تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

شب‎و‎سكوت‎وسه‎تارىكه لال مانده،منم
بيا كمى بنوازم ، بيا كمى بزنم!


نه چنگ شور و جنونى ، نه پنجهءگرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم


و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى‏شكنم


دوباره مينگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم


ببين چه بر سرم آورده عشق و با اينحال
نمى توانم از اين ناگــزير دل بكنم


چنان زلال تورا تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم


غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم


سكوت مى وزد و دركنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم


مجال پرزدنم نيست، بعد ازاين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:11  توسط باران 

گفتند :

دل بکن...

برو!

تمام...

به پشت سر اگر نگاه کنی

سنگ می شوی...

 

حالا

در خلوتم هرشب

از تیشه ات

صدای نالیدن سنگ می اید....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:5  توسط باران  | 

یک بار دیگر دل من دارد خطا می کند باز

                                     با پاره های دل خود چون و چرا می کند باز

 

تو چشم خود را گرفتی تا سایه ام را نبینی

                                   این سایه ی زشت قوزی هی پابه پا می کند باز

 

اطوار می اید این چشم  دیریست ادم ندیده ست

                                     با من که می پایم او را اینگونه تا می کند باز

 

دریای چشم تو ابریست؟یا اسمان گرگ و میش است؟

                                   حس شما  هر چه باشد این دل هوا می کند باز

 

از "صبر" چون می گذشتی خورشید پشت سرت بود

                                    پایین ان کوچه یادت ما را صدا می کند باز

 

من هم که می رفتم از دست مهتاب سر می زد از کوه

                                  سنگی پلی نه کلامی ما را جدا می کند باز

 

فردا که باران ببارد از اسمان می شوی سیر

                                  یک چشم لبریز ابری نامت صدا می کند باز

 

این بغض خیلی بزرگ است قد ستم قد دشنام

                                 دستی که برکت ندارد ما را سوا می کند باز

 

من" اب را گل نکردم" در "خانه ی دوست" اما.....

                               در قلب دریایی من اتش شنا می کند باز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط باران  | 

به ساعت ماشین نگاه کرد چند ساعتی میشد بی حرکت روی صندلی ماشین نشسته بود این را کمر دردناکش فریاد میزد پس چرا سپیده نمیزد؟

سعی کرد به خاطر اورد چرا اینجا نشسته؟ چرا چوب دست گرفته و دل روده این زندگی نکبتی را به هم میزند چرا؟!

گیریم که چهار تا افغانی کمکش کرده بودند ....هزار نفر را میتوانست بشمارد که بی هیچ گناهی ازاراش داده بودند ....

اصلن اینجا چه می کرد؟

امده بود به محمد بگوید که می خواهد....نه!!باید ازدواج کند برای محمد چه فرقی می کرد ؟ هشت سال پیش محمد رفته بود و مونس را وا گذاشته بود به حال خودش توی این سالها هر از گاهی امده بود به خواب مونس....

دیگر هیچ.....

حالا برای محمد چه توفیری داشت ؟که مونس ازدواج بکند یا نکند....

اصلن مگر زمانی که مونس عاشق سالار شده بود از محمد اجازه گرفته بود که حالا....

اسم سالاربغض دردناکی شد توی گلوی مونس....

سعی کرد ماجرای سالاررا ازابتدا به یاد بیاورد...ازبه یاد اوردنش قلب مونس لرزید....هنوز هم... برای یک لحظه از خودش منزجر شد لرزیدن دل برای کسی که حرمت عشق را نمیدانست گناه یود...

بعد از محمد مراوداتی از این دست برای مونس معنایی نداشت نه قصد ازدواج داشت نه فرصت وقت گذرانی هایی اینچنینی ....کار بود و کار... بار بود و بار...مونس خسته بود خسته به معنای واقعی....روزها اول سعی کرده بود حرفهای سالار را به شوخی برگزار کند این همه هیجان و سرزندگی برای مونس غریب می نمود ...اما بعد ها همین شوخی ها شده بود باور مونس ...سالارراست گفته بود زندگی چه معنایی داشت اگر دل ادمی برای کسی نمی لرزید اگر انتظارزنگ تلفن ادمی را کلافه نمی ساخت اگرزانویی وجود نداشت که به اطمینان بروی ان سر نهاد گریه کرد برای همه چیزهایی که از دست رفته بود.... دردهای غیر را می شد تحمل کرد اما درد خودی را چه؟شکایت پیش چه کسی میبرد؟مونس به سالار احتیاج داشت به خودش ....به قدرت بازوهاش که دور شانه های مونس حلقه می شد به وجودش که قرار بود پناهگاه و تکیه گاه خستگی های مونس باشد به.....

