تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

منم ققنوس پرچمدار اتش....

پر از اسطوره ی خون سیاوش

در اتش گرچه میسوزم نگون حال

ولی خاکسترم دارد پر و بال....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:41  توسط باران  | 

امروز روز تولد دوست بسیار خوبم "جناب فرهاد خان حیرانی "هست از انجا که این دوست بسیار خوب بنده مرتب منزلشون رو تعویض می کنندو تمامی ادرسهای منازلشون فیلتر بود از همیجا تولدشون رو تبریک میگم و برای خودشون و خانواده محترمشون آرزوی بهترین ها رو دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:49  توسط باران  | 

دکتر عبدالهی عزیز:

باور میکنم نه...

ایمان دارم روزی که بدنیا امدید باران باریده.... ایمان دارم که دنیا تازه شده بود شسته و رفته و پاکیزه ...ایمان دارم که...

امروز وقتی گفتید" بارانی باران ...بارانی و باد مسخر گیسوانت"چشمهای من هم بارید...

هزار پرنده  افسار ابر خیال را کشیدند و مرا بردند تا...

کنار سد درود زن

بردند تا رزمنگان....

بردند تا مزرعه ی یونجه اواخر تابستان و بوی دشت ...

بردند تا جالیز و صدای رود و باغ سیب های سرخ پاییزه  و خورشید بیحال پاییز....

بردند تا اواز دستجمعی سارها و محمد و زرین و رعنا روی ایوان مشرف به باغ....

 تا اواز  شیرین جان  محمد....

حیف....

"خسرو خوبان پی فرهاد رفت

 قصه شیرین تو بر بادرفت...."

 

تا علی اکبر خدا بیامرز که دندانهای تازه ذوق مرگش کرده بود...

تا انجا که ساز دل  هنوز کوک بود....

میبینید دکتر جان؟

"یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولت صحبت ان مونس جان ما را بس"

 

تمام ماه گذشته را در هم بودم...به فکر شهریه پانزده ملیونی دوره دکترای خواهرم اصلن امدنش را نفهمیدم مدام نگران رفتنش بودم که مباداخدای نکرده با دست خالی....

دختر ک باریک اندام مو طلایی خانومی شده برای خودش ....و به غایت زیبا... برگزیده زیبا ترین بانوی سال دانشکده....حالا بیست و دو ساله شده 5 سالی هست که ازدواج کرده و غربت برگزیده...

چه زود گذشت؟یادتان هست؟

خودم بزرگش کردم انقدر نحیف بود که فکر می کردم توی مهد می میرد از مرداد تا شهریور بچه داری یاد گرفتم تا اول دبیرستان  پنج سال تمام  نیمه وقت  مادری کردم

و خدای را  شکر چه لذتی دارد که ادمی بنشیند و ببیند که کسانی که در اعماق وجودش در قلب و روحش جا دارند پرو بال می گیرند و به اوج می رسند ازدواج می کنند اقا و خانوم زندگی خودشان می شوند....

این کم چیزی نیست.....

 خیلی لذت دارد بخدا...

و من ایمان دارم....

 ایمان دارم باران باریده بود وقت ولادتتان وگرنه اینهمه برکت و شادی مقارن با حضور شما و دیدار دوباره....

دلتنگ نیستم....

شادم.... شاد.....

و شکر میکنم برای همه ی انچه بر من مقدر گردیده....

چه

"ان زمانی که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر انچه که هست...."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:4  توسط باران  | 

"من از کجا می ایم؟

من از کجا می ایم ؟

که اینچنین به بوی شب ....

اغشته ام؟؟؟"

پ.ن۱:"خسته ام قطره قطره بشمارم...."

پ.ن۲:"از این پس خمیده خمیده عشق بورزید...."

پ.ن۳:"فکر می کنم...خواهی آمد...روزی که فردای روز دیگری است...

و آن روز روزی دیگر نیست..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:50  توسط باران  | 

"حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که "لحظه"....

سهم من از برگهای تاریخ است

حس می کنم که میز

فاصله ی کاذبی ست درمیان گیسوان من

و دستهای این غریبه ی غمگین....

 

حرفی به من بزن....

 

ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

حرفی به من بزن....

 

من در پناه پنجره ام

با افتاب رابطه دارم..."

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:44  توسط باران  | 

دوباره سال دیگر شد...

دوباره ماه اذر شد

ومن...

 افسرده تر شد

خسته تر شد

پیرتر شد....

