تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

هراس سنگ

آئینه ی دلم.....

تا کی هراس سنگ؟!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 5:57  توسط باران  | 

مشت دلی گم کرده ام در این حوالی.....

اینجا شیراز است....

یک عصر پاییزی درست زمانی که خودت را به یک پیاده روی در تنهایی میهمان می کنی....

هوا....مسیح نفس....باد...نافه گشا..... و من ..... چقدر این روزهام پر شده از تنهایی .....

از خودم بی من.....

از خودم با من....

چشمهایم را می بندم و در خیال می دوم تا انتها کوچه صبر انجا که دیوار اجری کوچه را بن بست کرده....

بن بست اما نیست

ان کوچه راه دارد به هزار کوچه ی دیگر.... 

به نمیدانم کجا....

به اخم/ به خنده /به شادی /به غم /به درد دل/ به باور به ناباوری /به قهر به اشتی

به.....

به انزجار شاید.....

"اه از این سینه که جز درد در او چیزی نیست"

به خودم لبخند می زنم من این روزها بد جوری شکننده شده خیلی زود به تریج قبایش بر می خورد و اخم بغض تحویلم میدهد.....

چه کنم من هستم و این دل رنجور بند زده.....

 دل هست و این من سرسخت از رو که نمی رود....

چشم باز می کنم صبر نیست رفته از کف ....

اینجا شیراز است شیراز زیبای پاییزی.... عجیب نیست که دامان این خاک شعر پرور است و شاعر خیز و من که از تمام این هنرها فقط خوانش شعر را بلدم....

"نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم

نمی شود، می دانم.....
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد"

و فروغ که سالهاست جز لاینفک لحظه های منست.

اه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر انم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

کاسه های شکسته را مانند

که لبالب زباده روزند......

نمی دانم شاید این خاصیت شعر هست که زمان و مکان و غم وشادی نمی شناسد وقت و بی وقت دربهای ذهنت را به تلنگری نرم می کوبد و ارامت میکند.

حیف که پدرم آسم دارد پزشک پیاده روی را برایش ممنوع کرده وگرنه هم پای بسیار خوبیست.

نه امروز که از کودکیهای دور از زمانی که از برکت انقلاب خانه نشین شد خوب یادم میاید  پدر

بیشتر اوقات که سوادش همراهش بود برایمان کتاب می خواند(گه گاه که حوصله نداشت سواد  بابا می رفت و من و خواهرم هم ساده دلانه بی سوادی ناگهانی بابا را باور می کردیم و به انتظار می نشستیم که سواد ش برگردد تا باز برایمان کتاب بخواند)و شعر که پای ثابت همنشینی با پدر بود

اما شعر های فروغ را اولین بار روی میز دکتر قهرمانی دیدم البته به زبان فرانسه. شعر عصیان به فرانسه اهنگ خوشی داشت و تر جمه فارسیش.... معرکه بود ده یازده دوازده ساله بودم ان زمان انگار.

نیمه شب گهواره ها ارام می جنبند....

بی خبر از کوچ درد الود انسا نها....

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پارو زنان در کام طوفانها....

دکتر قهرمانی خدابیامرز از دوستان نزدیک پدرم بود فارغ التحصیل دکترای شهر سازی از یکی بهترین دانشگاههای فرانسه. که اوایل انقلاب پس ار بیست سال تحصیل به همراه همسرش که یک پزشک فرانسوی بود به ایران بازگشته بود به امید خدمت به وطن درست زمانی که طرحهایش هزاران دلار در  امریکا واروپا خریدار داشت.

اما قدرش را ندانستند وبا تعصب های کور چنان به بی تعهدی محکومش کردندو ازارش دادند  که تصمیم به بازگشت گرفت.و درست زمانی که داشت برای همیشه ایران را ترک می کرد به ماندن محکومش کردند این در حالی بود که همسرو فرزندانش به فرانسه باز گشته بودند..سالهایی که دکتر به تنهایی در ایران زندگی کردند. سالهای رنج بی پایان دوری از همسر و فرزندان و بیماری بود

و برای من...

خیلی اموختم.....

 او مردی بود که همه چیز می دانست از جغرافیا گرفته تا پخت غذاهای چینی و.....

و گه گاه مطالبی را به فرانسه ترجمه می کرد که اشعار فروغ از ان جمله بود

ونوجوانیم با فروغ رنگ تازه ای گرفت .

وه که چقدراین زن متفاوت بود وبی پروا ....  صریح بود و زنانه...