وجه اشتراکی زیادی بین خودش و سالار یافته بود و این همه .... سالار رابه چشم مونس خاص تر و خاص تر می نمود....

مونس خودش هم نمی دانست عشق بود یا عادت...عشق را خارج ازچار چوب خانواده تجربه نکرده بود

 هر چه بود ...مونس وقتی بخود امد که دید دلش برای دیدن سالار پر میکشد....

دید که تمام حرفهای این مرد مونس را به اوج می برد دید که پاک عاشق شده....اما این کهکشان پیمایی مونس دیری نپاییده بود خیلی زود متوجه شده بود که برای سالار مونس با سگ و گربه و موشهای خیابان هیچ فرقی ندارد....

برای سالار مونس زن بود به معنی عام کلمه" زن "اسم خاصی وجود نداشت.....

درست نقطه شروع مونس نقطه پایان سالار بود...

و این مونس را شکسته بود خرد کرده بود له کرده بود...درد به دلش اورده بود...

وادارش کرده بود حرفهایی بزند که درشان مونس نبود....

حرکاتی که ازیاداوریشان حتی در زمان تنهایی مونس را پیش خودش شرمنده

می کرد....

درد زیاد بود...درد دل.... درد سر.... درد کمر.... درد بی کسی...اخ که  چقدر درد دارد این ادمی ....بقول قیصر.....دردهای نگفتنی... دردهای نهفتنی....

درد سالار درد نهفتنی بود...

از ماست که بر ماست....

 اما فعلن همه ی این دردها ابسه شده بود توی  قسمت تمپورال مغز ...جای قشنگی بود برای یک جنین نا میمون رو به رشد..... چشمهاش رو بست سعی کرد همه چیز رو ازیاد ببره فقط به این فکر کند که کسی خواهد امد کسی که بار مونس را بر خواهد داشت کسی که....

خود مونس هم درست نمی دانست کسی  که خواهد امد چه خواهد کرد....

مهم این بود که بچه ها تکیه گاهی داشتند یک حامی درست حسابی مطمئن بعد از مونس....

این کلمه" بعد" چیزی بود که مونس به دنبالش گشته بود کلمه ای که باید به محمد می گفت ....

کنار محمد نشسته بود دستهاش توی دستهای محمد..... چقدر بازمی خندید این مرد....چقدر افتابی بود.... نه نهیف بود نه رنجور..... ازاینکه مونس رو در کنار داشت بی نهایت مسروربود مونس حرف میزد با کلماتی که خودش هم نمی دانست از کجا پیدا کرده و محمدبی چون چرا.... تایید می کرد....

 صدای ضربه هایی که به شیشه ماشین خورد  مونس را خواب پراند صدای موذن بلند شده بود....

نمیدانست دقیقن چقدر خوابیده....

سید هاشم را دید ....

خانوم دکتر اینجاچکار می کنید؟

مونس لبخند زد درد داشتم اومدم پیش طبیب...

سید هاشم خندید خوب کردید طبیبت مسیحا دمه.... مرده و زنده اش برکت داره بفرمایید...

ــ نه ممنون دکتر نسخه مو پیچید ....

در تمام طول راه مونس فکر کرد حالا می تونه با خیال راحت سرش رو زمین بگذاره و یک دل سیر بخوابه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 5:17  توسط باران  | 

این را گفته بود وتهدید کنان  با اخرین سرعت بطرف در حیاط گام برداشته بود با چنان سرعتی که خودش هم نفهمیده بود چطور از جلوی چشمهای این سه مرد تنومند گذشته درب را بازکرده بود زانوهایش سست شده بود چاچوب  اهنی در را چنگ زده بود.... صدایش را بلند تر کرده بود الان پلیس خبر می کنم...

