نمی دانم وقتی در اینده بر گردم به این روزها چه حالی پیدا خواهم کرد اما انچه این روز ها می گذرد
بیان کردنی نیست...
روزهایم پر شده از کار و کار و کار..
بابام همیشه می گه وقتی سرزنده نیستی جوهر زندگی درونت راکد شده کار کن تا جوهره ی ذاتیت به تکاپو بیفته و من مثل همیشه گوش می کنم بی اینکه قادر به بیان انچه در درون می گذرانم باشم...
امروز صبح هرمینه تماس گرفت گفت باران کرمی که تجویز کردی حساسیت داده جاش زخم شده ...
گفتم بیا ببینمت از خودم عصبانی بودم قاعدتن نبایستی چنین اتفاقی بیفتد و تا بحال هرگز نیفتاده بود....
هر چه بر من و در درون من می گذره نباید روی کارم اثر گذار باشه و حالا گذاشته بود و من حس کردم حساب خیلی چیزها از دستم در رفته باید کمی مسلط تر عمل کنم یا کار را کنار بگذارم...
دفترم را بازبینی کردم همه چیز درست بود به دکتر داروساز هم اعتماد کامل دارم اما باززنگ زدم و فرمول کرم را چک کردم موردی نداشت.... نحوه ی مصرف و تجویز هم درست بود پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امد راست می گفت جای لک ها روی صورت زخم شده بود چه ناجور ازش پرسیدم مگه قبل از مصرف روی بازوت امتحان نکردی گفت چرا...
پرسیدم چند بار استفاده کردی گفت چهار بار...
پس حساسیت نبود گفتم داوی جدید شروع نکردی یا غذایی که قبلن نخورده باشی؟و خلاصه هر چه پرسیدم به بن بست رسیدم و بیشتر کلافه شدم....
من کلافه اما هرمینه به طرز عجیبی خونسرد بود می دانستم باید فکری عاجل کنم مادرش از دوستان نزدیک من و مادر نامزدش هم ...اصلن مادر شوهرش همینجا دیده بود و پسندیده بودش از من که پرسید گفتم مدتهاست مادرش را می شناسم شیرازی نیستند اما از خانواده بسیار محترمی هستند و....
گفتم که اینجا دانشجوست و تنها فرزند خانواده....
براش داروی جدید تجویز کردم گفتم هر یکساعت بکبار با من تماس بگیر گفت تو حالت خوب نیست گفتم عیبی نداره زنگ بزن....
چند بار تماس گرفت و اطلاع داد که از سوزش و خارش و التهاب کم شده و خیالم ر احت کرد....
تا ساعتی پیش که تلفن زنگ زد شماره هر مینه بود گوشی رو بر داشتم اقایی پشت خط پرسید که ایا صاحب این موبایل را میشناسم گفتم بله فکر کردم شاید موبایلش را جایی جا گذاشته گفت تشریف بیاورید بیمارستان ....
فکر کردم تصادف کرده به سرعت لباس پوشیدم و راهی بیمارستان شدم....
تمام راه فکر می کردم که چطور به مادرش که در تهران است زنگ بزنم و ماجرا را چطور توضیح بدهم که نترسند... بعد فکر کردم کاش به خانواده نامزدش زنگ بزنم ....
اما اول باید می دیدم چه بلایی بر سرش امده دستش شکسته یا پاش؟ یا ضربه مغزی شده ؟ یا....
اما چیزی شنیدم که انتظارش را نداشتم فقط بغض سنگینی بود که راه گلویم را بسته نه اشکی برای ریختن دارم نه حسرتی نه کلامی برای گفتن.....
بر اثر مصرف بالای شیشه اوور دوز کرده و تمام....
ساعتهاست به تلفن خیره شدم نه یارای گفتن دارم نه اشکی برای ریختن نه حتی تاسفی.....
فقط از خودم می پرسم چرا؟؟؟؟؟