نه مثل بعضی شعرای زن امروز که از بی پرده ترین کلام هم برای نشان دادن وجه زنانه و بی پروایی شعر نمی گذرند که البته هیچ کدام در ذهن حتی من اندکی هم به جایگاه فروغ نزدیک نخواهند شد....

در میان زنهای دور وبرم  هرگز کسی را نشناختم که بشود شخصیتش رو با فروغ مقایسه کرد

و هر شعرش بشارت تازه ای بود برای ذهن کال من.

و من چقدر می خواستم فروغ باشم که بشودنشد....

اخر اینجا...

"اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بی قدر تر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریا کاری.....

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من زدانه شبنم ها....."

و لبریز میشود.....

"بر او ببخشایید"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:50  توسط باران  | 

عاطفه های پاییزی....

 صبح پاییزاست....

 پاییزشیراز...

نه سرد و نه گرم انچنان دل انگیز که وقت راه رفتن تمامی ذرات وجودت با تو  نفس می کشند در این وانفسای بی همنفسی....

نه برگ به شاخه و فا می کند نه دنیا به ادمی و باد این میانه چنان جولان می دهد که گویی می خواهد میانه درخت و حیای شاخه را زودتر به هم بریزد...

از روی برگها می گذرم انچنان که زمان از روی ادمی می گذرد و باید گذشت...

مثل تمام انچه که گذشت مثل تمامی احساساتی که در گذشته ها در گذشت.خدای را هزار مرتبه شکر از صدقه سر زن بودن این یکی را خوب بلدم. گذشــــــــــــــــــــــــت شاید تنها موهبت زنم بودن همین باشد.

میگذرم و پناه می برم به جایی که ساکنانش را چشمی برای دیدن دلتنگی نیست .کافیست صدایت را شاد کنی. همین برای شاد جلوه کردنت کافیست و من چنان شادمانه به این طفلکان معصوم محروم از بینایی سلام میکنم که به خودم صداقت خودم مشکوک میشوم. امروز هم یاسر نیست .این هفته دوم است....

از بی فکری خانواده اش دلگیر میشوم کودکانی که با عیب و نقص و معلولیت متولد میشوند  بیشتر از گریه و زاری و پنهان کاری نیاز به یاری وحمایت فوق العاده دارند حال کودک نا بینا که بماند.این خانواده دو کودک معلول دارد یاسر هفت ساله و یاسمین دو ساله هر دو نابینا و یاسمین فلج مغزی حاصل ازدواج فامیلی از همانهایی که نمی دانم کدام پدر سوخته ای عقدش را در اسمانها بسته . صبر بس است ادرس میگیرم یکی از روستاهای حومه شیراز و راه می افتم .به روستا که میرسم یاسر را در اولین کوچه خاکی میبینم عصا بدست صدایش میکنم تا صدایم را میشنود نا باورانه فریاد شادی میکشد باران جان صورتش را می بوسم چرا مرکز نمیای؟دستم را میکشد و هلهله کنان به بسوی خانه میکشدم.حتی اجازه در زدن هم نمیدهد تا به خودم بیایم وسط حیاط خاکی ایستاده ام . مادر اما....

جوانتر از انچیزی که انتظارش را داشتم.... خیلی جوان.... فقط 23 سال دارد با گشاده رویی دعوتم میکند وقتی علت غیبت یاسر را می پرسم چشمانش پر از اشک میشود اشک دلتنگی اشک درد اشک خستگی اشکی که معنیش را میفهمم.... خوب حسش میکنم .

اما تا حقیقت را نشنوم محال است که بروم ومیشنوم و تکانم میدهد از تکان های بی انصاف باد به تن شاخه هم شدیدتر....به وضوح میلرزم ...

انگار پاییزبه درخت جان من زده باشد....

لعنت به عاطفه ای که با لباس ژنده پوشاندن و گرداندن تعدادی کودک معلول در کوچه و بازار تحریک میشود لعنت و هزاران لعنت به انانی که عاطفه ها یشان اینگونه جشن میگیرند.

این کودکان معلولند نه متکدی نه ابزار تحریک عاطفه خلق..

تنها عاطفه های خزان زده با دیدن عجز و حقارت چنین کودکانی تحریک میشود....

تمام طول راه حس میکنم روحم درد می کند انگار که ژنده و حقیر میان خیابانها گرادانده باشندش....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:53  توسط باران  | 

گورستان زخمها....