اما پیش ازبستن دریکی از مردها صداش کرده بود خانوم صبر کنید ما اینجا رو از حاج اقا فلان اجاره کردیم....باور نمی کنید به خودش زنگ بزنید و مونس یک پارچه درد شده بود وقتی در یافته بود که پدر شوهرش خانه اش را ه این چند مرد افغانی اجاره داده....

چرا با مونس این کار را می کردند؟!!نمی دانست به یاد وصیتنامه محمد افتاد:

پدر جان بعداز من.... جان من و جان مونس انچه من کم گذاشتم شما جبران کنید ....

جبران شده بود فقط اشکش رو کارگران افغانی ندیده بودند که دیدند....

سر مونس از درد و خجالت خم شده بود ... اما خودش را نشکسته بود همان لحظه تصمیم گرفته بود که نشکند....سعی کرد سرش را بالا بگیرد....

من خونمو لازم دارم تخلیه ش می کنید همین فردا....صبح که اومدم اینجانبینمتون.....

و زیر لب غریده بود.... از اسب افتادن شاید....ازاصل افتادن هرگز....

. فردا صبح زودرفته بود.... درب پارگینگ را چهار طاق باز گذاشته بود....

مردها را که دیده بود فریاد زده بود هنوز اینجایید؟؟؟

یکی از مردها پایین امده بود می خواین با اینجا چکار کنید مونس داد زده بود به تو چه مردیکه می خوام خرابش کنم ....

و مرد با لبخند گفته بود حیف نیست این حیاط به این قشنگی؟ اینجا رو بازسازی کنید من معمارم کمکت می کنم....

در تجربه های خام مونس جوانمردی متعلق به مردهای تحصیل کرده ی با سواد اتو کشیده ی

 خوش برخوردو خوش صحبت و مبادی اداب ادوکلن زده بود....

اما این کار گران بی سواد  ژولیده.... که قیافه هاشان به کفر ابلیس هم نمی ارزید....چنان جوانمردی شان را در دفتر خاطرات مونس به ثبت رساندند که تا مونس زنده بود از ذهنش پاک نشود...

تیم چهار نفره مونس ....استاد گل محمد معمار.... عزت ....و اسد در عرض سه ماه خانه ای ساختند که بیا و ببین....

مونس نقشهو طرح اولیه را می کشید.... عزت و اسد خراب می کردند و استاد گل محمد معمار از نو می ساخت خودشان مصالح می خریدند هر کار که در تخصصشان بود انجام میدادند هر کار هم که در تخصصشان نبود متخصص می یافتند به یک سوم قیمت....

انچه خرد و ریز اضافه بود به قیمت خوب می فروختند....

انگار خانه خودشان بود مونس هم خواهرشان ....و این اولین بار بود که وسعت فکر مونس از نوک بینیش فراتر می رفت....

ذهنیتش محدودیت ازار دهنده  مرزها را می شکست....و یاد می گرفت محبت در حصار ملیت و زبان و دین نمی گنجد....

روزی که کار خانه تمام شده بود....صبح مونس زود امده بود خانه را شسته و رفته و تمیز یافته بود ....اثاث بچه را روی وانت بار..... بغضش  شکسته بود و بی پروا گریسته بود....

اینها با همه ی بی سوادی بی کلاسی کثیفی و جهان سومی بودنشان بی هیچ تکنیک روانشناسی اعتماد از دست رفته مونس را به او باز گردانده بودند.....

به او یاد داده بودند که انسانیت هنوزهست....

که ادمیت هنوز نمرده....

ادمیت هنوز نمرده حتی اگر عده ای به اسم مرد نا جوانمردی کننده و گروهی به اسم ادم درنده خویی.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:1  توسط باران 

شب چقدر طولانی شده بود انگار نمی خواست سپیده سر بزند....

مونس شب های طولانی در زندگیش کم ندیده بود اما امشب انگار می خواست از خودش رکورد جدیدی به جای بگذارد....

