تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

نذر می کنی تمامیت را...

پاک میکنی

ذهنت را از پلیدی نفست

می شویی قلبت را ازظلام و زنگار

میسوزانی وجودت را به اتش عشقی

که بسوزد من را از منیت

و بر اورده می شوی

میان جمیع حاجات

در نام قدوس او که

 مطلق است....

در نام قدوس انکه

 

 یکی هست و هیچ نیست جز او

وحدهو لا اله الا هو

پ.ن:شرح نذری پزان امسال از نگاه تصویر در وبلاگ بهرخ عزیزببینید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:8  توسط باران 

از بیمارستان که بر می گشتیم .لم داده بود رو صندلی جلو وبا چشم نیمه باز چراغای خیابونو نگاه می کرد. گاهی سر بی موشو به زحمت روی گردن نحیفش میچرخانید و زل میزد به در مغازه های بسته که تو تاریکی خیابان زندفارغ از هیاهوی روز ارام خوابیده بودند.اهسته به طرفش برگشتم که  بگم خوب شد خون تزریق کردی مطمینم که بهتر میشی امشب و راحت میخوابی اما حرف تو دهنم ماسید چشمهای نیمه بازش به قدری درشت شده بود که انگار میخواست خیابونو با تمام خاطراتش یه جا ببلعه.اروم گفت بریم  شاهچراغ؟؟؟از ذهنم گذشت این وقت شب؟؟؟ساعت از ۲هم گذشته بذار فردا . دهنمو باز کردم و گفتم چرا که نه؟؟؟!!!!!.یادم نیست چند بار دور فلکه گشتیم ۱بار ؟بار۲؟ ۳بار؟ ۷بار؟مثل عروس هاا دور فلکه میچرخوندمش و بی صدا فریاد میزدم یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!! یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!! یا احمدبن موسی یا شاهچراغ!!!!! و کلمه ها مثل کلاف کاموا گلوله  می شد تو گلوم.و طنینش مثه اتشفشان از گوشام بیرون میزد.بی اینکه جرات اشک ریختن داشته باشم.۲۰ دقیقه بعد دوباره خونه بود و تاریکی شب وسکوتی که تنها خس خس نفسهایی به شماره افتاده می شکستش و من که با چشای بسته مثه هر شب میشمردمشون ۱-۲-۳-۴-۵-۶ ....و تکرار بود و دوباره و دوباره ودوباره...امن یجیب .......و شمردم ۱-۲-۳-۴-۵-۶- امن یجیب.... و بازشمردم ۱-۲-۳...و انتظار....

 صدایی نبود به سرعت به طرفش رفتم ماسک اکسیژن روی پیشونیش بود. می خوای خود کشی کنی؟خواستم ماسکو روی صورتش بذارم.انگشتامو توی هوا قاپید. چشمانش کاملن باز بود لبخند محوی رو لباش میدرخشید اهسته گفت حبیب. گفتم دایی حبیب رفتن خونه فردا صبح میان. انگشتامو طوری فشار داد که دردم اومد و با همون خنده گوشه سقف رو نشون داد و گفت حبیب!!!!! و نفسهاش به شماره افتاد  صورتش کبود شده بود و بدنش لرزش خفیفی داشت ماسک  رو روی صورتش گذاشتم و فریاد زدم یکی بیاد کمک.... و التماس کردم نفس بکش نفس بکش... نفس... نفس... نفس... به خاطر خدا نفس بکش....

.دیگه نفهمیدم چی شد حس کردم توی اب افتادم  سنگین سنگین مثه اینکه سنگ به بدنم بسته بودن  طنین صدا هایی که میگفت ساکت  باش ساکت تو که نمی خوای جون پشتش کنی میخوای؟؟؟ درست مفهوم حرفاشونو نمی فهمیدم فقط میفهمیدم که کار بدی میکنم که نباید انجام بدم. به سرعت انگشتای یخ زده ام لبای لرزونمو محکم چنگ زد  اما مگه میشدصدای خر خر این حنجره لعنتیو قطع کرد؟سعی کردم اروم باشم با لحن محکم اما مهربون به خودم گفتم نفس نکش!! نفس نکش !!!! لعنتی مگه با تو نیستم میگم نفس  نکش!!! حالا چند سالی  از اون ماجرا میگذره خیلی وقته که دستمو از رو دهنم برداشتم اما  هنوزم که هنوزه  یه بارم نفس نکشیدم!حاضرم قسم بخورم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:40  توسط باران 

"شعله های فاصله سرخند

ما در امتداد هم سوخته ایم

فقط خاکستری با لهجه های متفاوت داریم"

                                                                 "رضا حیرانی"

 

امروز بعد از مدتها دوباره کلاسهای افرینش رو ازسر گرفتم....

