من افتادم از پا تو رفتی ز دست.....
پرم سوخت دل.. .اتش احوال شد
بسی شعله را سر کشیدم مذاب
و اتش چو رخشی پر از یال شد....
روز نوشت
پرم سوخت دل.. .اتش احوال شد
بسی شعله را سر کشیدم مذاب
و اتش چو رخشی پر از یال شد....
هنوز خنده ی روی لبنمان برای تعویق افتادن یک ماهه حکم اعدام دو نوجوان" بهنود شجاعی" و
"محمد فدایی" جا نگرفته بود که خبر به دار اویخته شدن محمد حسن زاده نوجوان
هفده ساله را در سنندج شنیدیم محمد حسن زاده که در پانزده سالگی مرتکب قتل پسر ده ساله ای شده بود ....در حالی به دار اویخته شد که هنوز هیجده سال هم نداشت....
این حکم در حالی اجرا شد که طبق ماده سی هفت کنوانسیون حقوق کودک که در سال هزار و سیصد و هفتاد ودو به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده صدور و اجرای مجازات اعدام برای کودکان زیر هجده سال ممنوع است....این در حالیست که
سازمان عفو بین الملل نگرانی خود را از وضعیت محاکمه و صدور حکم و اجرای احکام نوجوانان اعلام کرده است ....
هیچ کس مخالف صدور حکم و اجرای ان برای مجرم متناسب با جرم ارتکابی نیست به شرط انکه مجرم در زمان ارتکاب جرم دارای قصد و اراده قبلی بوده و از لحاظ عقلی در حد کمال به سر برد....
اما هیچ کس خواهان اجرای حکم برای کسی که بهنگام ارتکاب جرم به بلوغ فکری نرسیده نیست...
اطفالی که پیش از اینکه قاتل باشند خود مقتول شرایط اجتماعی محیط خویشند اطفالی که بعضن فاقد عقل و شعور کاملند وغالبن مرعوب و تطمیع واغفال می شوند و درست به همین دلیل جامعه ی بین الملل سعی مستمر در حفظ حقوق کودکان داشته و کنوانسیون حقوق کودک به تصویب صد و نود دو کشور رسیده از جمله ایران که در سال هزار و سیصد و هفتاد ودو کنوانسیون را به شرط و شروطی پذیرفته و ماده سی هفت ان را که صراحتن کشورها را مکلف کرده که اطفالی که هنگام ارتکاب جرم سن شان کمتر از هجده سال را به مرگ محکوم ننماید به امضا رسانده....
پس برای جلوگیری ازصدور و اجرای حکم بخصوص حکم اعدام برای نوجوانان دست بدست هم دهیم تا سرنوشت محمد حسن زاده برای" دلارام دارابی"" بهنود شجاعی""علی مهین ترابی"" محمد فدایی ها"و..... رقم نخورد .
از این همه چشم بسته اش من هستم
هر جا که دو تا پرنده عاشق شده اند...
ان غرق به خون نشسته اش من هستم
از جدا شدن نوشتی
رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم
نازنیم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن
میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی
همقفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیایه قفس بود
بنویس که خیلی وقته
واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم
مث دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته
واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم
مث دستات سرد سردم
نمی دونم تو این آهنگ یک حس عجیبیه ....
توی این وانفسا که همه ی ارتباطا دو دو تا چهار تا و شارلاتان بازیه یک حال و هوای صادقانه ای داره.....
شما هم گوش کنید شاید مثل من به این نتیجه برسید که به جای آدمیزاد بهتر است که ترانه ها دست نوشته ها اشعار قصه ها گلها پرندگان درختها و حیوانات را باور کرد....اینها به مراتب صادق ترند تا.....
حالا که اونو شنیدین اینم گوش کنید....
خاکستر من پر از شرر خواهد شد
یک روز همین قفس که در ان هستم
در عین غروربال و پر خواهد شد...
گویند:
رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست....
مشکل حکایتیست....
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند....
اسان نیست....
این ساز جز به سوز دل من کوک نمی شود....
این سه تار کهنه که سالهاست اوار دیوار خاطرات شده
عالمه ایست زخم ونمک ...
روی چاک دهانی که نرسیده به پای درد دل
باید...
در سینه بسته شود...
چشمانت را بسته نگاه دار....
کراهت دارد دیدن زخم های دل سوخته
و این روح مثله شده ی بجان اویخته
من چقدر تلخم این روزها....
