تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

من ازرختخواب اتشی نا بهنگام

از تختخواب مردگان پاک امده ام

بچرخم دور مدار سرگیجه

که عشق ...

بهانه ای  شده دنیایی...

 

 

حالا این منم

مسافر خماریهای ایینه

با یک اسمان ستاره خاموش

که بر مزار این منظومه ی دردناک

سرگیجه وار می چرخم

 

 

"بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع افریده اند"

مسافر ....

سفر....

 اینبار همسفر بی همسفر....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:52  توسط باران 

تکرار ،تکرار،تکرار...

تکراری که مدام نشانه شده

نشانه هایی در من،که نمی گذرند از من...

نمی شکنند

رسوب نمی کنند

به باور رسیده و نرسیده

تکرار می شوند باز....

تا نشانشان کنم برای بی نشانیهایی که در پیش اند

دیروز به نشانه ای کهنه از تو بر خوردم  که هنوز هم بوی تازه گی میداد

"هر چند افتاب فروغ در یک زمان واحد بر هر دو قطب نا امید نتابیداما تو ازطنین کاشی ابی انچنان پری که میشود روی صدایت نماز خواند"

طنین کاشی ابی...

و نماز هایی که  تو را به استجابت نشسته بودند روزی...

گم شدن مو هبتی ست

گم شدن های  من در من

 لا به لای کهنه کاغذها ....

بی هیچ نشانی...

و تو...

همیشه فاصله بین من و تو رویاست....

 پلی ست  ....

و تو همیشه انسو تر ایستاده ای در دور دست زیربارش یکریز باران

خیس خندان...

با همان چشمان سیاه و گیسوان رها

و دستهام میله های سرد این پل را می فشارد

و تو همیشه...

 لمس دست هات را از من دریغ می کنی

چرا؟

 "باور نمی کنم هیچ طنابی ان همه وقار را تاب اورده باشد"

غزاله جان....

دخترک ساده دل خیابان انطرفی دو کوچه بالاتر از تو در زندگی گم شد درست مانند صدای دلنشینت که

که بی هیچ نشانه ای برشانه های باد بر باد رفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط باران  | 

انتظار سخت ترین درد عالمست تنهایی و دوری بد ترین درد عالم...

وقتی دوری دلتنگ می شوی برای همه چیز و همه کس گاهی دلت می خواهد ازبی کسی سرت را به دیوار بکوبی یا نصف عمرت را بدهی یک لحظه کسی را که دوستش داری و دوستت دارد را ببینی...

گاهی ارزو می کنی کسی باشد براییک لحظه انتظارت را بکشد یا دیدنت را به یک لبخند یا حتی عکس العملی غریب به شادی بنشیند....

جای دنجی دارم پر از دوست دوستانی که سنگ تمام می گذارند وقت دیدنت...

و پذیرایت می شوند به یک لبخند از ته دل ...

گاهی نمی شنود  گاهی درست نمی بینند....

و گاهی در خاطر شان نمی مانی گاهی هم چنان در خاطره شان می مانی که به هنگام دیدار مجدد از عکس العملشان در شگفت می مانی....

انجا بارغصه  به هر سنگینی که باشد از دوشت برداشته می شود و حس بودنت کامل می شود

و وقت رفتن انچنان دلتنگ میشوی که پای رفتن برایت نمی ماند...

وحسی عجیب بازت می گرداند دوباره و دوباره و دوباره....

اگر باور ندارید برای یکبار هم که شده به

 " مرکز خیریه نگهداری از کودکان معلول  بی سرپرست نرجس  خاتون شیراز"

 سری بزنیدبی پناه ترین موجودات عالم را چشم براه خواهید یافت....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:7  توسط باران  | 

و در این وای  نفسای بودن و نبودن عشق هم توی  پس کوچه های خیال گم شد....

 شد کفتری بی بال و بام...

 شد خواب خوب  نا تمام....

باز هم غروب...

باز هم غریب جاده ...

باز هم سفر .....

بی اشارت صدات....

وتو بگو

با کدامین پا به جاده بزنم وقتی 

نه تو ماندی نه تاب ماندن نه پای رفتن؟

وتنها....

 تنها بغض چشمانت ته کوله ام جا مانده؟

کاش می دانستی....

مردن در دور دستها  چه هوایی دارد  وکاش بدانی این هوا مرا تا کجا ها برده

 مرز بین خیال و واقعیت

جایی بین بودن و نبودن و از یاد بردن هر ان چه که میمیراندت به یک لبخند....