بعد از مدتها به میهمانی دعوت شدم...

یکی از دوستان قدیم پذیرفته شدن دخترش در کنکور را جشن گرفته و هی اصرار پشت اصرار که اگر نیایی چنین و چنان

دستی که بریدنی نیست بوسیدنی ست....

این جمله  رو امروز پدرم گفت و چقدر هم راست گفت...

دردی که چاره ندارد فقط یک راه دارد ان هم تحمل است و تحمل...

 

مدتهاست برایش در دل نمی کنم طاقت خون کردن دلش  را ندارم بگذار حس کند من هستم برای تکیه کردن برای شنیدنش برای درد دلهایش....

از کجا فهمید؟!!! الله اعلم....

حجاب می کشم روی روح مثله شده ام

و رنگ شاد می پاشم روی یاس ثانیه هام

و لبخند تحویل میدهم به این و ان و چنان مرتبم که امکان ندارد کسی شک کند به جراحت قلبم...

چه دروغگوی قهاری شده ام این روزها....

دنگ و دنگ اهنگ های بی محتوای امروزی  و پایکوبی بی امان ازارم میدهد نمیدانم ازسر شادی هم می شود اینچنین بی ظرافت رقصید یا نه

بیشتر به تخلیه روحی روانی می ماند این رقصهای امروزی....

چشم می چرخانم به امید یافتن گوشه دنجی با رعایت حد اکثر فاصله....  چشمم به خانوم بسیار جوانی می افتد بچه بغل دنج ترین جای مجلس نشسته کنارش می نشینم و از دور نگاه می کنم به جوانهای امروزی

چقدرفرق کرده اند با جوانهای زمان ما

نمی دانم چه بر سر این دنیا امده که معیار ها اینهمه تغییرکرده....

هنوز احساس ارامش نکرده ام که شیون دختر کوچو لو به اسمان بلند می شود بچه لج گرفته انچنان گریه ای سر داده که....

 صد رحمت به اهنگهای متال و تکنو

کلافگی در چشمهای مادر جوان موج میزندو شوهر چنان غضبناک شروع به مشاجره با زن  می کند که انگار زن بچه را از خانه پدرش اورده باشد...

انتقاد کوبنده وخشمناک و بلاوقفه مرد هم به شیون بچه و دنگ و دنگ اهنگ اضافه میشود....

بچه که به شدت ترسیده سرش را به سینه مادر می فشارد و شیون میکند از میان گریه هاش فقط کلمه مامان به گوشم اشناست....

احساس سرسام گرفتگی دارم رو به طرف زن بر می گردانم و با لبخند می گویم شاید طفلک گرسنه ست....

مرد جوان با همان حالت عصبی جواب میدهد که نه مامانشو می خواد

با تعجب می پرسم مگر بچه شما نیست

پسر جوان می گوید نه....

بچه خواهره ایشونه....

مردم دوست دختر دارن منم دوست دختر دارم.....

از بی فکری مادر بچه تعجب می کنم بچه به این کوچکی این وقت شب این جای پر سرو صدا....

دلم برای دخترک می سوزد  ق نیست بخاطر بی فکری خواهرش پیش روی مردش اینگونه استنطاق  شود.....

بچه را از بغل خاله جوان می گیرم و به اشپز خانه می برم سعی می کنم ارامش کنم چند دقیقه بعد خاله جوان به ما می پیوندد

و ......

ازصاحبخانه اجازه می گیرم زن و کودک رو به اتاق خواب راهنمایی می کنم .....

کودک که  یک دل سیر شیر خورده مثل فرشته ها بخواب رفته من اما مرغ سر کنده ام...

نمی پرسم چرا؟

نمی دانم چرا؟

 نمی خواهم هم بدانم....

زن ملتمس نگاهم می کند و من با نگاهم قول می دهم که  این جراحت را هم کنار  دیگر زخمهای قلبم به گور سینه  بسپارم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:24  توسط باران  | 

من های بی کابوس....

چنگالهایی که در بیداری توانایی بروز  ندارند در خواب قدرتی مضاعف دارند ....

شب...

چشمهای برهنه

صورت عریان....

اشباح پراکنده  پاشیده سرگردان ...

 کابوس های  شبانه ی دنباله دار...

سیاه چاله های  دهان گشوده تردید...

 و قلبی که اضطراب لحظه ها درتک تک ضربان کوبنده اش  جاریست  همه حاصل منی ست که به درد های مزمن شبانه  مبتلاست.....

