تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

کوریت را عادت نمی کنم....

چشمانم مال تو

من از ابتدا

به چشم دل دیدمت....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:45  توسط باران 

 به  "ققنوس ندیده ام"....

به "مارال و فریماه" پرکشیده ام...که رقص سرد مرگشان تا همیشه و جودم رامی لرزاند ....

به فروز و فریبای سینه سوخته ام....

 "خداوند....

 ماتمشان را به شادی ابدی مبدل ساخت

و پلاس ازتنشان بیرون کرده

و کمرشان را به شادی بست

تا جلالشان خداوند را سرود خواند

و خاموش نشوند...

 تا ابد الاباد...."                                                    

                                                  (مزامیر داوود)

 

 

ومرگ  عجیب رویای تلخ وشیرینی ست....

که میان این همه  دلتنگی هم...

 رهایمان نمی کند...

از پس ابرهای درد و دلواپسی.... در میانه ی سکوت  کشدار لحظه ها ناگهان افتابی می شود

تا از میان پلکهای بسته ی به اشک نشسته....

 نظاره گرسوختن و پر ریختن ققنوسی  دیگر باشیم

 

اهای خاتون شهر اسمان

 چند تا فرشته کناره ی قبای سفیدت را ملیله دوزی کردند؟

که اینگونه ماه شد بر صفحه سیاه اسمان تصویر معصومت؟

 چند روزیست که باران باریده بر شیب اظطرابم...

وحاشیه ی  انتظارم با مرکب سیاه  هاشور خورده سخت....

بازطوفان نوح  نازل شده برچشمانم.....

تا از این همه نیست شدن های گاه و بی گاه 

درد برویاند....

 از سرزمین سینه ام....

 

خاتون شهر اسمان...

شیطان هر دو بال دعایم را بست...

 وپای اسب استجابتم شکست

تو بگو...

پیاده و بی بال پر تا خدا چقدر راه است؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 4:58  توسط باران 

قسمت آخر....

