شب قبل از سفر به تهران باز هم همان کابوس برای چندمین بار...
کسی میدود زیر باران سنگهای اتشین و هی فریاد می زند باران کفاره ی منو بپرداز....
و من هیچ چیز ندارم....
فقط گریه....
هراسان از خواب می پرم و کلافه....
مرمر تماس می گیرد و به صدای گرفته ام شک می کندو هی اصرار پشت اصرار... جریان کابوس را که میشنود تاکید می کندکه باید جریان را برای ان شخص باز گو کنی و من برای هزارمین بار تاکید می کنم که امکان ندارد ...دیگردر کارهیچ کس مداخله نمیکنم به اندازه کافی فضولی بی جا کرده ام و تو دهنی خورده ام... بسمه.... و جواب می شنوم که به گردنته...
ای مرده شو ی این سر و گردن را ببرد که گاهی بار گرانیست کشیدن بدوش....
و اضافه میکند تو نمی گی خودم می گم شماره شو بده و بگو کیه .....
این دیگه خیلیه....
القصه سرکار مرمر خانوم بستهای تدارک دیده اند.... قرار شد من با اون شخص تماس بگیرم و بگم امانتی شما پیش منه اگر مایل بود بیاید و بگیرد بی هیچ توضیحی اگر مایل نبود که هیچ.....
اماده سفرم بسته ی کادو شده رازیر انگشتانم لمس می کنم ....و فکر می کنم به عاقبت این کار.... به نگاه های سرد و تیز.و برآ...به حرفهای احتمالی که ممکن است بشنوم.... و تنم میلرزد.....
موژان زنگ میزند که بدو بابایی داره میاد دنبالتون....
چند دقیقه ای نگذشته که بازموژان ....گوشی را برمی دارم که بگم سر کوچه ام که جیغ موژان تو گوشم میپیچه مامان زود بیا هورسا نفس نمی کشه....
به خانه که می رسم لیلا پرستار هورسا جیغ کشان هورسا رو توی بغلم میندازه...
از دیدن هورسا که نفس نمی کشه بی حال.... هر دو زانوم سست میشه انگار از زانو به پایین فلج شده ام
داد می زنم زنگ بزنید اورژانس موژان رو میفرستم دم درکه اورژانس منزل رو گم نکنه چند دقیقه بعد شیون مادرم به جمع اضافه میشه نگاهم که به پدرم می افته چین شدنش رو روی زمین به چشم میبینم....
می گم...خدایا راضیم به رضای تو..... در نام قدوست فیضت رو از من دریغ نکن....
خرو خر نفسهای هورسا رو مشنوم نمرده انگار....
بعد اورژانس و بیمارستان....
نیمه شبه هورسا از اورژانس به بخش منتقل شده و ارام خوابیده دو ستان لطف کردند در بخش مراقبتهای ویژه برام تخت همراه تدارک دیده اند خسته نیستم فقط بی حسم خجالت می کشم جلوی همراهان بچه های دیگر که روی صندلی بخواب رفته اند درازبکشم....
هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا اینجام؟!!!!
که صدای آلارم دستگاه تخت کناری بلند میشود به طرف تخت می دوم همزمان با من پزشکان هم می رسند و کودک رو ساکشن می کنند سرو صدا می خوابد پزشکان می روند اما مویه مادرقطع نمی شود ...به سراغ مادر میرم دستهام رو روی شونه هاش میگذارم مثل کودکی سرش رو توی بغلم میذاره و یک دل سیر گریه می کنه ....خانم ببین این بچه رضای کوچولوی منه.... خود امام رضا بهم داده رفتم مشهد پابوسش خواهش کردم التماس کردم گفتم دلم رضا می خواد اقا هم بهم داد ....رضام هنوز رنگ خونه ندیده از وقتی بدنیا اومده تو بیمارستانه...
روی تخت کناری نوزادی و نحیف خوابیده 50 روزه که چهل نه روزه که تو بیمارستان بستریه از روستا امده ...
اروم می گم از لطف خدا نا امید نباش خوب میشه میبریش خونه...
هق هق ش بلند می شود که نه ...شوهرم تهدید کرده که باید مرخصش کنی و گرنه طلاقت میدم این بچه قندخونش می افته به خونه نرسیده می میره...اصلن می خواد بکشدش می گه پول ندارم خرج بچه ی علیل کنم....خانوم اگه بچه رو مرخص کنیم میمیره؟
دلم می گیرد برای این مادرکه چهل و نه روز شبها روی این صندلی کذایی خوابیده برای هیچ ...برای بچه ....برای پدر که پول ندارد.... برای خودم.... برای مردم بی بضاعتم..... برای کودکان دیارم....برای کسی که زیر باران اتش هر شب توی خوابهای من می دود کاش می تونستم از خوابهام فیلم بگیرم....
برای تو که کاش قدر خودت رو بیشتر میدونستی ....
به مادر حق میدم.... به پدر هم .....خرج بیمارستان سنگینه و پدر معلمی بیش نیست....
هر چه بلدم بعنوان دلداری می گم دست اخر بهش می گم میدونی اسم این گونه بچه ها چیه؟
بچه های دشوار....
بعد از سختیهای نگهداری ازیک بچه دشوار حرف می زنم از فرقش با بچه های دیگه.....
توضیح میدم که با موندن این بچه مسیولیت سختی رو میپذیری نمیشه وسط راه جا بزنی....
زن رفته رفته ارام می گیرد....
از ته دل از خدا می طلبم که رنج این تصمیم گیری رو بر دوش این مادر نگذاره....
زن به خواب عمیقی فرو رفته انگار سالهاست نخوابیده....
کودک اما خوابش ابدیست..... بی اینکه زنگ هشدار دستگاه خواب مادر رو برای لحظه ای پریشان کند....