صدایت را نسیم از دور می اورد

بهار اهسته نامت را صدا می زد

ومن...

پاییز را سنگین عصا می زد....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 4:21  توسط باران  | 

خانه ،خانه،خانه،امن امن امن سر پناه... وقت هجوم غریبه ها...وقتی که می گریزم.... وقتی که دلم هیچ چیز و هیچ کس نمی خواهد جز تنهایی. و قتی که افکارم را از نگاه های پر از تردید و سرزنش اغیار می دزدم امن تر از خانه گنجه ای برای پنهان کردنشان نمی شناسم....

دوزن روبروم نشسته اند در خانه من... اولی با چهره ای ارام و مطمین چنان مطمین گویی که تمام جهان گوش به فرمان من دست بر سینه ایستاده اند انگار باور ندارد که من هم از جنس خودش باشم اما دومی صورت سبزه پر از کک.مک و افتاب سوخته....چهره ای در هم کشیده دارد انگار سالیان سال مزه تلخی از دهانش دور نشده.

چنان ملتمس نگاهم می کند که شرمم می اید به نا امید رفتنش فکر کنم..

شربت بفرمایید: این را من می گویم در حالی که فکرم جای دیگری مشغول است.و خودم پیش قدم میشوم شربت دوست ندرام انهم البالو فقط ترکیب رنگش با اب را دوست دارم.و بهم زدنش را...

شروع می کنم به هم زدن از سر حرص از سر درماندگی از سر شرم از سر ناتوانی.

از من چیز بزرگی نمی خواهد نه به گدایی ، ازسر درماندگی....می خواهد خانه ای برایش پیدا کنم برای اجاره می گوید پول پیشش کفاف اجاره هیچ خانه ای را نمی دهد صاحبخانه جوابشان کرده به هیچ صراطی هم مستقیم نیست. میگوید اسبابشان را توی حیاط ریخته اب و برق خانه را قطع کرده می گوید با دو تا فرزند 9 و 13 ساله اش یک ماه بدون اب و برق و گاز توی حیاط زندگی می کنند. می گوید و می گوید و می گوید و من اب میشوم از شرم.

فکرم را دوره می گردانم دور مغزم....انگار  قاشق توی شربت البالو که چه جوری بگویم که از دستم کاری ساخته نیست بگویم نمی توانم، بگویم نه اما...مگر این زبان صاحب مرده می چرخد؟؟

به خانه دار شدن خودم فکر می کنم درد می گیرد تمام وجودم...هیچ وقت هیچ چیزرا به اسانی بدست نیاوردم اگر بگویم پا به پای عمله های افغانی زحمت کشیدم برای تعمیراین خانه ایکه روزیشباهتی به خانه نداشت...خانه ای که سهم من شده بود روزی اززندگی ....مطمینم که این زنها ریسه میروند ازخنده....

خودم را اماده میکنم که وقت پاسخ منفی توی چشمشان نگاه نکنم.وقت نه گفتن صدایم نلرزد اما مگر این زبان لعنتی تکان می خورد ؟انگارتکه سنگی شده به سقف دهانم چسبیده ارام می گویم چشم اجازه بدین با پدرم مشورتی داشته باشم ببینم چه کاری میشود کرد.

وقتی میروند نفسی میکشم وخودم را هزار بار نفرین میکنم برای این وعده سر خرمن برای بی عرضه گیم برای اینکه اراده نه گفتن ندارم."با پدرم مشورت می کنم چه مزخرفاتی"!!!!

بابا به کلمه ای از این حرفها گوش نخواهد داد به اندازه کافی گاهی برایش دردسر درست شده پاسخش را می دانم از قبل "بذار زندگیمونو بکنیم باران هر کس باید بار مسیولیت خودش رو بدوش بکشه"اما گاهی این بار سنگین تر از توان ماست اونوقت...

به چه کسی باید پناه برد؟؟ این روزها که تمامی شانه های عالم پوشالیند؟وهمه ی  تکیه گاه ها مقوایی؟در زمانه ای که هستم و مردم و یاعلی ها دروغی بیش نیست؟

فقط نگاهی ازسر استیصال به خدا می اندازم شاید...

او همیشه مشکل گشاست.....

برای یک لحظه یادسر هنگ می افتم چند روز پیش گفت که در یکی از نقاط شیراز خانه کلنگی خریده هنوز مجوزبنا ی اپارتمان نگرفته.

