تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

سال هزار و سیصد و هشتاد وشش در حال اخرین لگد پرانی هاست....

و امان از این مردم....

هرگز لازم ندیدم برای انچه می کنم یا به زبان می اورم خودم را ملزم به توضیح کنم اما....

بعضی حرفها به جاهایی اصابت می کند که ادمی تا مدتها متحیر می ماند که بابا این حرفها رو از کجاتون در میارین؟؟؟؟

به راستی به زبان اوردن یک جمله ساده ازاین دست...

"و دوست عزیزی که هر بار در موردتان به خودم اجازه قضاوت دادم...باز هم مرا بی پاسخ نگذاشتید...بزرگواری شما را فراموش نمی کنم اگر دیداری میسرشد حرفهایی هست که دوست دارم بشنوید"....

این همه تفسیر به رای دارد؟

اولن در این جا راجع به یک دوست صحبت شده دوستی که می شناسمش و برام عزیزه کجا ی این حرف می تواند مرتبط به کسی باشدکه هرگز ندیدم نشناختم نمی دونم کیه و از کجا امده ....ممکن است صادق باشد؟؟؟

خوب یا بد ...زشت یا زیبا ....درست یا نادرست ....هرگز هرگز هرگز....

هر کسی را دوست خطاب نکردم و نخواهم کرد....کما اینکه ازسال ۸۰ که به دنیای مجاز وارد شدم تا سال ۸۵ تنهابا یک دوست ارتباطی در دنیای واقعی بر قرار کردم که از نظر موقعیت شخصیتی و اجتماعی وجه ای مورد تایید عام و خاص داشتند  وداراند

و السلام.... 

هر کسی را عزیز به حساب نیاوردم و نخواهم اورد

هر کسی به چشم من بزرگوار نیست و نخواهد بود....

هر کسی را مخاطب قرار ندادم و نخواهم داد....

هر کسی را به اسم کوچک نخوانده و نخواهم خواند....

در مورد هر کسی حرف نزده و نخواهم زد چه رسد به قضاوت....

اونقدر باید کسی به چشم و دل من عزیز باشد که در موردش سخنی به زبان بیاورم...یا کارهاش رو دقیق و مو شکافانه بررسی کنم....

من در انتخاب دوست بسیار سخت گیرم حتی در مجاز....

پس دست بردارید

خاله زنک بازی های بی مزه تان حالم را بهم زندلطف کنید دایره افکارتان را کمی وسعت ببخشید....

حرف هایی که می نویسم به خودتان نخرید....

و الودگی ذهن نادرست و نا پاکتان به ذهن سالم دیگران سرایت ندهید خیلی راه مانده تا کسی  انقدر به چشم من ارزشمند شود که با اشاره ای هر چند گذرا بنوازمش....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:11  توسط باران  | 

شب قبل از سفر به تهران باز هم همان کابوس برای چندمین بار...

کسی میدود زیر باران سنگهای اتشین و هی فریاد می زند باران کفاره ی منو بپرداز....

و من هیچ چیز ندارم....

فقط گریه....

هراسان از خواب می پرم و کلافه....

مرمر تماس می گیرد و به صدای گرفته ام شک می کندو هی اصرار پشت اصرار... جریان کابوس را که میشنود تاکید می کندکه باید جریان را برای ان شخص باز گو کنی و من برای هزارمین بار تاکید می کنم که امکان ندارد ...دیگردر کارهیچ کس مداخله نمیکنم به اندازه کافی فضولی بی جا کرده ام و تو دهنی خورده ام... بسمه.... و جواب می شنوم که به گردنته...

ای مرده شو ی این سر و گردن را ببرد که گاهی  بار گرانیست کشیدن بدوش....

و اضافه میکند تو نمی گی خودم می گم شماره شو بده و بگو کیه .....

این دیگه خیلیه....

القصه سرکار مرمر خانوم بستهای تدارک دیده اند.... قرار شد من با اون شخص تماس بگیرم و بگم امانتی شما پیش منه اگر مایل بود بیاید و بگیرد بی هیچ توضیحی اگر مایل نبود که هیچ.....

اماده سفرم  بسته ی کادو شده رازیر انگشتانم لمس می کنم ....و فکر می کنم به عاقبت این کار.... به نگاه های سرد و تیز.و برآ...به حرفهای احتمالی که ممکن است بشنوم.... و تنم میلرزد.....

موژان زنگ میزند که بدو بابایی داره میاد دنبالتون....

چند دقیقه ای نگذشته که بازموژان ....گوشی را برمی دارم که بگم سر کوچه ام که جیغ موژان تو گوشم میپیچه مامان زود بیا هورسا نفس نمی کشه....

به خانه که می رسم لیلا پرستار هورسا  جیغ کشان هورسا رو توی بغلم میندازه...