عجیبه اون همه تکنیک اون همه یوگا و مدیتیت اون همه مراقبه هیچ کدام نتوانستند ارامش من رو برگردونند هیچ چیزو هیچ کس  جز...

"به یک کرشمه ساقی دلم ز دست برفت"...

و من این روزها در کرشمه این ساقی چقدر مستم ...

چقدر ارامم

چقدر فارغم از درد...

چقدربی دلم...

دلم رابرد که برد و کاش هرگز باز نگرداند...

قرار شد همگی اول بولوار چمران جمع شویم تا جلسه رو در خانه ی یکی از دوستان

در کوی دانشگاه برگزار کنیم....

حقیقش با دیدن صاحبخانه کمی جا خوردم احساس عذاب کردم حتی اعتراف می کنم اگر می دونستم صاحبخانه یکی از دوستان وبلاگی ماست هر گز نمی رفتم....

نگاه بدی نثار تمام همراهان کردم....

بخاطر این پرده پوشی بی دلیل....

به اکراه نشستم  در عذاب....

گریزی نبود...

تنها زیبایی منظره شب از"پنجره "که چه عرض کنم ... بنجره هایی که دو طرف سالن به جای دیوار قرار گرفته بودند ارامش داشت....

یک منظره رو به کوه و منظره دیگر رو به شهرشیراز....

 چراغ اذین پیش رو...

دلم می خواست پر در بیاورم ازپنجره بیرون بزنم.....

 بپرم و خودم را خلاص کنم....

مدتهاست در جمع بودن را دوست ندارم...

بهرخ بد عادتم کرده اونقدر این بشر نازنین  بزرگوار مهربان رفیق همراه و کمک به حال  مراقب و مواظب من هست که...

گاهی فکر می کنم بهرخ  رو خدا از اسمون فرستاده

کی میگه از معدن اینترنت گوهربیرون نمیاد؟؟؟؟

میاد خوب هم میاد...

القصه....

پر گویی صاحبخانه در باب خوردن مفصل صبحانه....

سیرغذا خوردن وقت ناهار و اینکه چه لذتی دارد ادم از غذای مورد علاقه اش سیر بخورد

یا پیاده روی کیلو متری غروب های تابستان و صبح های پاییزی کلافه ام کرده بود....

با خودم گفتم انگار این مردها جزشکم هیچ نمی فهمند؟

انگارنه انگار این بنده خدا سالها در بهترین کشور دنیا زندگی کرده...

بعد هم توصیه های یکی از پزشکان حاضردر جمع به جناب صاحبخانه برای اینکه شبها را بدون درد پا ارام بخوابد ...

خونم را بجوش اورد برای همین رو به میزبان گفتم اگر کمتر به فکر خوردن باشید....

دیگر لازم نیست اینهمه پیاده روی کنید در نتیجه درد پایتان هم خوب می شود....

هر چه زبان بیشتربجنبد عقل بیشتر و بیشتر در می ماند....

زبانم به جنبش افتاده بود و عقلم را یارای حکمرانی بر زبان نبود....

حتی رنگ به رنگ شدن صورت میزبان هم نمی توانست جلو زبانم را بگیرد....

که مرمر پرید میان حرفم ...

باران جان  درد پای کهنه سربازما به خاطر صدمه شدید و نبود امکانات پزشکی قابل درمان جدی نیست....

کهنه سرباز؟

تا انجا که من می دانستم این بشر نصف عمرش رو در امریکا گذرانده بود ...

با خنده پرسیدم شما در ارتش امریکا خدمت می کردید....

انتظار داشتم بقیه هم به حرفم بخندند اما...

چهره ها در هم و مغموم بود

و توی دهان من علامت سوالی ماسیده بود....

میزبان با خنده گفت بنده در ارتش ایران خدمت کردم با صد و هیجده ماه خدمت .....

با مزه تر از این نمی شد سربازی با صد و هیجده ماه خدمت...

گفتم پس شما می بایست ژنرال باشید نه سرباز...