داروها را كه ميگيرد ديگر فقط 500 تومان برايش ميماند.  بايد ماشين بگيرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگين. وقتي به خانه ميرسند هوا دارد رو به روشني ميرود. نرگس را روي تخت ميخواباند. داروهايش را با هزار قربان صدقه و ناز و نوازش ميدهد و بعد روي زمين دراز ميكشد. هنوز شقيقه هايش ميزند. پلكهايش روي هم ميافتند. ميخوابد و جهان در سرش به ولوله ميافتد.
نه، نميتوانم حدس بزنم كه چه خوابي ميبيند. براي همين خودكار را گذاشتم روي ميز و بلند شدم. كنترل تلويزيون را برداشتم و روي كاناپه ولو شدم. خسته بودم، بعد از آن همه دوندگي در كنار ليلا. پاهايم درد ميكرد. تلويزيون را روشن كردم. از اين كانال به آن كانال. ناگهان چشمم به مردي افتاد كه ايستاده بود و حرف ميزد. شبيه يكي از همكاران فرهاد بود. يكبار او را به خانه آورده بود، كه در آشپزخانه كه براي آنها غذا ميكشيدم، صدايش را ميشنيدم. به فرهاد ميگفت درخواست بورس تحصيلي كرده. البته درست نفهميدم چه ميگويد، چون مثل هميشه غذا را كشيدم و بعد رفتم به اتاق خواب. دراز كشيدم تا وقتي كه او رفت. آره خودش بود، با چشمان سبز روشن. چشمانش را به ياد داشتم و ريش بورش را. حالا داشت از اينكه در مقابل بزرگان چقدر كوچك است صحبت ميكرد. ميان جمعي كه همه رو به يك نفر روي زمين نشسته بودند ايستاده بود. هرچه فكر كردم اسمش يادم نيامد. فرقي نميكرد. ميگفت كه همه چيزش، خانواده اش و خودش جان نثارند. گفت پدرش هم ارادتمند بوده. آخر هم گفت به كساني چون او بايد كمك شود تا كار فرهنگيشان را ادامه دهند. با غيض تلويزيون را خاموش كردم. بلند شدم و رفتم پشت تلويزيون را نگاه كردم. مرد را ديدم كه از آن تو بيرون آمد. كوچك شده بود، همانطور كه خودش ميگفت، اما چهار تا بليط هواپيما تو دستش بود. احساس كردم دلم آشوب ميشود. به آشپزخانه رفتم. بايد غذا درست ميكردم. الان فرهاد ميآمد. يادم افتاد كه براي پاتختيِ خواهرزاده ام هنوز هيچ چيزي نخريده ام. تو اين يك هفته بارها به فرهاد گفته بودم پول بدهد اما مرتب بهانه ميآورد و عقب ميانداخت. امشب ديگر بايد هر طوري بود ازش پول ميگرفتم. وگرنه آبروريزي ميشد. فكر كردم بهتر است دستي به سر و رويم بكشم تا فرهاد هم سرحال بيايد. ماكاروني را دَم كردم. صداي كليدهايش آمد. هميشه كلي كليد با خود داشت و با اينكه سعي ميكرد آهسته و ناگهاني وارد خانه شود، باز هم وقتي پشت در آپارتمان ميرسيد، متوجه ميشدم. در را هميشه يكدفعه باز ميكرد.
ـ به به خوشگل كردي...سلام... ببينم باز چه نقشهاي بر من كشيدي؟
ـ بيا، هميشه ميگي چرا به خودت نميرسي، وقتي هم ميرسم متلك بارم ميكني...
شقيقه هايم شروع به زدن كرد. حالم از خودم به هم ميخورد. بلوز ركابي سبزم تنگ بود و به تنم چسبيده بود. هيچ از لباس تنگ خوشم نميآمد، مخصوصاً از اين يكي كه فرهاد به سليقه ي خودش خريده بود. احساس خفگي ميكردم. رفتم آشپزخانه و يك مسكن خوردم. سرم ديگر داشت جدي جدي درد ميگرفت. فرهاد آمد تو آشپزخانه. خنديدم: «گشنه اي؟» فرهاد گفت: «آره ولي ميخوام تورو بخورم...» دست انداختم دور كمرش، چندشم شد. دستم را گرفت و با هم به اتاق خواب رفتيم: «خيلي خوشگل شدي ها... چرا هميشه به خودت نميرسي...»
وقتي بلوز سبز تنگ را از تنم درآوردم احساس راحتي كردم. كنار فرهاد خوابيده بودم و چشمم باز بود. فكر كردم نكند ليلا بيدار شده و بيرون رفته باشد. فرهاد را نگاه كردم هميشه بايد پنج دقيقه اي دراز ميكشيد تا حالش دوباره جا ميآمد. پنج دقيقه اش كه تمام شد، به طرفش چرخيدم و بوسيدمش: «ديگه بلند شو بايد غذا بخوريم...» بلند شد و پيژامه اش را پوشيد. داشت از اتاق بيرون ميرفت كه دوباره دست انداختم دور كمرش و چشمانم را خمار كردم: «فرهاد فردا ديگه حتماً بايد برم خونه ي شهناز اينا، بَد ميشه بايد يه چيزي براش بخريم...»
ـ خيلي خُب ده هزار تومن بسه؟
ـ ده هزار تومن؟ با اين پول كه نميشه چيزي خريد!
و چانه زدن شروع شد. بالاخره از توي كيفش پانزده تا اسكناس هزاري درآورد. بعد رفت تو آشپزخانه، پولها را شمردم و ته كيفم زير لايه ي دومي كه خودم برايش دوخته بودم گذاشتم و زيپ كيف را كشيدم. فرهاد از آشپزخانه فرياد زد: «راستي اون دوستم يادت ميآد كه يك ماه پيش اومد اينجا، امروز زنگ زد گفت بورسش درست شده...»
رفتم تو و درحالي كه قابلمه را از روي اجاق برميداشتم آرام گفتم: «ميدونم...»
فرهاد با نگاهي مشكوك گفت: «از كجا ميدوني؟...»
ـ تو تلويزيون ديدمش...
ـ در ضمن گفت كه برم پيشش، شايد برا من هم بتونه كاري بكنه.
تلفن زنگ زد. فرهاد گوشي را برداشت: «الو... الو...الو... مرتيكه بي ناموس...» و قطع كرد. سر شام حرفي نزد. وقتي داشتم بشقابها را جمع ميكردم گفت: «معلوم نيست كيه كه هي مزاحم ميشه... تو ميدوني؟»
ـ از كجا بدونم؟...
ـ از اونجا كه بيشتر وقتها خونه اي... فردا ميرم مخابرات...
به سرعت گفتم: «حتما برو». كمي خيالش راحت شد. تلويزيون را روشن كرد. من اما به فكر ليلا بودم كه نميدانستم كجاست. بالاخره فرهاد جلو تلويزيون خوابش بُرد. صدايش كردم تا برود توي تخت بخوابد. وقتي خانه آرام شد پشت ميز نشستم. دلم شور ميزد كه نكند ليلا بيدار شده باشد و رفته باشد.
