به ساعت ماشین نگاه کرد چند ساعتی میشد بی حرکت روی صندلی ماشین نشسته بود این را کمر دردناکش فریاد میزد پس چرا سپیده نمیزد؟
سعی کرد به خاطر اورد چرا اینجا نشسته؟ چرا چوب دست گرفته و دل روده این زندگی نکبتی را به هم میزند چرا؟!
گیریم که چهار تا افغانی کمکش کرده بودند ....هزار نفر را میتوانست بشمارد که بی هیچ گناهی ازاراش داده بودند ....
اصلن اینجا چه می کرد؟
امده بود به محمد بگوید که می خواهد....نه!!باید ازدواج کند برای محمد چه فرقی می کرد ؟ هشت سال پیش محمد رفته بود و مونس را وا گذاشته بود به حال خودش توی این سالها هر از گاهی امده بود به خواب مونس....
دیگر هیچ.....
حالا برای محمد چه توفیری داشت ؟که مونس ازدواج بکند یا نکند....
اصلن مگر زمانی که مونس عاشق سالار شده بود از محمد اجازه گرفته بود که حالا....
اسم سالاربغض دردناکی شد توی گلوی مونس....
سعی کرد ماجرای سالاررا ازابتدا به یاد بیاورد...ازبه یاد اوردنش قلب مونس لرزید....هنوز هم... برای یک لحظه از خودش منزجر شد لرزیدن دل برای کسی که حرمت عشق را نمیدانست گناه یود...
بعد از محمد مراوداتی از این دست برای مونس معنایی نداشت نه قصد ازدواج داشت نه فرصت وقت گذرانی هایی اینچنینی ....کار بود و کار... بار بود و بار...مونس خسته بود خسته به معنای واقعی....روزها اول سعی کرده بود حرفهای سالار را به شوخی برگزار کند این همه هیجان و سرزندگی برای مونس غریب می نمود ...اما بعد ها همین شوخی ها شده بود باور مونس ...سالارراست گفته بود زندگی چه معنایی داشت اگر دل ادمی برای کسی نمی لرزید اگر انتظارزنگ تلفن ادمی را کلافه نمی ساخت اگرزانویی وجود نداشت که به اطمینان بروی ان سر نهاد گریه کرد برای همه چیزهایی که از دست رفته بود.... دردهای غیر را می شد تحمل کرد اما درد خودی را چه؟شکایت پیش چه کسی میبرد؟مونس به سالار احتیاج داشت به خودش ....به قدرت بازوهاش که دور شانه های مونس حلقه می شد به وجودش که قرار بود پناهگاه و تکیه گاه خستگی های مونس باشد به.....
وجه اشتراکی زیادی بین خودش و سالار یافته بود و این همه .... سالار رابه چشم مونس خاص تر و خاص تر می نمود....
مونس خودش هم نمی دانست عشق بود یا عادت...عشق را خارج ازچار چوب خانواده تجربه نکرده بود
هر چه بود ...مونس وقتی بخود امد که دید دلش برای دیدن سالار پر میکشد....
دید که تمام حرفهای این مرد مونس را به اوج می برد دید که پاک عاشق شده....اما این کهکشان پیمایی مونس دیری نپاییده بود خیلی زود متوجه شده بود که برای سالار مونس با سگ و گربه و موشهای خیابان هیچ فرقی ندارد....
برای سالار مونس زن بود به معنی عام کلمه" زن "اسم خاصی وجود نداشت.....
درست نقطه شروع مونس نقطه پایان سالار بود...
و این مونس را شکسته بود خرد کرده بود له کرده بود...درد به دلش اورده بود...
وادارش کرده بود حرفهایی بزند که درشان مونس نبود....
حرکاتی که ازیاداوریشان حتی در زمان تنهایی مونس را پیش خودش شرمنده
می کرد....
درد زیاد بود...درد دل.... درد سر.... درد کمر.... درد بی کسی...اخ که چقدر درد دارد این ادمی ....بقول قیصر.....دردهای نگفتنی... دردهای نهفتنی....
درد سالار درد نهفتنی بود...
از ماست که بر ماست....
اما فعلن همه ی این دردها ابسه شده بود توی قسمت تمپورال مغز ...جای قشنگی بود برای یک جنین نا میمون رو به رشد..... چشمهاش رو بست سعی کرد همه چیز رو ازیاد ببره فقط به این فکر کند که کسی خواهد امد کسی که بار مونس را بر خواهد داشت کسی که....
خود مونس هم درست نمی دانست کسی که خواهد امد چه خواهد کرد....
مهم این بود که بچه ها تکیه گاهی داشتند یک حامی درست حسابی مطمئن بعد از مونس....
این کلمه" بعد" چیزی بود که مونس به دنبالش گشته بود کلمه ای که باید به محمد می گفت ....
کنار محمد نشسته بود دستهاش توی دستهای محمد..... چقدر بازمی خندید این مرد....چقدر افتابی بود.... نه نهیف بود نه رنجور..... ازاینکه مونس رو در کنار داشت بی نهایت مسروربود مونس حرف میزد با کلماتی که خودش هم نمی دانست از کجا پیدا کرده و محمدبی چون چرا.... تایید می کرد....
صدای ضربه هایی که به شیشه ماشین خورد مونس را خواب پراند صدای موذن بلند شده بود....
نمیدانست دقیقن چقدر خوابیده....
سید هاشم را دید ....
خانوم دکتر اینجاچکار می کنید؟
مونس لبخند زد درد داشتم اومدم پیش طبیب...
سید هاشم خندید خوب کردید طبیبت مسیحا دمه.... مرده و زنده اش برکت داره بفرمایید...
ــ نه ممنون دکتر نسخه مو پیچید ....
در تمام طول راه مونس فکر کرد حالا می تونه با خیال راحت سرش رو زمین بگذاره و یک دل سیر بخوابه....