 چقدر از این بیدار خوابی های شبانه 

 از این چنگال های تیز

از این دستها منجمد  سنگی

  از این کوهی  که تا صبح روی شانه هایم   بست می نشیند

 از این زل زدن ساکت بیهوده به چار دیواری بی در وپیکر

 متنفرم...

کاش روز بیاید....

کاش از لحظه هام برود این شبا نه های کشدار پر کابوس...

کاش روز بیاید.... 

روزکه بیاید نقاب مرا هم با خود می اورد

 انوقت من من دیگری هستم.... جدید/ متفاوت/ قدرتمند ...

من در اینه به من سلام خواهد گفت

لبخند خواهد زد

وتا شب برسد  من منی شاد بی ترس بی کابوس خواهد بود...

کاش شب هرگز  نقاب مرا نبرد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 4:26  توسط باران  | 

عکس شکسته....

شنیده ام که تو عکس شکسته میکشی با رنگ

                                                              اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ

مرا تو ساده بکش با تمام سادگیــــــــــــــم

                                                                و تلخ و تلخ و تکیده  ولی   کمی پر رنــــــــــگ

مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش

                                                                   کنار  کوچه بن بست و خالی از اهنــــــــــگ

اگر تو معنی پرپر زدن ندانستــــــــــی

                                                                     پرنده ای بکش و یک قفس ولی دلتنـــــگ

قرار هر دوی ما بر مدار مانـــــــدن بود

                                                                  ببین که بیقرار تو هستم هنوز بی نیرنـــــگ

مرا تو خسته بکش پاره کن شکسته بکش

                                                                     شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:12  توسط باران  | 

عامو جون

در دنیای کودکی /نوجوانی/ و جوانی من هیچ کجا دنج تر از اشپزخانه عمو جان که ما به لفظ شیرازی عامو جون خطابش می کردیم  نبود.

همیشه بی برو و برگرد پر بود از بو های خوش و رایحه های دل انگیز واشتها اور برنج کامفیروزی و غذا هایی که بقول عامو جون رمز خوشمزگیش شناخت مرز بین پختن و سوختن بود و بهتر از ان صدای خنده و گفتگو ها و گاهن پچپچه های دختر خانومهای دم بخت که ور دست عامو جون اشپزی می امو ختند و بهتر از ان خبرهای همه فامیل را میشد انجا شنید  عامو جون راز دار همه بود دختر و پسر  زن و مرد...دقیقن می دانست که مثلن شیرازه و رضا دور از چشم پدر مادر هایشان نامزد شدند یا مهدی و مجید این هفته چند  شب مست و لایعقل در انبار اذوقه عامو جون که کنار حیاط بود شب را صبح کردند یاهلن و شیرین هر دو همزمان عاشق معلم سر خانه شان شده اند یا حتی میدانست که دکتر محمد سنگین با وقار که تازه از فرنگ بر گشته به کدام یک از دخترانی که ارزوی همسریش را داشتند دلبسته و این خودش کلی بود. البته عامو جون می شنید و  می خندید وبروی خودش نمی اورد

و جالب اینکه هیچ کس هم هیچ چیز را از عامو جون پنهان نمی کرد.خلاصه بی بی سی بود برای خودش

با اینکه متعلق به سالهای دور بود اما خوب جوانتر ها را می فهمید

البته عامو جون عموی واقعی هیچ کس نبود فقط یک رعیت خانه  زاد بود

سالها پیش که ابله اپیدمی شده بود از ده اورده بودندش وقتی که پسر بچه کو چکی بود

ابله اسیب مختصری به چشمهایش وارد کرده بود و چون از نعمت بنیایی کامل بر خوردار نبود مادر بزرگم  منع کرده بود کنار دست مردها به کارهای رایج  مردانه گماشته شود

 سپرده بود که در مطبخ کنار دست زنها بماند.

کم کم که فن اشپزی اموخته بود و برای خودش اشپزی بود که بیا ببین  البته بعد از این همه سال هیچ کس عامو جون را به چشم رعیت نمی دید. او یک ملاک بزرگ بود که مالک قلبهای همه بود

افتخاری بود ور دست عامو جون اشپزشدن که دختران دم بخت ثانیه ثانیه اش را غنیمت می شمردند علی الخصوص که دکتر محمد نوه واقعی عامو جون که چشم پزشکی خوانده بود تازه ازامریکا بر گشته و به خیال همه بدنبال همسر بود...