هوا تاريك شده. نرگس هنوز تب دارد و روي پيشانياش جاي لب هاي ماتيك زده ي ليلا ديده ميشود و قطره اشكي كه با عرق صورت نرگس يكي شده. پس تازه از خانه بيرون رفته. سوپ نيم خورده كنار تخت است، بدون گوشت. دكتر به ليلا گفته: «بچه را بايد تقويت كني...» دنبالش ميروم. از كارگر شهرداري كه هميشه آنجاست پرس و جو ميكنم. مشخصات ليلا را ميدهم. با مهرباني ميگويد: «آره ديدمش، هميشه اينجا واي ميسه». و ادامه ميدهد كه ليلا نيم ساعت پيش از يك ماشين پژوي آلبالويي رنگي پياده شده. يك پژوي آلبالويي رنگ كه بادگير طرف راننده اش شكسته. درست مثل ماشين فرهاد. بلند شدم و در اتاق خواب را باز كردم. فرهاد لبخند ميزد. برگشتم پشت ميز و قلم را برداشتم.
به پيرمرد ميگويم: «ميدوني كجا رفته؟»
ـ با يه موتورسيكلت رفت... مرده رو ميشناسم. اسمش سعيده...
با هزار زحمت خانه ي سعيد را پيدا ميكنم. البته مجبور ميشوم از 15 هزار توماني كه فرهاد داده هزار تومانش را به پيرمرد بدهم. وقتي ميرسم از تو خانه صدا ميآيد. زنگ ميزنم و قايم ميشوم. سعيد با چشمان قرمز بيرون ميآيد. دور و برش را نگاه ميكند. مردي سر كوچه در لباس سبز ايستاده. به هم علامتي ميدهند و سعيد ميخواهد تو برود كه ليلا پابرهنه از در بيرون ميزند. هوا تاريك است. مردي كه سر كوچه ايستاده سوت ميكشد. سعيد فوراً به خانه برميگردد و در را ميبندد. ليلا هراسان ميدود. تا خانه ميدود. پاهايش زخم شده. نرگس توي تخت دراز كشيده و چشمانش باز است و عرق ميريزد. ليلا ميخواهد گريه كند. بچه را ميبيند، بغضش را فرو ميخورد، به طرف نرگس ميرود و بغلش ميكند و آرام ميگريد. بچه هنوز تب دارد. قرصها را برميدارد. آب ميآورد و با قرص به نرگس ميخوراند. كيفش را درميآورد. پولي را كه راننده ي پژوي آلبالويي رنگ داده از توي لايي آن بيرون ميآورد. آنراميشمرد. چهارده تا هزار توماني. با خود ميگويد: «بايد پونزده تا باشه... هزار تومنش چي شده؟... نه خيلي نامرد نبود، درست داد، حتماً من گمش كردم...». ياد سعيد ميافتد ياد آن لحظه اي كه شال را دور گردنش انداخت. دلش نميخواست با او برود، شكش برده بود، اما مرد گفت كه زياد پول ميدهد. نرگس مريض است، بايد قوت ميگرفت. بايد به همان راننده ي پژو آلبالويي قناعت ميكرد. وقتي راننده ي پژوي آلبالويي پياده اش ميكند، ميخواهد به خانه برگردد كه سعيد جلويش سبز ميشود. گلويش را مالش ميدهد، هنوز درد ميكند. بلند ميشود و دمپايي ميپوشد و بيرون ميزند. هنوز مغازه ها بازند، همه نه اما تك و توك: «بهتره برم كباب براش بخرم...» وقتي برميگردد دستش پُر است. براي نرگس يك عروسك پارچه اي خريده. چندبار آنرا ديده و خوشش آمده. اينبار فكر ميكند هميشه خريدن عروسك را عقب انداخته ام و گذاشته ام براي وقتي كه يك مشتري خرپول گير بياورم. اما فكر ميكند كه اگر الان نخرد شايد ديگر هيچوقت نتواند، براي همين هم فوراً آنرا ميخرد. عروسك را به نرگس ميدهد. نرگس ميخندد. به ياد كفشها ميافتد كه در خانه ي سعيد جا مانده. رُژ سرخرنگي هم خريده، آنرا درميآورد: «چقدر همه چيز گرون شده...» نرگس ميگويد: «اين عروسكه گرون بود مامان؟...»
ـ نه خوشگلم اين ماتيكا رو ميگم گرون شده... بلند شو برات كباب گرفتم، بخور قوت بگيري...
سبزي هم خريده تا سوپ درست كند. جعفريها لاي روزنامهاي است. نخ دور روزنامه را باز ميكند و جعفري ها پخش ميشوند روي زمين. هنوز تكهي روزنامه توي دستش است. ميخواهد آنرا مچاله كند كه نگاهش به كلمات درشتي ميافتد: «قتل زنان خيابا....» تكه هايي از آن پيداست. ميخواند، دوباره ميخواند. بلند ميشود و از خانه بيرون ميرود. از ترس دوروبرش را نگاه ميكند. قضيه ي سعيد در آغاز به نظرش خيلي جدي نميآيد، بارها و بارها حالتهاي خشن و جنون آميزي از مردها ديده، اما حالا مسئله كمي فرق ميكند. قيافه ي سعيد جلوي چشمش است. هرچه ميگذرد، ترسش بيشتر ميشود: «بايد برم شهين يا كبري را پيدا كنم...» ميگفت كجا ميايستند؟ سراغ محل كبري ميرود كسي نيست. بعد راه ميافتد و تا دوتا خيابان بالاتر ميرود. تو خيابان ميگردد كه شهين را ميبيند. به طرفش ميرود. شهين گوشه ي خيابان ايستاده. دستش را ميگيرد و داستان را برايش ميگويد.
ـ خُب كه چي؟ ولم كن بابا.
ـ بايد بريم يه جوري خبر بديم.
ـ تواَم دلت خوشه، بري به كي بگي، ميگيرن ميندازنت تو هلفدوني..
ليلا باز هم حرف ميزند. شهين عصبي شده.
ـ ببين تو بچه نداري... اگه هم بيفتي تو زندون خُب بعد بالاخره آزادت ميكنن...
ـ يعني من برم زندون، شلاق چي؟ تازه، كاشكي فقط شلاق بود...
اتومبيل سياه رنگي ميايستد. ليلا دست شهين را ميگيرد: «حالا نه، بيا بريم جون همه مون تو خطره...»
شهين به طرف ماشين ميرود و داد ميزند: «فكر ميكني كي ككش ميگزه كه ما بميريم... تازه مگه حالا خيلي زنده ايم...»
ليلا ميايستد. شهين سوار ميشود و اتومبيل حركت ميكند. ليلا ميخواهد برگردد كه ميبيند ماشين چند متر آنطرفتر ايستاد و شهين پياده شد. راننده دست شهين را گرفته و ول نميكند. شهين فرياد ميزند و فحش ميدهد. ماشين حركت ميكند و ميرود. ليلا ميدود به طرف شهين: «چي شد؟ پول بده نبود»
ـ هيچي بابا، مردك ميگفت از پشت
ـ مگه اينكاره نيستي
ـ اين يكي رو ديگه هروقت مجبورم كنن
شهين و ليلا كنار خيابان، مخالف حركت اتومبيلها راه ميروند. بالاخره شهين ميگويد: «خيلي خُب باشه... عجب آدم سمجي هستي...»
ـ تو فقط نرگس رو نيگر دار، اگه من افتادم زندون، باشه...
وقتي به كلانتري ميرسند ليلا ميگويد: «من ميرم، اگه تا نيم ساعت ديگه بيرون نيومدم، كليدو كه بهت دادم، برو سراغ نرگس... اينهم پول...» ليلا حرفش را قطع ميكند و مات به مردي كه روي موتورسيكلتي جلوي كلانتري لم داده خيره ميماند. بعد دست شهين را ميگيرد و ميكشد و شروع به دويدن ميكند.