می ترسم، می ترسم خواهش کنم و نه بشنوم!!! تا به حال در تمام عمرم فقط یک بار برای خودم در خانه بنده خدایی را زدم وقتی نه شنیدم توبه کردم هرگز در هیچ بنده ای را نزدم کم خوردم کم پوشیدم سختی کشیدم اما هیچ گاه به سراغ بنده خدا نرفتم. و این نه را  هرگز فراموش نکردم. حتی زمانی که ان شخص را به خاک می سپردند درد ان نه با من بودهر چه سعی کردم ببخشمش نتوانستم.

به سراغ سرهنگ می روم ماجرا را برایش شرح میدهم سعی میکنم به صورتش نگاه نکنم می خواهم تمام سعیم را کرده باشم اگر نه شنیدم لااقل دیگر شرمنده نباشم.حس میکنم قلبم انقدر تند می زند که صدایش تمام فضای اتاق را پر کرده احساس بدی دارم تازه یادم می افتد که تزریق انسولین را فراموش کردم......

سرهنگ نگاهم میکندو من..... حالم همانست که بود درهمم این روزها در هم....

از اتاق بیرون می رود لیوانی اب را همراه  دسته کلید به دستم میدهد. فقط تا وقتی مجوز بنا نگرفتم ... بلند کردنشان با خودت...

جرعه ای اب مینوشم انگاری اب کمی شور است....

دلم نازک شده این روزها....

انگار از جنگ باز گشته باشم تمام تنم کوبیده شده روی کاناپه دراز می کشم روز نامه خبر را نگاه می کنم.

"خانواده 8نفره در شیراز مدت 10 ماه است که در یک اتوبوس مستعمل زندگی می کنند سرما درون اتوبوس بیداد می کند . اب هم نیست. شبها سیل موشهایی که قد و قواره گربه را دارند درون اتوبوس پیدا میشود.مادر اشک میریزد و ماجرای شبی را که معتادان به امید یافتن جایی برای تزرق شیشه های اتوبوس را شکستند تعریف می کند.از این که به همه جا مراجعه کرده و هیچ جوابی نگرفته.پول نمی خواهد تنها چیزی که می خواهدکار است برای شوهر و دو پسرش.می گوید :تا به حال چندین بار ما را جابجا کرده اند میگویند این اتوبوس مستعمل چهره پایتخت فرهنگی ایران را مخدوش کرده و....."

کلمه پایتخت فرهنگی دور سرم به چرخش افتاده...پایتخت فرهنگی چه مزخرفاتی....لقمه دهان پر کنیست حیف نمی دانم که چطورمی شود این لقمه گلو گیر را قورت داد و خفه نشد!!!!! 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط باران  | 

"بعد از این نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4:11  توسط باران  | 

  

دیشب شیراز را باران شست!!!

 

پ.ن۱:کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم....

پ.ن۲:سارا جان کاش زودتر حسودیم شده بود...

پ.ن۳:اقای شهراشوب فکر کردی فقط شما ها بعله؟؟

پ.ن۴:نخندید بهم منم و همین ارزوهای کوچک بچه گانه....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر بنویسم؟!!!

آن مرد آمد... 

آن مرد با اسب آمد ....

آن مرد زير باران آمد ....

اما!!!!

هر چه نشستم....

آن مرد نيامد

آن مرد با اسب نیامد

آن مرد زیر باران نیامد

آن اسب مرده ....

یا آن مرد....

نه قرار نبود آن مرد بر آن اسب بمیرد...

 فقط من نمی دانم چرا ؟!!!

آن مرد هرگز با آن اسب باز نیامد....

آن مرد هرگز با آن اسب زير باران نيامد....

شاید باران لایق

 آن مرد با آن اسب نبود ....

شایدآن اسب هم این را فهمیده بود.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:36  توسط باران  | 