باخنده گفت بودم دیگر نیستم رفتم موسل تمام درجه هایم رو خاک کردم زیر تنها درخت اردوگاهمان هر چه باشد ده سال زنده ترین شاهد روز های اسارت من بود....

گیج شده بودم مغزم قدرت تحلیل نداشت...

 پرسیدم ده سال اسارت...

جواب مثبت بود ده سال اسارت.....

ده سالی که فقط دو بار سیرشده بود  و تاریخش را نگاه داشته بود

ده سالی که دو سالش را با پای شکسته درمان نشده سر کرده بود

ده سالی که با صد و بیست نفر دیگر در یک اتاق بسربرده بود و حریمش تنها به پهنای بدن و درازی قدش بود

ده سال فقط صبحانه آش خورده بود....

پنیر و کره و مربا و شیر رویا بود.....

اجازه قدم زدن رویا بوده...

سیرشدن رویا بوده.....

ازادی رویا بوده....

عشق رویا بوده....

گفت باران نمی فهمی ....

 صبح بیدار بشی و ببینی حصار نیست سربازنیست اردوگاه نیست ....

اینکه در یخچال یک عالمه چیزبرای خوردن هست....

دستشویی و حمام تمیز....

ازادی برای راه رفتن

دویدن نفس کشیدن هست....

عشق هست....

راست می گوید نمی فهمم.... یک عمر نفهمیدم

و ازاین نافهمی خودم دلم می گیرد...

و دلم می گیرد....

برای انان که بایستی باشند و نیستند.....

برای انان که رفتند و بر نگشتند....

برای انانی که نوجوان رفتند و پیربر گشتند...

برای انهمه ویرانی

اواره گی

سرگردانی

و برای خودم

و برای فرزندانم...

 و برای ایرانم....

و برای ایرانم...

و برای ایرانم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:27  توسط باران 

خداوندا....

مرا ازشر این نفس لجام گسیخته که هر دم به سویی میبرم نجات بده

مگذار مغلوب بدی شوم بلکه بدی را با نیکویی مغلوب سازم...

که ذره ای از عشقت مرا بس....

 

خداوندا....

مرا از حضور خود نران

و پناه دستانت مهربانت را از من مگیر

که هر که نفس عریانم دید از من رویگردان شد

تنها تویی که مرا با همه ی پلیدیهایم میبینی و میشنوی ومی پذیری و به هیچ روی  نمی رانی....

نمی کوبی تحقیرو سرزنش نمی کنی....

خداوندا تنهایی بی تو بودن است

مرا تنها به حال خویشتن  وامگذار

که  بی توماندن مرا می ترساند

که بی تو من تنها ترین تنهای روی زمینم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:28  توسط باران 

 دنیا ظرف ۲۴ ساعت اینده به پایان خواهد رسید....

تمامی خطوط تلفن.... تالار های گفتگو....

 پست های الکترونیکی دنیا اشغال است!!!

بغض های گره خورده نگاه های اشک الود!!!

چقدر بیهوده ازردمت!!!

مرا ببخش!!!

چقدر پشیمانم!!!

عاشقانه می پرستمت!!!

چه غرور بیهوده ای!!!

مواظب خودت باش!!!

همیشه به تو عشق می ورزیدم اما هرگز به زبان نیاوردم!!!

لحظات چه اسان از دست رفت!!!

و...!!!

امروز که گوی عشق و محبت در زمین ماست ان را تقدیم کسانی کنیم که

 دوستشان داریم ....

شاید هرگز فردایی نباشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:52  توسط باران 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلی.. نشست

 

عشق انشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش ...کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر اه... او

 

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق ...دارم کرده ای؟

 

جام لیلا را .....بدستم داده ای ؟

وندراین بازی شکستم داده ای؟

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست.... انم می زنی

 

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو...... مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره .........صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز شب او را صدا کردی.. ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سرمی زنی

در حریم خانه ام .....در می زنی

 

حال این لیلا که ...خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا..شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

                                                                                  "دکتر عبدالهی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 4:2  توسط باران 

برف می بارد....

برف می بارد

به روی سنگ و خارا سنگ.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:8  توسط باران 

شصت ثانیه مهلت بدهید....

فقط شصت ثانیه....

تا در چهار راه کورزندگی

میان انبوه چراغهای رنگی...

نگران رنگ چراغ نباشم...

شصت ثانیه مهلت بدهید

فقط شصت ثانیه....