فکر مونس پر کشید به شبهای طولانی زندگیش به شبی که محمد روی دستهاش جان داده بوده به شبی که کودکش را بدنیا اورده بود بی حضور پدر دردی توی سینه اش پیچید درست مثل همان دردی که انشب روی قلبش احساس کرده بود و پرستار فکر کرده بود مونس از دردزایمان می گریدبا خنده مونس را خانوم ناز نازی خطاب کرده بود.....و مونس  خدا را هزاران مرتبه شکر که مردم دردهای قلبش را نمی دیدند 

شبهای کشدار  کم نبود شبهای که فکر فردا خواب را از چشمان مونس می ربود شبهایی که در مرخصی زایمان بود.... در واقع مرخصی بدون حقوق.... حساب مشترکی که با  محمد داشت مسدود شده بود پس انداز اندکش ته کشیده بود.... طلاو جواهراتی برای فروش نمانده بود نقره های جهیزه اش را که یادگاری مادر بزرگ بودند را هم فروخته بود...موعد اجاره خانه در راه بود بدتر از همه اینکه مونس عادت نداشت از سختهای مالی با کسی سخن بگوید حتی پدرش...

یاد گرفته بود کم بخورد و گرد بخوابد اما تقاضای مالی از کسی نداشته باشد....

بنابراین روی اورده بود به کارهای جنبی و سخت....

 معلم خصوصی شده بود سفارش غذای اماده طبخ گرفته بود سفارس دسر و شیرینی....

سفارش اماده کردن گلهای مخملی و دوخت سرویس اشپزخانه برای عروس .....

اما هیچ یک از این کارها کفاف زندگی مونس را نمی داد مجبور بود به چشم مردم همان باشد که در گذشته بود....برای همین مجبور بود این کارها را پنهانی و بدور از چشمان دیگران انجام دهد خیلی ها انتظار این روزها را می کشیدند اما مونس نمی خواست گزک به دست کسی بدهد یک کلمه حرف  کافی بود برای پر کردن اوقات فراغت خاله زنک هایی که  دور هم نشستن و اسمان و ریسمان بافتن و مداخله در امور زندگی این و ان بزرگ ترین تفریح زندگیشان بود....

و خبر مشکلات مالی مونس شاید داغ ترین اخبار روز بود که مونس با تلاش از چشم دیگران پنهانش می ساخت....

به مونس یاد داده بودند که زن بایستی لباس مرد باشد پوشاندن و راست و ریست کردن کمبودهای زندگی با زن بود  تا مرد احساس سر شکستگی نکند .... در مرگ و در زندگی.....در حیات و ممات...حالا بعد از ده سال زندگی مشترک انصاف نبود نادیده گرفتن محبتهایی که شوهرش بی دریغ نثار مونس کرده بود...

باید فکری می کرد تنها راه حذف اجاره ی خانه بود.... باید برای خانه فکری می کرد برای همین یک روز دم غروب راه افتاده بود رفته بود بطرف خانه می خواست خانه را به دید خریدار بنگرد دلش را یکدله کند یا بفروشد یا...خودش هم نمیدانست....

درب حیاط را که باز کرده بود حیاط خانه را پسندیده بود سبزبود خرم... اما ساختمان افتضاح بود....

احتیاج به تعمیر اساسی داشت....

ازساختمان بیرون امده بود نشسته بود روی پله های حیاط سرش را روی زانوهاش گذاشته بود و از ته دل خدا را صدا کرده بود....

ناگهان صدای پا..... صدای خنده ی چند مرد با لهجه های غریب.... سایه هایی  تنومند را دیده بود که وارد حیاط شدند و قلب مونس از حرکت ایستاده بود راهی برای فرار نبود برای پنهان شدن هم ....مردها وسط حیاط ایستاده بودند و با تعجب خیره خیره مونس را نگاه می کردند مونس فکر کرده بودخود را باختن جایز نیست ....جلو رفته بود شمرده اما با تحکم مورد خطابشان قرار داده بود....

ببخشید می تونم بپرسم اقایون در منزل بنده چیکار می کنن؟

مسخره بود... خدایی بود که این سه مرد افغانی  ژولیده به حماقتش قاه قاه نخندیده بودند.....

اما مردها هیچ نگفتند و مونس از سکوت مردها به حد مرگ ترسیده بود اما بازبه حالت شمرده پرسیده بود اقایون گویا من سوالی رسیدم جواب میدین یا همین الان پلیس خبر کنم؟!!!!