این روزها دلم باران می خواهد
باران تند
باران تند تند...
باران یک ریز.... فکر می کنم احتیاج به شسته شدن دارد دلم.... غبار گرفته این ایینه که قرار بود روزی بی زنگار و ظلام باشد و نشد...
دلم مه می خواهد....که بپاشد روی سرزمین خاطراتم....
شیرازاین روزها فقط باران کم دارد...
"باران که بیایید همه عاشق هستند"
نه غبار کدورتی به دل برگی می ماند نه ملال اندوهی به دل اسمان....
کاشکی باران بیاید این روزمره گی هایی را که روزمرگی می کنیم تمام کند....
این هم از عقل ناقص من است که گمان می کنم باران که بیاید همه چیز درست میشود...
این همه باران بارید و نشد....
این روزها به معنای واقعی در همم....
می خوابم و خواب می بینم تمامی قاب عکسهای کوچک روی کنسول دور سرم می چرخد و باز کابوس و باز ان پیرمرد چروک خورده ی  ژنده پوش که نمی دانم توی خوابهای من چه دیده که رها نمی کند شبهام را....
و باز ان زن که پاهای سفید لاغرش از کفن بیرون مانده و موهای سیاهش رویزمین می کشد....
و زمین حافظیه  از گور پر..... و.....
کاش این کابوسها برود از شبهایم....
از خواب می پرم ضربان قلبم اریتمیک شده ...
 تمامی وجودم شده یک تکه یخ.... وراه گلویم انگار سنگ چین شده باشد...
خدا ی را شکر کابوس امشب بی صدا گذشت همه در خواب نازند و خانه ساکت....
 پاورچین به سراغ یخچال میرم که روشنی چراغ اتاقش نظرم را جلب می کند.چندی سالی میشود که با من زندگی می کند.... خانم مسنی ست .....
اوایل هیچکدام بودن در کنار هم را خوش نداشتیم اختلاف سنی مشکلات روحی و نوع نگرش متفاوت  به زندگی....همه مانع نزدیکی ما بود اما در طول این چند ساله چنان بهم خو کرده ایم .....
که هیچکدام جدایی از هم را ولو به قیمت زندگی بهتر نمی خواهیم.بیاد می اورم این چند روزه  مدام خودم را اززیر ذره بین نگاهش دور نگه داشته ام.چقدر رسم محبت را فراموش کرده ام....
 فقط ادب را طبق عادت به جا اورده ام.از خودم بدم می اید....
 اما هیچ وقت برای دلجویی دیر نیست حتی ساعت 3 نیمه شب.در میزنم جوابی نمیشنوم در را باز می کنم مشغول عبادت است کنار تخت می نشینم چقدر رنگ پریده به نظر میرسد وسیل اشک از میان چین و چروکهای صورتش روی مهر نماز می چکد....

وای بر من که کنار کسی زندگی می کنم و از حال دلش خبر ندارم..... وای بر من ....این پیرزن را که داغ جوان دیده داغ همسر دیده فراموش کرده ام.سلام نماز را که میدهد ....سلام می کنم...
می پرسم حالتون خوب نیست؟
و از حماقت خودم سخت  در شگفت می شوم....
 "رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر" با همان متانت همیشگی پاسخ میدهد خوبم.میدونم گرفتاری مادر اما برات زحمت داشتم. حق دارد دلخور باشد من انسان بودن را فراموش کرده ام در خودم غرق شده ام.....
باید برای فردا تاج گل سفارش بدی ....
قلبم می ریزد از مرگ و میر متنفرم از این جدایی های گاه بی گاه نا خواسته.....
 کسی فوت شده؟؟!!! می دانم که تمام قدرتش را جمع کرده که ارام باشد این را از لرزش خفیف گوشه لبش می فهمم.

پدر مهرناز فوت شد...

پدر دخترش را می گوید....  همسر اولش را...همان مردی که روزی به هزار وعده عشق ازپدر خواستگاریش کرده بود هم او که به عشقش با عشق زندگی مشترک را اغاز کرده بود اما دوام این زندگی فقط یک ماه بود. که همسر اول مرد....
 روزی به در خانه شان امده بود با دو کودک قد و نیم قد به التماس خواسته بود که برود و شوهرش را به او و دو کودکش ببخشد و او هم بی هیچ گفتگویی رفته بود و بخشیده بود.بی اینکه بداند یادگاری داردو8 ماه بعد مهرناز متولد شده بود....

تمام اجزای صورتش به لرزش افتاده هیچ وقت ندانستم که شاید او هم روزی عاشق بوده....من نفهمیدم و هیچ کس دیگر  هم نخواهد فهمید که طی این همه سال  این زن عاشق بوده عاشق مردی که فرصت زندگی با او براش میسر نشده ....مردی که فریبش داده....
و در طول این همه سال به  این عشق نا کامل نیم بند وفادار مانده...

عشق را در اعماق سینه مدفون کرده....
درد کشیده و لب فرو بسته....

ارام می گویم فردا شما هم باید در مراسم حاضر باشید با سر مخالفت می کند.... من...
می گویم به احترام مهرناز....
هر چه باشد پدر دخترتان بوده...

