"شعله های فاصله سرخند
ما در امتداد هم سوخته ایم
فقط خاکستری با لهجه های متفاوت داریم"
"رضا حیرانی"
امروز بعد از مدتها دوباره کلاسهای افرینش رو ازسر گرفتم....
عجیبه اون همه تکنیک اون همه یوگا و مدیتیت اون همه مراقبه هیچ کدام نتوانستند ارامش من رو برگردونند هیچ چیزو هیچ کس جز...
"به یک کرشمه ساقی دلم ز دست برفت"...
و من این روزها در کرشمه این ساقی چقدر مستم ...
چقدر ارامم
چقدر فارغم از درد...
چقدربی دلم...
دلم رابرد که برد و کاش هرگز باز نگرداند...
قرار شد همگی اول بولوار چمران جمع شویم تا جلسه رو در خانه ی یکی از دوستان
در کوی دانشگاه برگزار کنیم....
حقیقش با دیدن صاحبخانه کمی جا خوردم احساس عذاب کردم حتی اعتراف می کنم اگر می دونستم صاحبخانه یکی از دوستان وبلاگی ماست هر گز نمی رفتم....
نگاه بدی نثار تمام همراهان کردم....
بخاطر این پرده پوشی بی دلیل....
به اکراه نشستم در عذاب....
گریزی نبود...
تنها زیبایی منظره شب از"پنجره "که چه عرض کنم ... بنجره هایی که دو طرف سالن به جای دیوار قرار گرفته بودند ارامش داشت....
یک منظره رو به کوه و منظره دیگر رو به شهرشیراز....
چراغ اذین پیش رو...
دلم می خواست پر در بیاورم ازپنجره بیرون بزنم.....
بپرم و خودم را خلاص کنم....
مدتهاست در جمع بودن را دوست ندارم...
بهرخ بد عادتم کرده اونقدر این بشر نازنین بزرگوار مهربان رفیق همراه و کمک به حال مراقب و مواظب من هست که...
گاهی فکر می کنم بهرخ رو خدا از اسمون فرستاده
کی میگه از معدن اینترنت گوهربیرون نمیاد؟؟؟؟
میاد خوب هم میاد...
القصه....
پر گویی صاحبخانه در باب خوردن مفصل صبحانه....
سیرغذا خوردن وقت ناهار و اینکه چه لذتی دارد ادم از غذای مورد علاقه اش سیر بخورد
یا پیاده روی کیلو متری غروب های تابستان و صبح های پاییزی کلافه ام کرده بود....
با خودم گفتم انگار این مردها جزشکم هیچ نمی فهمند؟
انگارنه انگار این بنده خدا سالها در بهترین کشور دنیا زندگی کرده...
بعد هم توصیه های یکی از پزشکان حاضردر جمع به جناب صاحبخانه برای اینکه شبها را بدون درد پا ارام بخوابد ...
خونم را بجوش اورد برای همین رو به میزبان گفتم اگر کمتر به فکر خوردن باشید....
دیگر لازم نیست اینهمه پیاده روی کنید در نتیجه درد پایتان هم خوب می شود....
هر چه زبان بیشتربجنبد عقل بیشتر و بیشتر در می ماند....
زبانم به جنبش افتاده بود و عقلم را یارای حکمرانی بر زبان نبود....
حتی رنگ به رنگ شدن صورت میزبان هم نمی توانست جلو زبانم را بگیرد....
که مرمر پرید میان حرفم ...
باران جان درد پای کهنه سربازما به خاطر صدمه شدید و نبود امکانات پزشکی قابل درمان جدی نیست....
کهنه سرباز؟
تا انجا که من می دانستم این بشر نصف عمرش رو در امریکا گذرانده بود ...
با خنده پرسیدم شما در ارتش امریکا خدمت می کردید....
انتظار داشتم بقیه هم به حرفم بخندند اما...
چهره ها در هم و مغموم بود
و توی دهان من علامت سوالی ماسیده بود....
میزبان با خنده گفت بنده در ارتش ایران خدمت کردم با صد و هیجده ماه خدمت .....
با مزه تر از این نمی شد سربازی با صد و هیجده ماه خدمت...
گفتم پس شما می بایست ژنرال باشید نه سرباز...
باخنده گفت بودم دیگر نیستم رفتم موسل تمام درجه هایم رو خاک کردم زیر تنها درخت اردوگاهمان هر چه باشد ده سال زنده ترین شاهد روز های اسارت من بود....
گیج شده بودم مغزم قدرت تحلیل نداشت...
پرسیدم ده سال اسارت...
جواب مثبت بود ده سال اسارت.....
ده سالی که فقط دو بار سیرشده بود و تاریخش را نگاه داشته بود
ده سالی که دو سالش را با پای شکسته درمان نشده سر کرده بود
ده سالی که با صد و بیست نفر دیگر در یک اتاق بسربرده بود و حریمش تنها به پهنای بدن و درازی قدش بود
ده سال فقط صبحانه آش خورده بود....
پنیر و کره و مربا و شیر رویا بود.....
اجازه قدم زدن رویا بوده...
سیرشدن رویا بوده.....
ازادی رویا بوده....
عشق رویا بوده....
گفت باران نمی فهمی ....
صبح بیدار بشی و ببینی حصار نیست سربازنیست اردوگاه نیست ....
اینکه در یخچال یک عالمه چیزبرای خوردن هست....
دستشویی و حمام تمیز....
ازادی برای راه رفتن
دویدن نفس کشیدن هست....
عشق هست....
راست می گوید نمی فهمم.... یک عمر نفهمیدم
و ازاین نافهمی خودم دلم می گیرد...
و دلم می گیرد....
برای انان که بایستی باشند و نیستند.....
برای انان که رفتند و بر نگشتند....
برای انانی که نوجوان رفتند و پیربر گشتند...
برای انهمه ویرانی
اواره گی
سرگردانی
و برای خودم
و برای فرزندانم...
و برای ایرانم....
و برای ایرانم...
و برای ایرانم...