و من با همه ی  بودنم مردم به یک لبخند

بودن و ماندن را می شود جایی در یک سطر کنار هم جا داد...

 با ماندن و رفتن چه کنم؟

که روی خطوط دفتر مردد مانده اند با فاصله  و هیچ جوری کنار هم قرار ماندن ندارند؟....

درست مثل بغض مکثر این غریبه توی این ایینه مکسر....

بازهم به هیچ جا نرسیدم

نه قصه به سررسید ...

نه کلاغ  بودنت از بام خاطر ما پرید....

پس سفر کنیم و نیندیشیم....

گوش کنید....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 7:1  توسط باران  | 

و خداوند جاریست....

و زیبایی عریان....

و کاش بماند

عطر نفسهاش

تا ابد

درمشام لحظه هام.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:40  توسط باران  | 

نمی دانم وقتی در اینده بر گردم به این روزها چه حالی پیدا خواهم کرد اما انچه این روز ها می گذرد

بیان کردنی نیست...

روزهایم پر شده از کار و کار و کار..

بابام همیشه می گه وقتی سرزنده نیستی جوهر زندگی درونت راکد شده کار کن تا جوهره ی ذاتیت به تکاپو بیفته و من مثل همیشه گوش می کنم بی اینکه قادر به بیان انچه در درون می گذرانم باشم...

امروز صبح هرمینه  تماس گرفت گفت باران کرمی که تجویز کردی حساسیت داده جاش زخم شده ...

گفتم بیا ببینمت از خودم عصبانی بودم  قاعدتن نبایستی چنین اتفاقی بیفتد و تا بحال هرگز نیفتاده بود....

هر چه بر من و در درون من می گذره نباید روی کارم اثر گذار باشه و حالا گذاشته بود و من حس کردم حساب خیلی چیزها از دستم در رفته باید کمی مسلط تر عمل کنم یا کار را کنار بگذارم...

دفترم را بازبینی کردم همه چیز درست بود به دکتر داروساز هم اعتماد کامل دارم اما باززنگ زدم و فرمول کرم را چک کردم موردی نداشت.... نحوه ی مصرف و تجویز هم درست بود  پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امد راست می گفت جای لک ها روی صورت زخم شده بود چه ناجور ازش پرسیدم مگه قبل از مصرف روی بازوت امتحان نکردی گفت چرا...

پرسیدم چند بار استفاده کردی گفت چهار بار...

پس حساسیت نبود گفتم داوی جدید شروع نکردی یا غذایی که قبلن نخورده باشی؟و خلاصه هر چه پرسیدم به بن بست رسیدم و بیشتر کلافه شدم....

من کلافه اما هرمینه به طرز عجیبی خونسرد بود می دانستم باید فکری عاجل کنم مادرش از دوستان نزدیک من و مادر نامزدش هم ...اصلن مادر شوهرش همینجا دیده بود و پسندیده بودش از من که پرسید گفتم مدتهاست مادرش را می شناسم شیرازی نیستند اما از خانواده بسیار محترمی هستند و....

گفتم که اینجا دانشجوست و تنها فرزند خانواده....

براش داروی جدید تجویز کردم گفتم هر یکساعت بکبار با من تماس بگیر گفت تو حالت خوب نیست گفتم عیبی نداره زنگ بزن....

چند بار تماس گرفت و اطلاع داد که از سوزش و خارش و التهاب کم شده و خیالم ر احت کرد....

تا ساعتی  پیش که  تلفن زنگ زد شماره هر مینه بود گوشی رو بر داشتم اقایی پشت خط پرسید که ایا صاحب این موبایل را میشناسم گفتم بله فکر کردم شاید موبایلش را جایی جا گذاشته گفت تشریف بیاورید بیمارستان ....

فکر کردم تصادف کرده به سرعت لباس پوشیدم و راهی بیمارستان شدم....

تمام راه فکر می کردم که چطور به مادرش که در تهران است زنگ بزنم و ماجرا را چطور توضیح بدهم که نترسند...  بعد فکر کردم کاش به خانواده نامزدش زنگ بزنم ....

اما اول باید می دیدم چه بلایی بر سرش امده دستش شکسته یا پاش؟ یا ضربه مغزی شده ؟ یا....

اما چیزی شنیدم که انتظارش را نداشتم فقط بغض سنگینی بود که راه گلویم را بسته نه اشکی برای ریختن دارم نه حسرتی نه کلامی برای گفتن.....