اما حقیقتن خودش هم نمیدانست در این وانفسا از کجا قرار است که پلیس خبر کند؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط باران  | 

مونس باید می گفت فقط برای گفتن نیازمند کلمه بود.....کلمه ای برای اغاز........ نمی دانست از کجا باید شروع کند طی ده سالی که با محمد زندگی کرده بود هرگز حتی در سخت ترین شرایط هم نگذاشته بود حرمت ها شکسته شود سعی کرده بود درس شوهرداری را هم مثل درس های خانه داری و اشپزی و خیاطی و چه و چه...که توی مغزش فرو کرده بودند مو به مو اجرا کند زن زن بود.... مرد مرد همیشه می بایست پرده ای حفاظی حجابی باشد....

"هرگز نگذار این حرمت شکسته شود" و مونس یاد گرفته بود که نگذارد....

رسم لباس سفید عروسی وتن پوش کفن را هم فوت اب بود....برای همین خیلی وقتها سکوت کرده بود  خیلی وقتها خودش را به کری و کوری و خریت زده بود که این حرمتها خدشه دار نشود حتی ان عصر بهار

که مونس با همه ی غمی که داشت سعی کرده بود شاد بپوشد ارایش کند لبخند بزند خریت بود در این شرایط بد بچه دار شدن با ان ویارسخت اما  محمد بچه می خواست..... باکی نبودمونس 

می خواست تا انجا که میتواند ....تا انتهای قدرتش محمد را زنده نگه دارد.... برای همین جواب تست را که گرفته بود یکراست امده بود خانه تی شرت نارنجی رنگش را تن کرده بود و رنگ پریده اش را به سیلی سرخاب پنهان کرده بود امده بود سراغ محمد که حدس بزن....

و محمد حدس نزده بود وقتی مونس با خنده خبر بارداری را به محمد داده بود محمد خندیده بود غرق در شادی و مونس به خود بالیده بود....این اندازه خریت به رضایت همسر می ارزید....

دلش نمی خواست حادثه ان روز تکرار شود دوباره  حرف رفتن .... محمد میدانست که فرصت زیاد نیست چنان به مونس نگاه می کرد که اگر قادر بود جوانی مونس را با تمام قدرت به خاک می برد و کاش می برد....دوباره وصیت...... دوباره حرفهای دل ازار ... دوباره تو هستی و من نیستم....دوباره قصه بعد از من....دوباره قول که بعد ازمن با کی ازدواج کن با کی ازدواج نکن  و این حرفها خون شده بود به دل مونس و داد زده بوده که بس کن... همون بار اول هم غلط کردم...و فریاد محمد که اینطور بعد من حرمت نگه میداری؟!!!ودستانش که مشت شده بود توی صورت مونس و خون و اشک پاشیده شده بود روی لباس نارنجی شادش....

باکی نبود خدای را شکر که حرمتها به سکوت مونس پا برجا و قرص مانده بود....

مونس یاد گرفته بود که بعد او هم باید حرمت به سکوت حفظ شود برای همین وقتی پدر و مادر محمد سهم الارث خود را از مایملک محمد طلب کرده بودند  مونس هیچ نگفته فقط از پدر شوهرش خواسته بود خانه ای برایش خریداری کند در حد و حدود سهم محمد از خانه....

حتی وقتی مونس خانه را دیده بود باز هم هیچ نگفته بود  فقط بوی نا حالش را به هم زده بود.....خانه وحشتناک بود خرابه و کثیف ....دیوار هاشکم بر اورده و نمناک....نه حمام درست و حسابی نه اشپزخانه ی درستی....مونس باز هم هیچ نگفته بود فقط در خلوت خود گریسته بود...

بعد زنگ زده بود به ظرافت طلا فروش طلاهایی که از سالهای بیماری و بی کاری و خانه نشینی محمد مانده بود به استثنای حلقه خودش و محمد....یکجا ریخته بود توی ترازوی ظرافت و اپارتمانی اجاره کرده بود .....که بنشیند و چادرش را پهن کند روی سرزندگی و خدا را شکر کند که حرمتی را نشکسته....