ـ چت شده ليلا... ولم كن دارم ميافتم... چيكار ميكني؟....
هر دو ميدوند. ليلا دست شهين را محكم گرفته. وقتي صدمتري دور ميشوند، ليلا درحالي كه نفس نفس ميزند ميگويد: «خودش بود... خودش بود...»
ـ كي خودش بود؟
ـ همون بود. همون كه رو موتور نشسته بود، خودش بود... جلوي كلانتري... نديديش، داشت با يكي حرف ميزد...
ـ همون كه ريش جو گندمي داشت؟
ـ آره ديگه... همون بود كه داشت منو ميكشت...
شهين ليلا را بغل ميكند: «خيلي خوب، پتياره بازي درنيار، بسه تموم شد تو كه اينقدر بزدل نبودي. بيخيال شو، ولش كن، حالا كه شناختيمش، مواظبيم ديگه... بريم يه چيزي بخوريم، مهمون من...»
دست ليلا را ميگيرد و با هم راه ميافتند. ليلا ميگويد: «نه من بايد برم، نرگس ناخوشه...» اتومبيلي جلوي پاي آنها ميايستد. شهين مردد است: «ميري...»
ليلا نگاه مهرباني به شهين ميكند و ميگويد: «نه تو برو... فقط مواظب خودت باش... ريختشو كه ديدي؟...» شهين سوار ميشود و ميرود. ليلا با سختي پاهايش را در دمپايي پلاستيكي روي زمين ميكشد. توي تاكسي كه مينشيند كوفتگي بدنش به من هم سرايت ميكند. پاهايم درد ميكند. ليلا ميپرسد: «ساعت چنده؟...»
چشمم به ساعت افتاد، از هشت گذشته بود. ترسيدم فرهاد بيايد و غذا آماده نباشد. وقتي خانه ميآمد اگر غذا حاضر نبود داد و بيداد راه ميانداخت. اوايل ازدواج دفعه ي اولي كه غذا حاضر نبود كارمان به مرز طلاق كشيد، البته من اينطور خيال ميكردم، اما بعد فهميدم كه ميخواسته گربه را دم حجله بكشد. حوصله ي جر وبحث نداشتم. از پشت ميز بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خيالم راحت بود كه ليلا دارد برميگردد خانه. نكند فكر ديگري بكند و برنگردد خانه. ميدانستم ترس او هم زياد طول نميكشد، زندگي نميگذارد، هزارتا مشكل، هزاران جاي خالي كه بايد پر شوند، زندگي نرگس كوچولو، بيماري خودش، بي پولي هميشگي. آره، ترس ليلا زياد طول نميكشيد. اما از وقتي روزنامه ها را خوانده بودم دلم بيشتر برايش شور ميزد. مرغي را از فريزر درآوردم و مشغول شدم. كارم كه تمام شد آمدم و روي كاناپه دراز كشيدم. هنوز پاهايم درد ميكرد. چشمانم را بستم. قيافه ي سعيد از نظرم دور نميشد. داشت گلوي ليلا را فشار ميداد، فرياد زدم: «ولم كن سعيد... ولم كن» چشم كه باز كردم، چهره ي برافروخته ي فرهاد بالاي سرم بود. احساس كردم انگشتانش را دور گلويم حلقه ميكند «سعيد ديگه كيه؟ هان... همون كه هي تلفن ميزنه و قطع ميكنه...آره؟ خودشه...» فرهاد ميپرسيد.
ـ ولم كن... ولم كن، فرهاد مگه زده به سرت؟
ـ با زني مثل تو بايدم به سرم بزنه... معلوم نيست من ميرم بيرون جون ميكنم، توي اين خراب شده چي ميگذره...
احساس خفگي ام بيشتر ميشد، نفسم بالا نميآمد. چشمانم سياهي ميرفت كه زنگ در را زدند. فرهاد رفت و در را باز كرد. هنوز روي كاناپه ولو بودم. فرهاد رفت بيرون و در را پشت سرش بست، اما صداي آهسته ي جرو بحث از پشت در ميآمد. نزديك رفتم و گوش ايستادم. صداي فرهاد را بهتر شنيدم..
ـ بهت ميگم از اينجا برو وگرنه پليس خبر ميكنم... چطوري آدرس منو پيدا كردي... ميخواي آبروريزي كني... كور خوندي، حسابتو ميرسم...
صداي زني را شنيدم كه گفت: «فقط ميخواستم يه كاري برام بكني، فكر كردم...»
ـ امثال تورو خوب ميشناسم. ميخواي اخاذي كني... اين خبرا نيست... من پول مفت به كسي نميدم...
لاي در را باز كردم. فرهاد زير بازوي زن را گرفته بود و داشت او را هُل ميداد به طرف پله ها.
ـ توي كه فكر ميكني همه چيز پوله. من پول تورو نميخوام...
زن را ميشناسم، ليلا است، قيافه اش فرق كرده، حرفهايش را جدي و محكم ميزند، خوشم ميآيد، مدتهاست كه ميخواهم به فرهاد همين جمله را بگويم. لبخند ميزنم. چهره ي ليلا به من هم قوت ميدهد. به طرف آنها ميروم هر چه توان دارم جمع ميكنم و دست فرهاد را از بازوي ليلا جدا ميكنم. دست ليلا را ميگيرم و ميگويم: «بيا تو،سلام». اين دو كلمه را محكم ميگويم، آنقدر محكم كه فرهاد متعجب فقط مرا نگاه ميكند، انگار نميداند چه كار كند. ميگويم: «ليلا بيا تو نگران نباش، همه چيز درست ميشه... نرگس حالش چطوره؟»
ليلا ميگويد: «نرگس من؟» لحظهاي حيرتزده نگاهم ميكند و بعد، غرق در افكار خودش ميگويد: «هنوز تب داره...»
ميگويم: «نبايد به بچه ي مريض كباب بدي. بايد غذاهاي سبك بخوره...»
ليلا مينشيند روي مبل. فرهاد همچنان هاج و واج نگاهمان ميكند. رفتم تو آشپزخانه. فرهاد پشت سرم ميآيد و ميگويد: «ميفهمي داري چيكار ميكني... اينو از كجا ميشناسي؟ اصلاً ميدوني چيكارس؟»
ميگويم: «تو نميشناسي شون. من خيلي خوبم ميشناسمشون... حالا از سر راهم برو كنار و زود اين ظرفها رو ببر بزار رو ميز. از صبح هيچي نخورده...»
فرهاد دوباره حيران و منگ نگاهم ميكند. چشمانش دارد قرمز ميشود، ميبينم كه اگر كوتاه بيايم وضع خراب ميشود، براي همين هرچه توان دارم جمع ميكنم و خيلي جدي ميگويم: «مگه بهت نگفتم اين ظرفها رو ببر...» فرهاد بدون اينكه فكر كند فوراً ظرفها را ميبرد. غذا را ميكشم و به ليلا ميگويم: «بيا بشين اول غذا بخوريم تا بعد ببينيم چيكار بايد بكنيم...» و رو ميكنم به فرهاد: «تو هم بشين و مثل بچه ي آدم غذاتو بخور چون خيلي كار داريم، اول بايد بريم نرگس رو بياريم اينجا و بعد هم بايد بريم كلانتري خبر بديم... مگه نه ليلا»
ليلا ميخندد، اينبار خنده اش فرق ميكند. از ته دل است. من هم ميخندم و فرهاد هاج و واج غذا خوردن ما را نگاه ميكند.