تا زیر بار سنگین معیشت تمرین معاش کنم....

و در درمیان قلبهای اهنین

فقر اهن را ازیاد ببرم....

 

شصت ثانیه

فقط شصت ثانیه...

 

تا ازپس دیوار های فاصله....

گرزه های خشخاش سربر بیاورند...

لطفن یک ناله نرگس بخرید...

 

 پ.ن:به کودکان کار...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 6:41  توسط باران 

به شدت از تو دلگیرم تویی که سالهاست دیوانه وار دوستت میدارم...

تویی که سالهاست  دوستی عشقی محبتی همراهی همرازی...

.تویی که حرف دلت را فقط به من میزنی تویی که حرف دلم را نگفته می خوانی

تویی که....

امروز نمی توانستم توی چشمت نگاه کنم نمی خواستم حرفهایت را بشنوم نمی خواستم استدلالت را بپذیرم....

باور نمی کنم که خانه خاطراتم را خانه کودکی هایم را درخت سرو را اینهمه گل رز را نا رنج ها ی قدیمی را

 پرتقال ها را گلخانه را....

حیاطی که بهار بوی بهشت میدهد را....

به همین اسانی ویران کنی....

اخر به چه قیمت؟؟؟

به قیمت نفری چند دستگاه قفس....

می کوبیم می سازیم خیالم راحت که بچه هام محتاج کسی نیستند....

 

و من دلم می گیرد ....

 

ممنونم که پیشاپیش بنده نوازی کردی ارث ما را گذاشتی کف دستمان به خیال خودت خیالمان را راحت کردی

دست مریزاد ارباب....

اما...

 با باری که روی دلم گذاشتی چه می کنی؟؟

دلم گرفته....

 انگار تمام چیزهای اشنای این دنیا یکی یکی دارد محو می شود....

درست مثل ارامش صدای "حمید عاملی" که محو شد.

رفت و در سینه کش گور ارمید....

 

حرفی نیست ....

بگذار اخرین دلخوشی تو بولدوزری باشد زیر  دیوارخاطرات....

 من هم به قفسی های که هدیه دادی دلخوشم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:50  توسط باران 

مرا بخوان ....

به نجوایی خوابگونه

که  از بیداری

جزندامت خیری ندیده ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:16  توسط باران 

فکر می کنی

اگر زمین شکل چهار گوش اتاقم بود

من از کدام گوشه می افتادم

روی ذهن ابدیت؟!!!

وتو...

لا به لای کدام لجبازی...

انتظارم را در اغوش می کشیدی؟

باشد....

نه زمین چهار گوش

نه انتظارت مرا  در اغوش

تو بگو....

از کدامین گوشه دلت افتاده ام....

روی ذهن ابدیت؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:45  توسط باران 

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را بخانه دیدار میهمان کردند؟

چرا نوازش را به حجب گیسوان باکرگی برند؟

نگاه کن که در اینجا....

چگونه جان انکسی که با کلام سخن گفت

با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن ارمید

به تیرهای توهم مصلوب گشته است....

و جای پنج شاخه انگشتهای تو....

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه ی او مانده است....

 

نگاه کن که چه برفی می بارد....

 

شاید حقیقت ان دو دست سبزجوان بود

که در زیر بارش یکریز برف مدفون شد....

و سال دیگر...وقتی بهار

با اسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران می کند فواره های سبزسبکبار

شکوفه خواهد داد...

ای یارای یگانه ترین یار....

 

                                                                          " فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:39  توسط باران 

می خواهم وجودم را

انکار کنم....


 "و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد ...."

باید خودم را انکار کنم....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:13  توسط باران 

"و مرگ حکایت زیبایی کسی ست....

که در کسالت یک عصر بارانی می گریست

مرگ                             میگریست!"

                                                                                                      

                                                                      "اسایشم گاهی روانی ست"

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:20  توسط باران 

ادمی هست و عادت....

چقدر بایستی متکی به نفس باشی و با اراده که همه ی عادت های خوب در تو نهادینه بشوند....

من اما..... عادات  بد فراوانی دارم که یکی از اونها اینه که حرف دلم اون طور که توی دلم هست به زبانم نمیاد ...

اگر تموم غصه های عالم توی دلم یکجا تلنبار بشه قدرت این رو ندارم که روبروی کسی بنشیم درد دل کنم اونجور که در سکوت با خودم نجوا می کنم....