ارام توی ماشین نشسته مثل همیشه متین!! تابوت را که می اورند تمام اجزای صورتش به لرزش در می اید انگار که از درون در حال متلاشی شدن باشد  ناگهان طاقت از کف میدهد...برای یک لحظه با تمام وجود فریاد میزند وای بر من عزیزم.... وای بر من  عزیز دلم... وای  بر من که رفیق نیمه راهت بودم...
باز هم بی من؟؟؟
گله نیست... اعتراض نیست ...درد است.... درد...
دردی از اعماق وجودش سر به عصیان گذارده...
هق هق شکسته اش در فضای ماشین می پیچد تلخ...
نم نم باران شروع به باریدن می کند....
 باید...
دل اسمان شیراز هم شکسته باشد...

زیر لب زمزمه می کنم...

"عشق ای قصاب جان ادمی

عشق ای سرع روان.. ادمی

ازشبح پر می کنی نام... مرا

میزنی شلاق اوهام....... مرا

عشق ای مصلوب انسان در عذاب

عشق ای تنها مسیح لا کتاب....

ای که  می میرانی و جان میدهی

می کشی ما را... و تاوان میدهی"

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:30  توسط باران  | 

در حاشیه ی ....

جنوبی ترین

نقطه دشتستان دلم....

چوپانی

حنجره فایز را....

دوبیتی

دوبیتی

می نوازد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 6:16  توسط باران  | 

شلوغی ،ازدحام، کلافگی، امان از تهران که من هیچ وقت به ویژگیهای خاصش عادت نمی کنم توی صف پذیزش بیمارستان مفید به انتظار ایستاده ام که موبایلم زنگ می خورد به زحمت گوشی را از میان خرت و پرت های ته کیف پیدا می کنم.سید معصومه است سلامش کافیست برای یاداوری بلاهایی که این چند روزه کشیده ام بغضم می ترکد....

سید مهربان ودوست داشتنیست تنها عیبش فحشهایی ست که اززبانش نمی افتد.انهم قول داده وقتی به خانه خدا مشرف شد ترکش کند. سالهای دوریست که با خنده هایمان خندیده و پا به پای درد هایمان گریسته اززمانی که پدرم کودکی بیش نبوده. سیدمعصومه وبرادرش سید قاسم عزیز کرده بی بی (مادر بزرگ خدابیامرزم بودند)داستانش هم از این قرار بوده مادر بزرگم بعد از از دست دادن 3 پسر بچه، پدرم را به دنیا می اورد بچه حدودن یکساله بوده که درون منقل پر از ذغال گداخته سقوط می کند . سوختگی به حدی بوده که از دست پزشکان بیمارستان مرسلین کاری بر نمی اید تا اینکه پیشکار،نشانی سیدولی الله طبیب را میدهد که سیدی مومن بوده و در دهات اطراف طبابت می کرده سید را به شیراز می اورند و چون کار معالجه طولانی میشود همسر و دو فرزندش هم راهی شهر میشوند پس از اتمام معالجه مادر بزرگم خانه در شهر برایشان خریداری می کند و سید ولی الله را ماندگار می کند....

و دخترش را به دایگی پدرم می گمارد.

 حالا سید معصومه زنگ زده برای تشرف به خانه خدا خداحافظی کند. خودم سپرده بودم، چند روزی قبل از سفر، خبرم کند او دارد می رود و من اینجام...نمی دانم چرا اما یک چیزی ته دلم توی باورم جا خوش کرده او جز معدود کسانیست که لبیکش بی پاسخ نخواهد ماند و من چقدر برای خوبیهایش نقشه کشیده بودم چقدر روی گرو گذاشتن ابرویش پیش خدا حساب کرده بودم..اما حالا من دورم خبلی دور .واو دارد می رود....

 امان از این کفشهای لعنتی با همه دقتی که برای خریدشان به خرج دادم باز هم ناراحتم میکنند چرایش را توی خانه می فهمم وقتی پاهایم را بعد از هفت هشت ساعت دوندگی از کفش بیرون میکشم از تورمشان وحشت میکنم..به زور به خودم لبخند میزنم فکر کن از صبح تا به حال دیزنی لند یا هالیود را می گشتی ؟ چه فرقی می کند؟ فکر کن بیمارستان مفید موزه لوور باشد...عمر است دیگر باید یک جوری بگذرد.اما تلخی رفتن سید کامم را حسابی تلخ کرده.تا صبح هزار و یک فکر به سرم میزند تا بتوانم تصمیم بگیرم که تمامی قرارهایم را کنسل کنم و خودم را به شیرازبرسانم.