از دیدن هورسا که نفس نمی کشه بی حال.... هر دو زانوم سست میشه انگار از زانو به پایین فلج شده ام

داد می زنم زنگ بزنید اورژانس موژان رو میفرستم دم درکه اورژانس منزل رو گم نکنه چند دقیقه بعد شیون مادرم به جمع اضافه میشه نگاهم که به  پدرم می افته چین شدنش رو روی زمین به چشم میبینم....

می گم...خدایا راضیم به رضای تو..... در نام قدوست فیضت رو از من دریغ نکن....

خرو خر نفسهای هورسا رو مشنوم نمرده انگار....

بعد اورژانس و بیمارستان....

نیمه شبه هورسا از اورژانس به بخش منتقل شده و ارام خوابیده دو ستان لطف کردند در بخش مراقبتهای ویژه برام تخت همراه تدارک دیده اند خسته نیستم فقط بی حسم خجالت می کشم جلوی همراهان بچه های دیگر که روی صندلی  بخواب رفته اند درازبکشم....

 هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا اینجام؟!!!!

که صدای آلارم دستگاه تخت کناری بلند میشود به طرف تخت می دوم همزمان با من پزشکان هم می رسند و کودک رو ساکشن می کنند سرو صدا می خوابد پزشکان می روند اما مویه مادرقطع نمی شود ...به سراغ مادر میرم دستهام رو روی شونه هاش میگذارم مثل کودکی سرش رو توی بغلم میذاره و یک دل سیر گریه می کنه ....خانم ببین این بچه رضای کوچولوی منه.... خود امام رضا بهم داده رفتم مشهد پابوسش  خواهش کردم التماس کردم گفتم دلم رضا می خواد اقا هم بهم داد ....رضام هنوز رنگ خونه ندیده از وقتی بدنیا اومده تو بیمارستانه...

 روی تخت کناری نوزادی و نحیف خوابیده 50 روزه که چهل نه روزه که تو بیمارستان بستریه از روستا امده ...

اروم می گم از لطف خدا نا امید نباش خوب میشه میبریش خونه...

هق هق ش بلند می شود که نه ...شوهرم تهدید کرده که باید  مرخصش کنی و گرنه طلاقت میدم این بچه  قندخونش می افته به خونه نرسیده می میره...اصلن  می خواد بکشدش می گه پول ندارم خرج بچه ی علیل کنم....خانوم اگه بچه رو مرخص کنیم میمیره؟

دلم می گیرد برای این مادرکه چهل و نه روز شبها روی این صندلی کذایی خوابیده برای هیچ ...برای بچه ....برای پدر که پول ندارد.... برای خودم.... برای مردم بی بضاعتم..... برای کودکان دیارم....برای کسی که زیر باران اتش هر شب توی خوابهای من می دود کاش می تونستم از خوابهام فیلم بگیرم....

برای تو که کاش قدر خودت رو بیشتر میدونستی ....

به مادر حق میدم.... به پدر هم .....خرج بیمارستان سنگینه و پدر معلمی بیش نیست....

هر چه بلدم بعنوان دلداری می گم دست اخر بهش می گم میدونی اسم این گونه بچه ها چیه؟

بچه های دشوار....

بعد از سختیهای نگهداری ازیک بچه دشوار حرف می زنم از فرقش با بچه های دیگه.....

توضیح میدم که با موندن این بچه مسیولیت سختی رو میپذیری نمیشه وسط راه جا بزنی....

زن رفته رفته ارام می گیرد....

از ته دل از خدا می طلبم که رنج این تصمیم گیری رو بر دوش این مادر نگذاره....

زن به خواب عمیقی فرو رفته انگار سالهاست نخوابیده....

کودک اما خوابش ابدیست.....  بی اینکه زنگ هشدار دستگاه خواب مادر رو برای لحظه ای پریشان کند....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 5:37  توسط باران 

در زندگی دو چیز مجذوبم می کند

ابی اسمان را...

که می بینم و میدانم که نیست....

و خداوند را ...

که نمی بینم و میدانم که هست...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:31  توسط باران 

بهار در راه است....

اخر سال که می شود دلهره ی سال نو کلافه ام می کند....

یک جور دلواپسی عجیب....

تا توپ تحویل سال نو شلیک نشود همچنان ادامه دارد....

به درخت  گوجه سبز و هلوی توی باغچه غبطه می خورم چه ساده لباس زمستان را از تنشان بیرون اوردندو لباس بهاری پوشیدند غرق شکوفه های سفید....

من هنوز اندر خم یک کوچه ام....

دلهره سال نو....خانه تکانی...سفری که در پیش دارم...مشغله های کاری...نمی گم خسته م چون اونقدر کار می کنم که فرصت خسته شدن ندارم ....

زندگی دیگه چه می شود کرد؟؟؟؟

فردا راهی سفرم چند روزی نیستم تصمیم دارم وقتی برگشتم شروع کنم به نوشتن یه بهاریه شاید....

در مورد دوستان اینترنتی ....

چیز دیگه ای می خواستم بگم در مورد نظرات بود از همگی ممنونم که لطف کردید و نظر گذاشتید لیلی عزیزم /دختر همسایه گلم... نازنین بهرخ ...ارنوش خودم ....مرمرجان... جناب فطانت....