برای همین سکوت رو دوست دارم و تنهایی رو زمانی که از همیشه پر ترم....

و امشب از اون شبهاست پرم.... پر تر ...چه بسا لبریز....

برای همین حرف زدن دلم نمی خواهد....

بچه ها هر دو خوابند و خانه ساکت اهسته شالم رو دورم می پیچم و در تاریکی می روم سراغ اشپزخانه

یکراست سراغ قهوه....

قهوه داغ توی تنهایی و سکوت و صدای باران حسابی می چسبد سعی می کنم افکارم را جمع کنم به علت دردی که کنج قلبم لانه کرده بیندیشم اما....

مهم نیست مهم منم که تاب اورده ام این همه درد را....

به امروز بعد ازظهر فکر می کنم وقتی ادمی حرف زدن دلش نمی خواهد احساس غربت می کند میان جماعت زنده باید راه ا بیفتد برود خاموشخانه...

و چقدر مهجور است گورستان دارالرحمه شیراز زیر باران...

 گورستان  شسته و رفته به انتظار....

کاش باران بیاید روز حضورم...

 

"این زمین انجمن خلوت خاموشان است

مهد اسودن یکتای به تن پوشانست

این خرابات پر از کله مدهوشان است

چشم این خاک ز هر چیز پر است

مرده شویش ببرد مرده خور است..."

 

چقدر یکدست و بی صدا خفته اند این جماعت ....از این همه دست پا زدن های این دو روز باقیمانده عمرم خجالت می کشم....

اول مادر بزرگم  بعد عامو جون بعد محمد و پروین و سید سجاد و سیاوش کنارقبرسیاووش غریبم  بیصدا نشسته ام و باران.... یکریزو تند...

و حرفهایی که خون قی کرده این چند روزه...این دلمه های خون فقط به اشک پاک می شوند وزلال باران.......... و لا غیر....

توی حال خودم حضور کسی را حس می کنم پسرک ریز نقش افغانی خیس ازباران کنارم ایستاده کیسه پلاستیک روی سرش خیس خیس بی هیچ لباس گرمی..... چرا گریه می کنی؟

می گم چون دلم تنگه

میگه گریه کنی باز میشه؟

لبخند میزنم به این صداقت ناب

میگم اره؟

اما تو چرا اینجایی الان که کاسبی نیست

میگه کتک خوردم اومدم بیرون

میگم کی تورو زده

میگه دادشم

میگم اخه چرا؟

میگه به خاطر کفشاش

نگاهم به طرف کفشهاش بر می گرده

کفش نیست نه ته دارد نه رویه همه وصله وصله پاهای خیسش جا بجا از میان پارگیها پیداست

حتمن حسابی یخ کرده....

می گم کفاشی این طرفها سراغ داری

به لبخندی دل مرا می برد شیطنت ازسرروش می بارد...

میگم پس سوار شو...

عجیب شهری شده اطراف گورستان  این همه زندگی در احاطه مرگ...

موقع انتخاب کفش حرکاتش به خنده ام می اندازد کی می گه پسرها شیرین نیستند؟

به سرعت برق یک چکمه ی پلاستیکی سبز خز دار انتخاب می کند انگار ازقبل نشانش کرده باشد اول قیمتش را میپرسد بعد از من میپرسه گروون نیست و من می گم نه...

و فکر می کنم چقدر زود بزرگ میشوند این بچه ها....

پلاستیک کفش را که می گیرد نگاهم می کند می گم می خوای برسونمت؟

میگه نه نزدیکه از مغازه که بیرون می اییم کفشها رو از

پلاستیک درمیاره فکر می کنم می خواهد بپوشدشان

او اما زیپ پلیور کهنه اش رو باز می کنه و کفشها روی یکی اینور سینه و لنگه دیگر رو اونور جا میده و زیپش رو می بنده و با خنده میگه حیفه نوه خیس و گلی میشه....

و با همون کفشهای پاره از توی اب و گل ها مثل  اهو بچه گام بر میداره وبه سرعت نور دور میشه...

و من باز دلم میگیرد....

از کنار  درا الرحمه که رد میشوم خداحافظی موقتی  می کنم با همه اسودگان خاک

 

"نک ز تو چند قدم دور اگر می گردم

نگرانم نشو ای خاک که بر می گردم

منم  از خاک همی خاک به سرمی گردم

من که مردم... بدرک هرچه دگر می گردم"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:34  توسط باران  | 

جاده
در عبور انبوه مردمان
همیشه تنهاست
زیرا که دوستش نمی دارند ...