تازه به شیراز که میرسم میفهمم خانه یعنی چه !!یکی دو ساعتی کارهای عقب مانده را راه می اندازم و پیش از ظهر خودم را به خانه سید می رسانم.

نزدیک ظهر است و افتاب جنگ شیراز بر کوچه لخت بی درخت سایه افکنده صدای خنده بچه هایی که برای بازی راهی کوچه شده اند توجهم را جلب میکند.انگار سرگرمی تازه ای سر ذوقشان اورده باشد سنگ بدست کارتنی را نشانه می گیرند و دست جمعی قهقهه سر می دهند. از داخل کارتن صدای ناله ضعیفی بگوش می رسد شبیه صدای بچه گربه، بچه ها سنگ می زنند و بچه گربه ناله میکند. قلبم فشرده میشود یاد هورسا می افتم مخصوصن این روزها هر باراز شدت ضعف به جای گریه ناله می کند دل دردمندم ریش می شود پس مادرش کجاست؟ هیچ مادری تاب ناله و درد بچه اش را ندارد فرقی نمی کند که مادر بچه گربه باشی یا مادر جوجه کلاغ، مادر یک دختر کو چولوی نحیف بیمار باشی یا جوان رعنای صد کیلویی مادر مادر است.بچه هم بچه یاد یکی از کامنتهای فرهادحیرانی می افتم "مادر بودن جرم سنگیتیست".....

 تاوانش هم سنگین تر..... این جمله تا ابد فراموشم نمی شود....

دلم برای بچه گربه می سوزد اما مگر میشود سرگرمی چنین لذت اور را از بچه هایی که به ندرت معنی اسباب بازی و پارک را میدانند گرفت. جلو میروم کنار امدن با بچه ها را خوب بلدم یک اسکناس دو هزار تومانی وپیشنهاد بستنی کافیست تا بچه گربه از دست بچه ها رهایی پیدا کند.ارام به طرف کارتن میروم درش را باز می کنم تا بچه گربه را بیرون بیاورم اما در کمال ناباوری با نوزادی قرمز نحیف روبرو میشوم.که در حال جان دادن است.هول هول کارتن را بغل میکنم و بطرف خانه سید میدوم.وقتی کارتن را توی بغل سید می چپانم اصلن تعجب نمی کند هول هم نمیشود انگار اتفاقی عادیست همان طور که بچه را بغل می زند و به درون اتاق میبرد زیر لب می گوید خواهر فلان شده ها ....

کنار بچه هیچ چیز  نبود جز یاداشتی که

"این طفل معصوم ثمره عشقی نا فرجام بود به خاطر خدا امانت داری کنید"

 به حق چیزهای ندیده و نشنیده !!چه مزخرفاتی!! ثمره عشق کنج خرابه درون کارتن پفک نمکی چه می کرد ؟؟بماند!!

سرگرمی جدیدم شده سر زدن به بچه که  این روز ها انقدر سر حال شده که باور نمی کنی که همان موجود رو به موت باشد.امشب سید پرواز داردمی دانم که برای یک چنین روزی چقدر انتظار کشیده من هم لیست بالا بلندی برای التماس دعا تدارک دیده ام .راهی خانه سید میشوم. اما سیدخانه نیست رفته دنبال کار های شناسنامه برای بچه .

انگار نه انگار که تا ساعتی دیگر مسافر است.از دور که می بینمش رو ترش می کنم که بجنب دیر شد....

می گوید کجا؟سفرحج ....نکند پشیمان شدی؟ می خندد و می گوید دیگر لازم نیست بروم مکه... خودش با پای خودش  امده اینجا...در خانه ی من

باور نمی کنم که به این راحتی از ارزوی چندین ساله اش چشم پوشی کرده باشد.پول مکه را برای گرفتن شناسنامه بچه و سپردنش به یک خانواده فقیر شرافتمند هزینه کرده باشد.

به لیست توی دستم نگاه می کنم.رو به طرف سید لبخند می زنم که ....

التماس دعا......

 می خندد و زیر لب میگوید برو...

و "یک فحش ابدار نثارم می کند".....

فکر می کنم فحش دادن هیچوقت ترکش نشود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:23  توسط باران  | 

 

مرا مهر سیه چشمان

ز سر بیرون نخواهد شد....

باورکنید!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:32  توسط باران  |