اما در کمال نا باوری دکتر محمد بجای ازدواج راهی جبهه شد ....

فکر می کنم سالهای سختی بود برای عامو جون اما هرگز خنده از لبانش دور نمی شد در طول این سالها خیلی از دختر ها ازدواج کردند و رفتند بدنبال سر نوشت نو جوانها هم جوان شدند و جای دختران دم بخت را گرفتند

خلاصه طول کشید تا عامو جون محمد را در لباس دامادی دید هرگز برق چشمان کم سویش را ازیاد نمی برم

لبخند همیشگی  از لبانش محو نمیشد

اما لبخند های عامو جون هم مثل خوشبختی محمد دوام نداشت... سوغات جنگ در جان محمد جا

  خوش کرده  بود  می گسست و از هم می درید ....

و عامو جون که از فرط گریه سویی برای چشمهایش نمانده بود ذره ذره اب می شد.

خبر فوت محمد اخرین ضربه بود

خیلی ها شبها و  نیمه شبها یا در گرگ و میش سحر عامو جون را مجنون وار در خیابان حین قدم زدن

می دیدند اما هیچ

کس تاب باز داشتنش را نداشت

انگاری باید می رفت

و رفت...

جنازه اش را خروسخوان سحر کنار خیابان یافتند در حالی که بعد ازسالها لبخند همیشگی روی

لبهایش حک شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:13  توسط باران  | 

و حوصله ی انتظار...

و باز هم....

بوی پاییز و بوی باران بوی برگهای از نفس افتاده

 ومن تنها....

 و تو تنها

 و حوصله ی انتظار... از چشمان دلتنگی چکید....

و تو رها

وبرگ رها

و باد رها

 ومن....

"چو تخته پاره بر موج...

 رها... رها... رها من"

ومن هستم !

بی تو....

و تو نیستی!

 با من....

وسری که گه  گاه  می کوبد به دیوار خاطرات

و توکه پشت پلکهام خیس می شوی زیر باران یادت....

و سالهایی که نمی دانم کی؟

اینهمه دور شد...

 

و تو رها...

و زمین رها..

و زمان رها....

 ومن...

"دلم گرفته ای دوست

هوای گریه بامن....."

 

پ.ن:حس این متن را به عکس  زیبای کنار وبلاگ مدیونم....

که خاطرات دوری را برایم زنده کرد...

گیرنده عکس اقای حبیبی ....

 عکس را با فونت بزرگ تر می توانید اینجا مشاهده کنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:33  توسط باران  | 

بوی زلیخا گرفته پیراهنم....

کمی کنار خودم می ایستم

و اشک هایم را پاک می کنم

بوی زلیخا گرفته پیراهنم...

بوی پیراهنی که یوسف در ان خورجین گندم گم کرد

و با برادرانش.....

یک روح در دو قالب

هرگز...

نبوده ام اینسان بلند و سبز!

یعقوب دنبال گرگ در پیراهن می گردد

اما خیانت برادران را

از اب چاه نمی نوشد

این کاروان به کجا می رود؟

با چشمهای از حدقه بیرون افتاده

ودست هایی که

کرکیت میزند زمین و زمان را

اینجا....

قالیچه های قشقایی ان قدر روی دار می مانند

که پیر می شوند

"پیری چقدر حوصله دارد؟بمیر مرد

جای تو هر که بود به پایان رسیده بود"

ارزانی شما باد

حال و هوای سلیمان

و گیسوان تشنه بلقیس

من شانه ام نشسته به خشکی

و خرچنگ های جوان مدام

ازشیب حوصله ام سر می روند

و پله هات که روزی مرا با دلهره

بالا گرفته بود

دیریست سقوط کرده از بام باورم..

من هم

عزیز بودم یک روز

و خوابم را مردان بی شماری تعبیر می کردند

اما چشمم از انجیل اب نمی خورد

شاید قسم به شاخه زیتون بود که

سیب خانه همسایه را به بار نشاند

و شاعر گفت:

"ادم قرار نیست کبوتر هوا کند

ان هم میان این همه حرف ازحرم زدن"

حیف نمی دانی حیف...

"یه گلی سینه ی کمر تازه شکفته..."

اواز خوان باید باشی تا نگاهم

اتش از رگهای جانت بیرون بریزد

اینجا می شود:

 عاشق شد....

عاشق بود....

اما عاشق ماندن...نه!!!

ازتو بر نمی اید...