                                                                                                               برگرفته از نشریه فمینیستی فصل زنان/جلد اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:12  توسط باران 

قسمت اول:

هوا نسبتاً تاريك شده است كه از خانه بيرون ميرود. رژ غليظي زده، چادرش را روي دهانش گرفته. كنار خيابان راه ميرود. فكرش در خانه است: «چرا هيچكس نيست؟» رويش را كنارميزند. اتومبيل پژو سرمه اي رنگي نزديك ميشود. دقت ميكند فقط راننده هست. لبخند ميزند و چشمانش را خمار ميكند، انگار كه تمرين كند. دست تكان ميدهد تا ماشين بايستد اما نميايستد و ميرود. داد ميزند: «لعنتي وايسا...» تاكسي نارنجي بوق ميزند. رويش را برميگرداند و به راهش ادامه ميدهد. خسته شده. يك ساعتي ميشود كه بيرون آمده، اما جز يك اتومبيل سفيد رنگ كه سوارش كرده و بي نتيجه، فقط دستش انداخته، كسي پيدا نشده. آن يكي هم حاضر نبوده پولي بدهد، براي همين هم پياده شده. سرش درد ميكند. صداي بوق ماشينها و متلك هايي كه به هيچ جا نميرسد در مغزش مثل بمب ميتركد. شقيقه هايش ميزند. گوشه ي خيابان پشت به اتوبان مينشيند و سيگاري دود ميكند. پاهايش درد ميكند. دوباره شروع ميكند به گشتن كيفش. از صبح چندبار گشته. جز دو سكه ي 25 توماني، پولي ندارد. درست يك هفته است كه از خانه بيرون نيامده. بلند ميشود، از خانه خيلي دور شده. اگر كسي را پيدا نكند تمام راه را بايد پياده برگردد. سيگار را مياندازد كف خيابان. ماشينها در حركت اند، بيشترشان چند سرنشين دارند، به دردش نميخورند. بالاخره اتومبيلي به طرفش ميآيد. ليلا دستي تكان ميدهد. راننده ويراژ ميدهد به طرف او، براي آنكه به ماشين نخورد عقب عقب ميرود و ميافتد. داد ميزند و فحش ميدهد. ياد نرگس ميافتد. بلافاصله بلندميشود. خودش را ميتكاند. چادر را درست ميكند و باز دست تكان ميدهد. صداي ترمز يك ماشين. ميخندد و ميدود. سرش را از پنجره ي اپل سبز رنگ تو ميكند. چشمانش را خمار ميكند: «سلام، جوني چطوري...» و در را باز ميكند و توي ماشين مينشيند. چادرش را كنار ميزند تا سينه هايش كه از ميان بلوز ركابي تنگ سبز رنگش بيرون زده، ديده شود. دستها روي پاهايش در رفت و آمدند و او لبخند ميزند. شقيقه هايش ميزند. ابروها را بالا نگه ميدارد تا ضربان نبض شقيقه آنها را ناخودآگاه پايين نكشد و گره نيندازد.
ـ پولمو اول ميخوام، جوني
ـ برو پايين ببينم تحفه. اينجورشو ديگه نديده بوديم، من كه هنوز هيچي نشده پول نميدم!
ميخندد. سيگاري روشن ميكند. كلي چانه ميزنند. راننده پنج تا اسكناس هزار توماني مياندازد روي پاهايش. ليلا پولها را برميدارد. دوباره شمرد. چادرش را روي كيفش ميكشد و همانطور حرف ميزند آنها راميچپاند زير لايه ي دوم كيف كه خودش درست كرده و زيپ آنرا ميكشد. دوباره چادر را كنار ميزند. يك لحظه درد شقيقه ها كم شده بود اما دوباره به سراغش ميآيد. بلند بلند ميخندد.
ـ جا هم كه نداري اينقدر خسيسي.
راننده اخم ميكند و ترمز ميگيرد، اتومبيل ميايستد.
ـ خيلي خب بابا چرا عصباني ميشي، ميريم خونه ي من ولي خرجش بيشتره ها....
وقتي به كوچه ي نزديك خانه ميرسند، ليلا ميگويد: «من زودتر ميرم، توي همين كوچه ست درو باز ميزارم، يه دره چوبي قهوه اي رنگ» و چادرش را دورش جمع ميكند و ميدود. همانطور كه ميدود كليدش را در ميآورد. در را باز ميكند و وارد خانه ي قديمي ميشود. اثري از رنگ سبز هنوز در بعضي از قسمتهاي ديوار پيداست، اما در باغچه ي كوچك از چند بوته ي گل و درخت كوچك انجير فقط ساقه هاي خشك باقي مانده. ليلا به سرعت ميرود تو. نرگس خوابيده روي تخت و نفس نفس ميزند. دستش را روي پيشاني او ميگذارد. همچنان تب دارد. پتوي كهنه را از پايين تخت برميدارد و ميبرد و مياندازد كف آشپزخانه ي كوچك و بچه را بغل ميكند و ميبرد آنجا. بچه بيدار ميشود اما ناي حرف زدن ندارد و دوباره پلك برهم ميگذارد. اشك در چشمان مادر پُر ميشود. پارچ پلاستيكي آبيرنگ را برميدارد، آب ميكند، دو تا ليوان برميدارد و در آشپزخانه را ميبندد. رانندهي اتومبيل سبز رنگ حالا ديگر بايد پشت در باشد. ليلا چشمانش را پاك ميكند و در آينه به خود مينگرد. در اتاق را باز ميكند و ميگويد: «بيا تو جوني. زود باش، نترس!»
موهاي مشكي اش را روي شانه ها ولو ميكند و چرخي به كمر ميدهد تا مرد متوجه بزرگي شكمش نشود.
ـ اينجا كه مخروبس، اصلاً پشيمون شدم، پولو برگردون ببينم.
دلش فرو ميريزد، اما ميخندد: «اي بابا چيكار به اينجا داري، اصل كاري منم» و بشكن ميزند و آواز ميخواند.