که مردمان تنها

می کوبند و می روبند و بار می نهند به دوش  این جاده ی خسته...
از دوست نداشتن ها  بارها دلتنگ شده ام رنجیده ام اما هراس نه....

چون همیشه این تویی که در انتها لبخند میزنی

جلال تو بر جمیع ثانیه ایم سایه افکن

که تا جلال تو باشد نور از دیگری نخواهم

شکربه خاطر محبتت

به واسطه عشقت به خاطر حضور همواره ات

شکر که  به اشارت نگاهی

دل  دردمندم را هر لحظه شفایی نو  

و جراحات روحم را مرهمی تازه

که تو طبیب عشقی

و من در تو شادم

و من در تو ارامم

و من در تو از خود بی خودم

و من در تو عاشقم

و من بی تو هیچم...

ومن بی تو تنها ترینم....

وتو....

بی همتایی

وتو محبتی

 و تو ارامشی

 و توعشقی

و من محتاج ترینم....

مرا از حضورقدوست نران

ای بهترین بهترین ها....

 

"مرا بپذیر ، برای این چند صباحی که هستم مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم
...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
...
بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند
..."تاگور


به من قلبی طاهر عطا کن که دوست بدارم

چنان که تو دوست میداری

و ببخشم چنان که تو می بخشی...

 که ببخش و محبت بهترین و زیبا ترین نشانه ی حضور توست....

 

"در شب خستگی ، بگذار ، با اعتماد به تو ، بی ستیزه به خواب روم ...

روح پژمرده ام را وا مدار که حقیرانه تو را پرستش کنم
...

این تویی که حجاب شب را بر چشمان خستهء روز می کشی تا منظرش را در شادی تازه تر بیداری ، دوباره زنده کنی
...

 

مگذار برای پناه یافتن از خطرها دعا کنم ،
بلکه بی هراس با آن ها رو در رو شوم
...

مگذار برای تسکین دردم التماس کنم ،
بلکه قلبی برای فاتح شدن بر آن بخواهم
...

مگذار با هراس و اضطراب برای نجاتم تمنا کنم ،
بلکه برای شکیبایی در رسیدن به آزادی امیدوار باشم
...

آرزوی مرا برآورده ساز که زبون نباشم ،
تنها احساس رحمت تو برایم پیروزی است
..."تاگور


 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:33  توسط باران  | 

دلا...

خو کن به تنهایی

که از تن ها

بلا خیزد... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:35  توسط باران 

تعمیدم میدهد....

 برق نگاهت...

با روح القدس و اتش

کلمه هو میکشد در سماع

و من

می سرایم...

به زبانی که زبان ماست

من و تو....

 

 

پ.ن :هو شیعانا....

 مرقس باب ۱۱"خجسته باد نام او که می اید..."

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:50  توسط باران  | 

نوشته ی دخترم موژان...

تقدیم به تمام زنهای ایرانی به امید پایان فصل سرد

تپش قلبش در اسارت لحظه هاست

اشکهایش پراکنده تر از باران

آن زن را میگویم که فروغ را دق داده بسکه تکرار میکند و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...

 آن زن که می خواست آسمان باشد آسمانی که نهایت پرواز است....

پرواز در

آسمان راه راه خودش که زرد و آبیست.

گلدان خانه اش آرزوی آب دارد خانه اش در گیر جنگ است جنگ با آتش زندگیش آتش است خودش هم آتش است.

  گر میگیرد ومیسوزد تا وقت نماز که خاکستر میشود و می پاشد به صورت خدا .و حلوا میپزد و فاتحه می خواند برای همه مرده ها جز خودش انگار فراموش کرده که خودش هم مدتهاست  مرده .

آن زن گریه میکند و اشک میریزد برای دختری آرزوی راه رفتن دارد.آن زن که یک روز فرشته بود دیگر فرشته نیست. آن زن خواب است در خواب راه میرود در خواب نماز میخواند در خواب غذا می پزد در خواب بچه بدنیا می اورد . در خواب عاشق میشود در خواب میمیرد. آن زن عاشق است عاشق مردی که یک روز در نبودن

غرق شد و آن زن هنوز هم در نبودن انتظار بودنش را می کشد

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:29  توسط باران  |