عاشق بودن  یعنی:

"بیارید دسمالای عیش نگارم

ببندید چار گوشه ی سنگ مزارم"

رها کن ....

"ما در درون سینه هوایی نهفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود..."

 

پ.ن:کرکیت بر وزن لرزید شانه ی قالی بافی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:37  توسط باران  | 

این روز ها...

پیری که شاخ و دم نداره داره؟

پیر شدم رفت اصلن قدرت و توانایی سابق رو ندارم بین هر کاری هزار بار میشینم زمین و استراحت می کنم پیریه دیگه....

دخترم هم شانزده ساله شد این هم یک دلیل دیگه واسه پیری....

"موژانی تولدت مبارک"

خیر  سهمیه  بندی بنزین و دولت مهر ورز بالاخره به یکی رسید هر چند انکس من نبودم

مامان فاطمه که این روز ها از فروش کارت سوخت ماشین اسقاطی که مدتها توی حیاط خانه جا خوش کرده بود به ثروت هنگفت یک میلیون و اندی  تومان دست یافته پیغام داد که من بعد خودت کار خودتو انجام بده

بنده هم عرض کردم بچشم خیر سهمیه بندی بنزین به هر کس که نرسید به این مامان فاطمه ما رسید...

باز هم شکر....

حکایت غریبی شده این  زندگی خیلی غریب نازنین...

خر خسته و خداوندگار نا راضی یکی نیست بگه پس خداوندگار کی از ما راضی میشه؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:53  توسط باران  | 

درد نام دیگر من ست....

و آیینه های نا گهان.....

شکست!!

قیصر امین پور هم پر کشید و فقط ماند یک دنیا حیرت وحسرت و یک سینه درد....

ماند تکانهای این دل مجروح و تلاطم های بی واسطه روح....

و افسوس و افسوس وافسوس....

 نه !

ماند...

نه!

خواست که بماند...

 

در گذشت ناگهانی قیصر امین پور را به که می شود تسلیت گفت جز ایران....

 

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان دل!

ای ارامش ساحل!

با توام

ای نور! ای منشور!

ای تمام طیفهای افتابی!

 ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

 ای غم!

غم مبهم!

 ای نمی دانم !

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه،جز اینم ارزویی نیست:

هر چه هستی باش!

 اما باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:10  توسط باران  | 

کولاک....

اینسان که نداف زمان

زیر سقف اسمان

کهنه لحاف خویش بر باد داد

چه جای عجب ؟!!!

 زیر کولاک پنبه

اسمان رنگ می بازد

و حوا

ادم برفی را به نکاح خویش می پذیرد.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:24  توسط باران  | 

سلامی دوباره شاید...

مدتها بود دیگرنمی شناختمش.

درست نمی دانم بود یا نبود؟!!

احتمال میدادم که باشدیعنی علی قاعده باید می بود اما نبود...

درست که نگاه می کردم نمیدیدمش حتی نشانه ای  کوچک از حضورش را....

دلم برای لمس خالی وجودش هم تنگ شده بود.

اما نبود....

نه در تنهایی نه در سفر نه در غربت نه در دل طبیعت نه بالای کوه نه حتی کنار اقیانوس....

هنوز هم درست و کامل نیست اما هست

و من خوشحالم

و من پرم

و من احساس دلتنگی نمی کنم

چون هنوز هم نشانه هایی از وجود من در من هست....

درست مثل ماه نو...

 و کاش فردا کامل تر شود این من های که سر می زند ازمن...

پ.ن:

خداوند را سپاس که این روزهام از وجود متبرکش پر شده به خاطر بخشایش بی انتهاش به خاطر بر گردان من به زندگی...

مرمر نازنینم مدیونم به تو و ممنونم . به خاطر نگاه زیبایی که به من دادی به خاطر التیام زخمهای دردناک روحم به خاطر پری این روزهام....

به خاطر خالی کردن وجودم از نفرت فراگیر که وجودم را انباشته بود ....

ارنوشم اغوشت پناه بود و گریزگاه  سکوتت مایه ارامش .....ممنونم و دیگر هیچ...

بهرخ گلم سایه عزیزم فروغ نازنینم که با وجودشون تنها نبودم چنان پر محبت مراقب من بودندکه....

دختر همسایه نازنین سارای مهربان  فرزانه خودم و تمام عزیزانی که لطف کردند و مرتب جویای حالم بودند....

مطمئن نیستم درست و خوب بنویسم اما سعی می کنم بنویسم حتی دیر به دیر....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 1:3  توسط باران  |