بر اثر مصرف بالای شیشه اوور دوز کرده و تمام....

ساعتهاست به تلفن خیره شدم نه یارای گفتن دارم نه اشکی برای ریختن نه حتی تاسفی.....

فقط از خودم می پرسم چرا؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط باران  | 

نمیدانم تنهایی ادمیزادچقدر گنجایش دارد؟

با ده کیلو سبزی خورشت و چند کیلو سبزی اش و هویج و کلم و کرفس نخود فرنگی و لوبیا سبز  و کدو و بادمجان  و شونصد تا کوفته قلقلی و چند تا گل همبرگر می شود یک فریریز را پر کرد  اما تنهایی ادمی را نه....عجب فریزر بزرگیست این تنهایی....

موژان هم این روزها نیست خونه بد جوری سوت و کور شده....

موژان که نباشد ریخت و پاش نیست سرو صدای نیست زنگ تلفن نیست صدای اهنگ نیست ظرف اضافه برای شستن نیست خنده های بلند نیست بهانه گیری نیست عصرانه نیست قهوه نیست خیلی چیز ها نیست......

لااقل اگر بود مدام یا ریخت و پاش می کرد یا ظرف و ظروفی از خودش باقی می گذاشت یا سرو صدای تلویزیون و اهنگ بلندش این سکوت را میشکست...

بالاخره جای غر زدنی باقی می گذاشت حتی نیست که سرش غر بزنم دلم تنگ شده....

ازاین سر گیجه مکرر  و این قند خون متغییر هم بستوه اومدم.....

از داراز کشیدن روی این کاناپه هم.....

چکار کنم پیریست و هزار مشکل و مرض و گرفتاری...

چقدر این پست شبیه پستهای فریبرز شده فقط روایت اول دوم و سوم ندارد......

 به این میگن بزن و در رو .....

یکی نیست بگه زن حسابی اخه وقتی حرفت نمیاد نمیاد دیگه؟ زوره مگه؟؟؟

بهتره بر گردم روی کاناپه دراز بکشم انگار این سر گیجه ول کن معامله نیست....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:55  توسط باران  | 

 روایت اول:

همیشه در ذهن کودکانه ام از امامی که به نام امام زمان نام داشت می ترسیدم...ترسیم این امام در ذهن کالم تفسیری عجیب داشت مردی سوار بر اسب با شمشیر خون الود که از گذرش همه ی کوچه ها و خیابانها پر از خون بود و کشته بی شمار... این را  معلم دینی و قرانمان گفته بود... بعد هم دعای فرج امام زمان را به ما اموزش داده بود منهم یاد گرفتم اما هیچ  وقت  نمی خواندم سر صف صبحگاهی فقط دهانم را با بقیه بچه ها تکان میدادم می ترسیدم خدا بشنود و اگر می شنید امام زمان می امد چه؟ مرا به خاطر کشیدن موهای خواهرم  و بر داشتن مداد رنگیهایی که گم کرده بودم از کیفش ...و پدر و مادرم  را به خاطر اینکه نماز نمی خواندند ومادرم را به خاطر غیبت پشت سر عمه ام حتمن

می کشت...

پس سکوت بهترین راه بود...

 

روایت دوم:روزهای سختی بود برای بدنیا اوردن فرزند دومم بستری بودم فردا قرار بود بوسیله عمل سزارین

بچه را بدنیا بیاورند انوفت این نه ماه سخت تمام می شد از فکر اینکه فردا راحت می شوم ارام نداشتم فقطچند ساعت مانده بود چند ساعت....

 

روایت سوم:خواب دیدم در جایی که نمی شناسم در میان مهلکه ای عجیب گیر افتادم جنگ بود همه سواره فقط من پیاده.... مردها می زدند با چوب با شلاق نمی دانم با هر چه دم دستشان بود و من فقط درد می کشیدم اما کسی اعتنایی نداشت  مردان سوار باسب دوره ام کرده بودند از هز طرف که می چرخیدم می زدند.... فقط صدای اصابت شلاق بود ودرد فریاد رسی نبود...

 مرد سیاه پوستی امد سوار بر اسب نمی دونم چطور از انجا مرا نجات داد برد تا وسط بیابانی بر هوت ایستاد برای نماز من پشت سرش ایستاده بودم مرد سیاه چرده  دست زیر چانه برد و حجاب از چهره برداشت چشمم از شدت نور کور شده بود فقط بی اختیار گفتم چقدر زیباست به زیبایی حضرت یوسف....