تا مرد يخش كمي باز شود و بخندد. وقتي ميبيند ميخندد، صدايش را آهسته تر ميكند تا بچه بيدار نشود. ليوان را از آب پر ميكند: «بخور هوا گرمه، چيز ديگه اي ندارم...» و تا او آب را بخورد ميرود به آشپزخانه. ميبيند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تكان ميخورد. پارچه را خيس ميكند و روي سر بچه ميگذارد و نفس نفس زنان ميآيد توي اتاق. ميخندد: «خنك شدي...» تا مرد از آنجا برود ليلا هر دفعه به بهانه اي خود را به آشپزخانه ميرساند و پارچه ي خيس را روي پاها و سر نرگس ميگذارد. راننده كه در را ميبندد، ليلا پولها را ميشمرد و توي كرستش ميگذارد. چادرش را سر ميكند و نرگس را ميزند زيربغلش و تا درمانگاه سر خيابان ميدود. دير وقت است و جنبنده اي در خيابان نيست. پيرمرد نگهبان از خواب بيدار ميشود و نگاهي به او مياندازد كه نفس نفس ميزند و نميتواند حرف بزند. پيرمرد به اتاقي كه در سمت راست راهرو اشاره ميكند و ليلا به آن سمت ميرود. زني جوان در لباس سفيد پشت ميز نشسته و كتاب ميخواند.
ـ دكتر كجاست؟
زن به سويش ميآيد و بچه را ميگيرد و روي تخت ميخواباند.
ـ برو صندوق پول بده، من اينجام، بيمه كه نيستي؟
ليلا ميدود و تا وقتي از درمانگاه به داروخانه ي شبانه روزي برسد همچنان ميدود...

 

ادامه دارد... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:35  توسط باران 

ترانه گزمگان سویل اسپانیا....

نعل اسبان سیاهشان سیاه است.

بر شنل هاشان لکه های موم ومرکب برق میزند.

از این رو نمی گریند

که سرب در جمجمه دارند جای مغز

و روحشان چرمی است

گوژ پشت و شبانه

به هر سو که میروند

مالکان سکوت چسبناک ظلمتند

بر هراس ریگهای روان.

چندان که بخواهند می گذرند

ودر سر خویش

هیولای تاری از طپانچه را نهان میکنند.

 گزمگان سویل!!!

                                                           

                                                فدریکو گارسیا لورکا 

    

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:34  توسط باران 

چمدان نیزبه تنهایی من می خندد

 

چه می شود کرد؟

 چمدان که زبان ادمیزاد نمی داند...

 گیرم بدریا بیندازمش....

با ره و رسم سفرچه کنم؟

به هیچ کس نخواهم گفت...

که دیارحبیب چقدر بلاد غریب بود

انجایی که

من تو رادیگر نه...

 و تو مرا هیچوقت....

 

 ازارم میدهد لجبازی این چمدان

که مدام به تنهایی من پوزخند میزند..

و لباسهاش  انتظاردربرگرفتنت را

ازیاد نمی برند...

چه می شود کرد؟

چمدان که زبان ادمیزاد نمی داند....

هر چقدر هم که نهیبش بزنی

که دیارحبیب چقدربلاد غریب بود....

 

انجایی که

نه من تو را دیگر

نه تو مرا هیچوقت....

به همین سادگی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 5:2  توسط باران 

مثل زنداني....

 در بي حصار زمين گيرم

درگير خوابي كه اجازه به مردن هم نمي دهد...

 

هر سطري نقطه اي دارد كه پايان همانجاست

پلك بهم بزني بايد در بي مداري ام چرخ بخوري

من فقط سطري اضافه بر پيشانيت مي شوم

 همين!!!!

حالا ....

پلك كه ميزنم

پيشانيم تير مي كشد....

                                                                                   "تلــــخ لطفآ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:23  توسط باران 

روایت اول:

امان از این شکم....

هر اتفاقی هم که بیفتد اوضاع شکم تعطیلی بردار نیست...

اصلن بعضی ها همه چیز را از نقطه ای  اغاز می کنند که دست اخرش به شکم ختم شود....

فکر میکنی ازکی دوره بیسیک رو بتونی شروع کنی؟این را من می پرسم....

از اخر این ماه....

ولی اخه هنوز شش جلسه تا پایان ترم مونده!!

مونده باشه من تمومش می کنم!!!!!!!!!!!!!!!

باور نمی کنی؟

حاضرم شرط ببندم....این را او می گوید...