حالا بعد این همه حرمت نگه داری مونس امده بود درباره ازدواج....از فکر اینکه مشت های محمد زیر خاک سرد... بی قدرت... چشمان مونس پر ازاشک شد....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 5:37  توسط باران 

شب از نیمه گذشته بود اما خواب به چشمان مونس نمی امد ازاین دنده به ان دنده می غلطید شقیقه اش از درد تیر می کشید... خودش هم نمی دانست چطور چنین تصمیمی گرفته ؟نمیدانست چطور این چند ساعت خودش را نگه داشته که هیچ کدام از حضار تلاطم درونش را نفهمند.... فقط میدانست که همه خنده بر لب داشتند پدرش مادرش دخترش یک به یک رویش را بوسیده بودند و با اشتیاق تبریک گفته بودند و مونس لبخند زده بود....

حالا که تنهاشده بود ترس تمامی وجودش را گرفته بود دنبال راه فرار نبود دنبال توجیه بود نمیدانست چطور باید قضیه را پیش روی محمد باز گو کند که حق را به مونس بدهد....بی فایده بود محمد ته ته چشمهای مونس را می خواند.... بعد از هزار جور توجیه دست پیش می اورد چانه مونس را می فشرد و می گفت :اما چشمات که یه چیزی دیگه می گن خانوم خانوما....

ازیاداوری این صحنه پشت مونس لرزید به یاد روزهای اخر افتاد تنگ غروب تابستان محمد اروم دستش رو گرفته بود و در گوشش زمزمه کرده بود مونس جان تو هنوز جوونی می دونی یه بیوه بیست و شش ساله یعنی چی؟!!و مونس بی اختیار به یاد ان شب افتاده بود که دکتر الف برای عیادت امده بود....  حال محمد وخیم بود دقیقه به دقیقه خون استفراغ می کرد... مونس سعی می کرد با احتیاط سطل رو زیر دهان محمد نگه دارد اما بوی خون مانده حالش را بهم زده بود خودش را نگه داشته بود تا دستشویی بعد انجا به حال مرگ بالا اورده بود....و دکتر الف را نزدیک خودش دیده بود...انگار او هم تمام شرافتش را یکجا قی کرده باشد از عشق گفته بود و از ازدواج ....هیچ فکر نکرده بود که شو هر این زن هنوز توی اتاق کناری نفس می کشید و مونس از دیدن چهره چندش اور دکتر الف بیشتر بالا اورده بود....

همانجا بود که نرگس فهمیده بود که یک بیوه بیست و شش ساله یعنی چه؟

مونس جان:

بعد از من حفظ ابروی من و بچه هام بسته به رفتارتوست  هر چی باشه تو زن منی پاره تن منی .... البته بعد از من ازدواج حق مسلم تست اما کاری نکن که پچه هازیر دست نا پدری .....

حرف محمد تمام نشده مونس زده بود به گریه....

سرش هزار برابر دردناک تر ازقبل روی گردن سنگینی می کرد اما باید تمام قدرتش را یکجا جمع می کرد باید قضیه را برای محمد می گفت از رختخواب بیرون امد هوا هنوز تاریک بود ماشین را روشن کرد و راه افتاد به طرف علی بن حمزه...درب امامزاده بسته بود می بایستی تا اذان صبح صبر کند یاد روزهای اول افتاد محمد تازه رفته بود.... اما صداش نیمه شب گاه و بیگاه توی گوش مونس میپیچید مونس از خواب میپریدلباس می پوشید می رفت سراغ علی بن حمزه زنگ می زد بار اول سید هاشم درب را باز کرده از دیدنش تعجب زده شده بود تا بیاید به خود بجنبد مونس دویده بود توی حیاط امامزاده سراغ خاک محمد ....دراز کشیده بود و گوش چسبانده بود به خاک خاموش ....

و بعد هق هق گریه سر داده بود و سید هاشم هم پا به پاش گریسته بود....

اما روزهای بعد سید هاشم سخت روبروش ایستاده بود و گفته بود خانم دکتر به خاک دکتر قسم اگروقت و بی وقت راه بیفتی بیایی اینجا پشت در نگهت خواهم داشت ملاحظه هیچ کس و هیچ چیزرا هم نخواهم کرد تو ارامش این مرحوم رو به هم می زنی به خودت رحم نمی کنی به این بچه رحم کن و مونس با خجالت به شکم برامده اش نگریسته بود و فکر کرده بود چطور می توانست به دیگران بگوید که محمد صداش می کند؟پر چسب دیوانگی روی پیشانیش می خورد....