و نالیدم یا امام زمان برگشت....

هورسا رو توی بغلم گذاشت  خندید و رفت....

هر چه فریاد زدم  با پای برهنه دنبالش دویدم خواستم بر گردد  بر نگشت..... گفت برو از اون را ه ....من  بعدن  میام....

 

روایت چهارم:

بیدار شدم درد داشتم درد زایمان ساعتی قبل از عمل به سراغم امده بود اما قلب جنین ضربان نداشت درد داشتم بیهوش شدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.... فقط یک بار بهوش اومدم موژان رو به مادرم سپردم گفتم بر نگشتم مواظب دخترم  باش....

 

روایت پنجم:عمل 45 دقیقه ای 5 ساعت به درازا کشید یک تیم  مشتمل برده پزشک متخصص پنج ساعت کار کردند تا بتوانندپاره گی آئورت را ببندند و......

 

روایت ششم:

و بچه ای که تحویل  گرفتم روایت دردهای منست  روایت رنج و شادی توامان من

و دیگر هیچ....

 

روایت اخر:نمی دانم تعبیر ان خواب چه بود اما این روزها که می شود هوایی می شوم فکر می کنم کسی قولی داده  و منتظرم بر گردد و به قولش عمل کند  کی؟ نمی دانم فقط منتظرم ....

می شنوی من هنوز هم بعد از این همه سال  منتظرم...

 اینجا..... تا تو  بر گردی و به قولت عمل کنی....

 

سبز سبزم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

یکی از پاپتی هاتم ...

یکی از پا پتی هاتم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط باران  | 

 "                                                                                   

 

 

 

 

   "                                                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 22:34  توسط باران  | 

شما که سواد دارین لیسانس دارین روزنامه خونی

با بزرگون میشینی حرف میزنی همه چیز میدونی

شما که کلت پره معلم مردم گنگی

واسه هر چیز که میگن جواب داری در نمیمونی

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته...

میشینم دلم گرفته....

گریه میکنم میخندم پامیشم دلم گرفته

گریه میکنم میخندم پامیشم دلم گرفته

من خودم آدم بودم باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس روزهای بد

انگشت انگشت اونو لیسید بعد نشست تا تهشو خورد.....

 

**************

سبز سبزم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

یکی از پاپتی هاتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:15  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط باران  | 

چرخ بر هم زنـــــــــــم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فـــــلک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:4  توسط باران  | 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند... بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد ....

 

حالا تو بگو گناه چیست؟

 

 بوسه های گناه الوده  همانیست که من نفهمیدم؟, از تو اصرار بود از من انکار ؟؟ ...  اتاق مست در مست دیوار مست؟ می دانم .. نکند  اسمان هم مست بود انقدر که یادش نماند ستاره هایش را پهن کند در این ظلمات شبانه من ماندم و لالاییهای چشمان سیاه  براقت.

 

دلم تنگ است...

 دلم براي لحظه هاي با تو بودن تنگ است براي نگاه هاي مبهمت و براي لمس دستهاي دور از دسترست دلم تنگ است وقتي كه دورترين فاصله ها كمترين فاصله از توست....

 توی دلم خالی می شود و هری می ریزد وقتی که نگاهم می کنی و نمی بینیم....

وقتی ... وقتی... وقتی... دلتنگیهایم را نمی بینی...

 

دلم تنگ است...

دلم عجيب تنگ است ....

از آن دلتنگی ها که سنگينی می کند و نمی افتد

از آن سنگينی که از بس مسموم است در آن نمی شود پريد

حال و هوايم را گم کرده ام انگار

نمی دانم کجا گمش کردم؟

با توام

با تویی که تا ابد تمامی" ت" های عالم مرا بیاد تو یی که نیستی

 نه!!!

تویی که هر گز نبوده ای می اندازد....

چيزی در سينه ام گم شده

از آن گم شدن ها که هر چه می گردی پيدايش نمی کنی

از آن گم شدن ها که می دانی کجاست اما تمامی روزهايت را به دنبالش می گردی و هی پيدا نمی شود و تو هی سرگردانی....

 من این روزها مدام سرگردانم

می شنوی؟ سرگردان....

سرگردان عاصی

سرگردان عاصی رجیم

سرگردان عاصی رجیم مطرود

درست مثل شیطان....

خوب نگام کن درست مثل شیطان.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:56  توسط باران  |