شرط می بندم سر یک چاینیز فود...یا سر یه  پپرونی یا سره یه....خلاصه  سره هر چه به شکم ختم شود...

سر این شرط بندی که باعث بانیش از اول هم میدانسته که شرط را باخته بیست نفر راهی رستوران می شوند و شلوغ...

انقدر سر و صدا راه می اندازند و برای کنار هم نشستن دکور رستوران را به هم می ریزند که مردم کار وزندگی خودشان یادشان رفته بر و بر این جماعت خل و چل را نگاه می کنند....

 درست مثل اینکه به تماشای سیرک  امده باشند لذت میبرند....

خلاصه انقدرسرو صدا می کنند که شخص مدیررستوران برای خوش امد گویی ظاهری و ضرب شست نشان دادن باطنی وارد صحنه میشود....

کوه به کوه نمی رسد ادم به ادم چرا....

مدیر رستوران را خوب می شناسم جناب مهرداد خان....

 

روایت دوم:

 

یادم می اید سفرمهرداد خان به ایران شده بود زلزله ....

مثل این که بلا نسبت میان یه گله گاو ترقه انداخته باشند هر کس به سویی می دوید برای انجام کاری بخصوص انانی که دختری متناسب با مهرداد خان داشتند....

این روز ها خانمهای فامیل دوست و اشنا را توی منزلشان نمیشد پیدا کرد همه تقریبن ملاقات ممنوع بودند که خدای نا کرده دیگری از سلیقه و ایده های نابشان بهر برداری نا بجا نکند....

دکور خانه سوپرایز....مدل مو سوپرایز.... رنگ و مدل لباس سورپرایز.... طبخ غذا سوپرایز....خلاصه همه چیزحکم رازداشت....

القصه مهرداد خان امدند....

 مهرداد خان میانه سال...  خوش قیافه... شیک ... اتو کشیده...ادکلن زده مبادی اداب ...خوش سخن با فهم و کمالات پولدار خلاصه همه چیز تمام...

میهمانی ها و چشم و هم چشمی ها به اوج خود رسیده بود....

غیبت و بدگویی توی سر کول هم زدنها هم که خدا بدهد برکت....

اما وقتی همه شنیدند که مهرداد خان همه ی دختر ها را واگذاشته و از خانوم سارای خیاط خواستگاری کرده ناگهان همه چیز در بهت عمومی فرو رفت...

سارای خیاط امروز که همه با تحقیر از او یاد میکردند همان سارا جان دیروز بود که خانمها برای طرح و مدل  و دوخت لباس های سوپرایزشان همدیگر را تکه پاره می کردند... حدود چهل سال سن داشت و به احتساب خانمها پیر دختر ی بود با قیافه ای کاملن معمولی....

نه پدر درست و حسابی داشت نه مادر انچنانی کارش رو ازفال قهوه گرفتن توی ارایشگاه ها و خیاط خانه ها شروع کرده بود کم کم شده بود یک طراح لباس .... اوایل شو های خانگی لباس  راه  می انداخت کم کم صاحب یک  مزون  شده بود...اغلب لباسها ی شب و عروس  کار دستهای هنرمند و  فکر خلاق سارا بود....که حالا اسم و رسمی به هم زده و بود و راهش را میان جماعت پولدار بازکرده بود....

و اگر دستش می رسید از پاشیدن زندگی زنانی که دماغشون رو بالا میگرفتند و به مال و منالشان فخر می کردند ابایی نداشت....

و انچه بر اتش قضیه می افزود خواستگاری کاملن جدی مهردا خان بود ازسارای چهل ساله...

خیلی ها اعتقاد داشتند که مهرداد برای پول این کاررا کرده اما وقتی گوش به گوش شد که مهرداد خان عروس رو به امریکا فرستاده و تمامی دارایی چند میلیارد ی رو یک جا در حساب بانو قرار داده  دیگر هیچ حرفی برای گفتن نماند....

مهرداد خان و سارا در کنار هم سالهاست زندگی می کنند و پول روی پول می گذارند و هیچ کس هم نپرسید که  این چند میلیارد رااز کجا اورده ای مهرداد خان؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 

روایت سوم:

 

همیشه چند تا کتاب شعر بهانه  خوبیست برای  دیدار احمد.....

دلم برای دل شکسته گی های بی صداش تنگ میشود اغلب.... و همیشه با روی باز مرا می پذیرد...

کمپوت  می خوری؟

 می خندم عجب ر ویی دارد این بشر....

اشرف خانم می گه باران جان کاش ازاین سه تا کاسه شله زرد یک قاشقش به ما رسیده بود....

ابرو هام رو به نشانه اعتراضی نه چندان جدی بالا میبرم...با .این قند خون؟!!!!!

میمیری بخدا .... می خندد و می گوید چه بهتر....

می دانم که می خواهد خودکشی کند با این کارها به خودش اعتراض میکند...

از روزی که از دیدار فرزندش ازعراق برگشته انگارپیرترشده باشد  در خودش رو رفته....

میگوید باران می ترسم ....برای الکس نگرانم.... عراق خیلی نا امنه(پسرش عضو ارتش امریکا تو عراقه) می گم بسپار دست خدا.. چشمهاش لبریز از اشک می شود....

.معنای کامل باختن است این مرد ... زندگیش را ... زنش را فرزندش  را.... زندگی دریک کشور ازاد را ....

شاید روزی که برای جعل دلار با مهرداد هم دست شد هرگز باور نداشت روزی محکوم به حبسی ده ساله در زندان ایالتی امریکا خواهد شد

هر گزباور نداشت مهرداد خان تمامی پول رو بالا بکشه و احمد بیچاره رو به پلیس تسلیم کنه....

هر گزباور نداشت برای همیشه از خاک امریکا با دست خالی اخراج بشود

هر گز باور نداشت همسرش  دبرا بعد ازبیست و پنج سال تقاضای طلاق کند

 که الکس به همراه  ارتش امریکا سر ازعراق در بیاورد....