 فرهاد عزیزم... شهراشوب خودم... سامان گرامی.... تبسم خوبم... اتنا و قاسم عزیزم.... دکتر عبدالهی نازنین ....هما گشتاسبی....  مسیح عزیزم.... مهتا ارین.... صبای خودم و.....

"و دوست عزیزی که هر بار در موردتان به خودم اجازه قضاوت دادم...باز هم مرا بی پاسخ نگذاشتید...بزرگواری شما را فراموش نمی کنم اگر دیداری میسرشد حرفهایی هست که دوست دارم بشنوید"....

 

 اجازه بدید نظراتتون رو تایید نکنم خودم می خونم به دقت و به دیده منت....

هر از چند پست جایی رو بازمیگذارم برای اظهار لطف و محبت و راهنمایی هایتان ....

برام دعا کنید که به دعا نیازمبرم دارم...

دوستتون دارم برای همگی روزهایی توام با ارامش شاد سرشار از عشق سلامتی ارزو میکنم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ثمره ی روح یک چیز است" محبت"

درست مثل خوشه انگوری که نه حبه دارد

محبت

ایمان

خوشی

حلم و بردباری

پرهیز گاری

نیکویی

سلامتی وآرامش

مهربانی

تواضع و فروتنی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 4:36  توسط باران 

 

 

بشنو ای نی ناله را از نیشتر.....

هرکه زخمش بیش دردش بیشتر

 

روی ایینه ی نگاهم غمی مرده بود انگار....

که لبخندم کال کال...

نارس نارس....

بی کس بی کس...

بر نگاهش  فرو افتاد....

زهری لبانم را گزید

وصداش به رسم باد بهاری

کاش بر من نمی وزید

هرگز...

دلم تازه به داغ شقایق تعمید گرفته بود....

که راه افتادم به جانب انسوی صدا....

به جانب ورا

می خواستم از دست باد بگریزم

و از چشم بامداد بریزم.....

..................................

...........................

...........................

........

داغ زمان شده ام....

 بر پیشانی  زمین

و روحم از نجواهای شبانه باد با ابر  می لرزد

کدام گنگویی بند می زند روح جسمم را

با این لبان بوسه ی خونی

و لمس می کند زخم قلب این عشق طاعونی.....

وقتی کلام...

سلام میدهد هرصبح....

زخم سرخ حنجره ام را؟؟؟؟

برو...

زیر باران صدام به گریه منشین....

تعمید سرخ شقایق مرا پاک

و صدات

تا همیشه مرا خاک....

یاد ضربه های کاریت

و قصه ی زخم های تکرایت

تا همیشه....

مرا بس....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط باران  | 

کلاغی در ذهن من است

پاره سنگی در دست....

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم ...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط باران 

صنمـــاجفـــــا رهـــــا کن....

صنما....
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
و این نبض تند تپنده از رگ به در شود...
خمیده خمیده عشق می ورزم...
تا  بسر شود ....
حال که ازسر بدر نمی شود....
و این قلب در به در...
گور پدرش جمیعن ولا تفرقو...
رعایت عشق و انسانیت سیخی چند؟!!!!

زلف بر بادمده....زلف بر باد مده....زلف بر بادمده....

کجایی شهر اشوب؟!!!

من این جا بس دلم تنگ است و....

حیف تو هم انقدر بارت سنگین شده که نمیشود زد به گردنه های حیران و لابه لای مه گم شد....

راستی هنوز حاضری عطر بهار نارنج های شیراز را با گردنه های مه الود حیرانت تاخت بزنی؟!!!

با توام شهر اشوب کجایی؟!!

بیابان را سراسر مه گرفته.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:51  توسط باران 

باز هم دیوانه ام مستم .....

مست... مست....

"مست هست کسی که نیست"

حکایت هستی.... حکایت غریب سفراست و حکایت گذر.... سفر از تنگناهای تلخ و سخت .....گذر از لحظات شیرین .....صعودهای باورنکردنی.... سقوط های غیر منتظره...... افتادن ها لغزیدن ها لخشیدن ها ....

بودها و نبودها داشتن ها و نداشتن ها خندیدن ها و گریستن ها....

اما کاش یادمان بماند..... که تنها یادی از ما به یادگار خواهد ماند.

دیر یازود .....

همه قابی می شویم رو طاقچه خاطرات  که شاید هیچ وقت  دستی پیدا نشود که حتی غباراز این قاب برگیرد. پس تا هستیم سعی کنیم تصویر و تصور زیبایی از خود ترسیم کنیم.تا یاد هامان رو ی شانه ی خاطرات سنگینی نکند مثل نسیم همه جا بگردد ... 

 خاطری را خنک کند و دلی راشاد.

پس سلام من به هر انکس که هست....

انکس که با من هست

هر چند مست....

و انکس که با من نیست و در من هست ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7:15  توسط باران