حالا بعد این همه شور و شیدایی بعد ان همه قول قرار یک کاره بلند شده بود امده بود سراغ محمد که.....که چه ؟!!!

فکر توی ذهن مونس منجمد شد کلمه محمد روی لبهاش ماسید بغض شد توی گلوش...

اما باید می گفت امده بود که بگوید....و می گفت....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:50  توسط باران  | 

نمیدانم در این سال نو چقدربازگشت به گذشته جایزاست

اما حس می کنم به سال گذشته و ادمهاش مدیونم حرفهایی روی دلم......

نزده باقی مانده.....

پس گریزی میزنم هر چند کوتاه به گذشته....

پیام اول:

برای انکه هست و بود و خواهد بود....

خداوند خدایا برای محبتت بخشش و لطف و عشقت ممنونم به من توانایی درک محبت بده و قدرتی که جلالت را بستایم تا ابد الاباد....

خداوندا حضور تو در زندگی من امنیته ...نشود که این ارامش و امنیت را از خود دریغ کنم....

پیام دوم:

 به پاره تنم ...وطنم ....ایرانم....

دوستت میدارم.... پاره پاره ات... تکه تکه ات را.... سوخته و شکسته ات را...فقیر و ژنده و گرسنه ات را

دوستت میدارم جاودانه سرزمین مادری....

پیام سوم:

برای انان که بودند و نیستند هر چند در نبودن هم هنوزهستند

هر ساز زدم به ساز این چنگ نشد

وین تار شکسته دل خوش اهنگ نشد

هر روز به خاطر کسی گرییدم

یک لحظه برای خود دلم تنگ نشد....

 

 پیام چهارم:

برای انانی که سال نو رو با زندگی نو اغاز کردند شادی قرین لحظه هایتان .....

بهترین هستید بودید و خواهید بود اگر  برای ثانیه ای محبت رو از قلبتان دور نکنید کلبه عشقتان پر رونق....

پیام پنجم:

برای انانی که سال گذشته با حرفهایم رنجاندمشان کاش دیگر هر گز تکرار نشود ...سالی که گذشت برای من پر ازفشار و استرس بود سعی می کردم خودم رو متعادل نگه دارم اما گاهی واقعن نمیشد پذیرش خیلی چیزها سخت بود و گاهی این همه سختی.... گاهی احساس مسیولیت ...............گاهی دوست داشتن بیش از حد.....گاهی حسادت..... باعث حرفهای دل رنجش می شد....

اهای اونایی که رنجوندمتون رسمن معذرت می خوام.....

دستهاتون رویک  بار دیگه می بوسم به بزرگواری خودتون ببخشید....

پیام ششم:

برای انانی که همراه بودند چه در مجاز و چه در واقعیت ممنونم به خاطر همراهیتان فدای قدمهایتان که با قدمهام همراه شد فدای دلتان که با دلم همرازشد فدای دستهایتان که دستهام رو فشرد فدای وجودتان....

پیام هفتم:

به خودم....اهای تو که هنوز هم گاهی.....

 خداوند انسان رو که افرید از روح خودش درکالبد او دمید ...

با تمامی فیض و رحمتش با تمامی قدرت و حکمتش با تمام صفات خداوندی بی کم و کاست....

دل محل سکنی روح خداست تن معبد خداست ....پاکیزه نگهش دار انطور که شایسته خداست

بگذار فرزند خدا باشی نه بنده و برده ....چرا که غلام و کنیز را جایگاه ابدی در خانه ارباب نیست اما فرزند را جایگاهی ست دائمی ....

چشم بازکن جلال خداوند رو در زندگیت ببین و شکر گذار باش نه ناسپاس و سرکش....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 3:15  توسط باران  | 

 

 

«سال نو مبارک»

سالی پر از محبت فیض آرامش صفا و تندرستی حلم و بردباری و 

 غنی ازپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول

برایتان آرزومندم در نام خداوند خدا شاد و پیروز و سر فراز باشید

دوستتون دارم و برای همگی برکت آرزو می کنم.....

پ.ن:عکس بالا هدیه دوست نازنینم جناب شهر آشوب هست که به همراه تبریک عید فرستادند شهر اشوب جان ممنونم خیلی زیباست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط باران  |