 باور نداشت روزی سربار اشرف خانم و شریک حقوق ناچیز بازنشستگیش  باشد

یا اینکه روزی مهرداد خان را ببیند که در پول های باد اورده خر غلت می زند....

 و او هر شب خواب دلارهایی را ببیند که برای جعلشان یک عمر زندگیش را  جعل کرد.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:44  توسط باران 

این هورسا ی منه....

هورسا ازبدو تولد یک بچه عادی و کامل نبود

و شاید هرگز هم یک بچه کامل  نشود

یادم می اید وقتی متوجه بیماری هورسا و تفاوتش با بچه های دیگه شدم به شدت ترسیدم

از اینکه هورسا هر گز راه نخواهد رفت....

هرگز حرف نخواهد زد.... هرگز مانند بچه های دیگر نخواهد دوید....

 و به مدرسه نخواهد رفت...

درد می کشیدم و در عذاب بودم و نمی فهمیدم

چرا من؟

چرا بچه من؟

اما امروز می فهمم

من...

زیرا من به مراتب از دیگران قویترم

من ...

زیرا ان زمان قدر عطایایم را نمی فهمیدم

من....

 زیرا قلب پوسیده ی عشق نمی فهمید

اما امروز....

خدا رو به خاطر حضور فرزندم و عطایایی که به واسطه حضور هورسا به من بخشیده شد

 شکر می کنم....

و به هیچ وجه از رنجی که می کشم نا خرسند نیستم....

شکر می کنم پروردگار رو به خاطر اولین ایستادن هورسا روی پاهای ناتوانش بعد از هفت سال...

شکر می کنم بخاطر کلماتی که روز به روز بر گنجینه ی کلامش افزوده میشه....

 شکر می کنم به خاطر لذتی که این روزها از رنجم می برم...

شکر می کنم که عطایای من رو زمانی به من عطا کرد که قدرت درک اون رو پیدا کردم...

و باز هم شکر می کنم....

 وشکر می کنم ....

و شکر می کنم .....

و دیگر هیچ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط باران  | 

 


وتو رفتی و هنوز....

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:13  توسط باران 

چندی روزی میشه که حال و هوام ابریست....

هر چه به دلم میگم

 بازشو....

بازشو..

بابا اوپن سسمی....

باز نمیشود که نمیشود....

امروز باز  هم با همین حال و هوا از خواب بیدار شدم....

ن تلفن دفتر کارم رو کشیدم تلفن خانه هم ایضن...

موبایلم رو هم توی کشو میز کارم قایم کردم که چشمم به قیافه اش نیفتد...

با بی حوصله گی بد مزه ترین خورشت بادمجونی که می شد  پخت پختم  رفتم خیاطی و بد مدل ترین مانتو عمرم رو تحویل گرفتم حتی حوصله نداشتم از خیاط ایراد بگیرم....

برگشتم نشستم پشت میز کارم سرم رو روی دستم گذاشتم ....

 داشتم فکر می کردم  که قر و قر موبایلم از توی کشو میز کار در اومد

اس ام اس ی بود به این مضمون:

باران جان:

" روز جهانی دیابت مبارک"

 اول حرصم گرفت بعد اونقدر خندیدم که اشکم در اومد...

گاهی یه جمله ساده میتونه خنده رو لبی بیاره کاش گفتن جملات ساده رو که کار سختی هم نیست از هم دریغ نکنیم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:18  توسط باران  | 

"بهایم خموشند و گویا بشر

                                           

                    زبان بسته بهتر که گویا به شر"

 

 

خداوندا

مرا بیانی ده که بنا کنم....

نه فرو بریزم ...

ورنه  مرا   سر سکوت بیاموز....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:27  توسط باران 

 

دستم به جام رفت و دلم حافظانه

 گفت...

پ.ن:

"ملامتم به خرابی نکن که مرشد عشق

حوالتـــم به خرابات کرد روز نخست"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:28  توسط باران 

شب همه شب بی چراغ ماه نشستیم

در بغل ترس....

صبح نیامد

ان شب تاریک

ثانیه ها را به اب ظلمت خود شست

خاطره را هم....

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:52  توسط باران 

 

حالیست مرا اگر تو را می دیدم.....

 

(۱)

حالیست مرا که بازگویش نکنم

بازیچه ی هر  بهانه جویش نکنم 

این حال خوشم ز توست این حال خوشم

جز با تو.... به غیر گفتگویش نکنم

 

 

(۲)

حالیست مرا که شب به ماهش گویم

در روز.......به عابران...... راهش گویم

گیرم که کسی گوش به دردم نسپرد

درسینه نهان کنم.... به چاهش گویم

 

 

(۳)

حالیست مرا که گر تو را می دیدم

می گفتمت ای نگار و  می گرییدم

عشق تو مرا به کوی رسوایی برد

امد به سرم از انچه... می ترسیدم

 

 

(۴)

حالیست مرا که عشق  تعبیرش کن

رنج خوش و درد شاد تفسیرش کن

خواهی که به کنه حال ما پی ببری

اهی ز جگر بر ار و تصویرش کن

 

 

(۵)

حالیست مراکه عشق نامش ....کردند

انکس که خرید خون به جامش کردند

بر منظر خلق روزگارش ...بردند

انگشت نمای خاص و عامش کردند

 

 

(۶)

حالیست مرا که لاله میداند و بس

اهل دل و دردو  ناله میداند و بس

من عاشقم و به می حوالت شده ام

اندوه مرا پیاله می داند و بس

 

 

(۷)

حالیست مرا و نعره هر جانزنم

فریاد به کوه و دشت و صحرا نزنم

در غیبت تو چه کرد با ما ...غم تو

در پرده بگو که پرده بالا نزنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:47  توسط باران