراتش به ان درشتی نشد...

 حیف دیگر  رویاهای من جوجه اردک های زشت را قو نخواهد دید .....

اما ازشما چه پنهان هر بار تخم مرغی می شکنم  شوق دیدار جوجه اردک زشت در جانم تازه می شود....

من هنوز هم باز زیرپوش گلدار مادر بزرگ  و کفشهای پاشنه بلند مادر گوگوش می شوم گاهی...

و پشت  شیشه ی پنجره می ایستم و میرقصم و می خوانم

من امده ام

وای وای من امده ام

عشق فریاد کنم......

هنوزهم  شب های مهتاب بهترین شبهای منند دست دراز می کنم برای چیدن ستاره و دریا را به اغوش اسمان می فرستم گاهی....

من هنوزهم  کالم....نارس ....گس...

اما گاهی....

 به خاطر خدا تمامش کن...

خسته م.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 5:12  توسط باران  | 

نشان اینه... دادم رخ مرا نشناخت

خداش مات کند روی در همی دارد

برای ماست که جزشعر تر نمی گوییم

اگر بهشت خدایان جهنمی دارد

خدا خدا مکن اینقدر از غم دوران

برای خویش خدا نیز هم غمی دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط باران  |