در" یک عاشقانه ی ارام" نگنجد
"اتش بدون دود" برای همیشه خاموش شد
اسان نیست از مرگ مردی گفتن که "بار دیگر در شهری که دوست میداشت" چشم نخواهد گشود....
اما خود نادر خان در جایی می نویسد:
"همسرم مي گويد: «بنويس كه رسم نامه نوشتن و از طريق نامه حديث دل گفتن و به مسائل و مشكلات جاري پرداختن را تو از آغاز جواني داشتي، تا گمان نرود كه تنها بوي تلخ مركب سنتي قلم به نوشتن وادارت كرده است» و نوشتم....."
بار دیگر بوی تلخ مرکب سنتی
بار دیگر مشق خط تسلیت باد.... تسلیت باد ....تسلیت باد....
تسلیت به ایران که نادر خان ابراهیمی را هم از دست داد
روحش قرین رحمت....
بیهوده می زنی سنگ!
دیگر در این میانه
چیز شکستنی نیست......"
از صبح علی الطلوع که بیدار شده دستهاش رو گره کرده زیر چانه هاش و به فکر فرو رفته با خودم می گم ولش کن امروز از اون روزاشه....
میرم توی اشپزخانه چای میگذارم و بساط صبحانه را علم می کنم بازمیبینم که اش همان اش و کاسه همان کاسه....
"لب فرو بسته و تند نشسته".....
روبروش میشینم اروم بهش می گم باران خانوم میشه بپرسم امروز چه خیرتونه؟
جوابمو نمی ده..
بازمی پرسم ببینم میشه بفرمایید چرا اینچنین سر به جیب مراقبت فرو برده اید و در بحر مکاشفت مستغرق گشتید؟!!!
بازم جوابمو نمیده انگار تو این عالمها نیست....
میگم قربونت برم تو چه فکری هستی؟؟....
این یکی به مذاقش خوش میاد
اروم جواب میده تو فکر عروس ننه ی غلامحسین....
چشمهام از تعجب گرد شده عروس ننه ی غلامحسین دیگه کیه؟
_همونی که هنوزشیش ماه از عروسیشون نگذشته بود ننه ی غلامحسین خدا بیامرز طلاقش داد و فرستادش خونه ی باباش ....
طفلکی گیسش مثل دنوناش سفید شد و هیچکس حاضر نشد باهاش ازداوج کنه
اخه چرا بچه ش نمی شد؟
نه بابا...
زشت بود؟ کور بود؟ کچل بود؟
پس چی؟ اصلن ببینم این غلامحسین و ننه ش رو از کجا می شناسی؟
میگه سن و سال تو قد نمیده مشتی غلامحسین گیوه دوز که زیر طاق میزوجونی(میرزا جانی)بغل دسس کوتو خونه ی(مکتب خانه) ملا حسن دکون داشت
میگم والا اینایی که تو میگی من نه میدونم کجاست نه میشناسم کی هستند حالا چرا زنه تازه عروسشو طلاق داد؟
میگه قصه اش مفصله یه شب که مش غلامحسین خسته و کوفته از سر کار اومد خونه ننه ش نشست زیر پاش که غولوم ....ننه یا جای من تو این خونه یا جای این زن....
فردا صبح اول وقت دسسشو میگیری میبری محضر اقوی مشکین قلم سه طلاقش می کنی و جلد بر می گردی
مشتی غلامحسین که خونش به جوش اومده بود نعره زد ننه می گی چکار کرده یا نه؟
تو کوچه و بازار رو بنده شو کنار زده؟
جارقدشو تنگ(محکم)نبسته؟
موقع حرف زدن با نا محرم انگشت گوشه دهنش نچپانده؟
ظرف نشسته؟ جارو نکرده؟
بگو چه کرده تا کیس هاشو ببرم
میگن اون لحظه ننه ی مشتی غلامحسین دست بکمر جلو پسرش می ایسته با اون گیسهای نارنجی حنا بسته و شکم گنده و دهان بی دندان..... قری به سر و کمرش میده و با عصبانیت میگه
خانوم فانتزی از من کره و مربا می خواد.....
ریسه می روم از خنده می گم پاشو بیا صبحونتو بخور...
حالا که غلامحسین و ننه ش و عروسش همه پوسیدند رفته اند پی کارشون چه وقت این حرفهاست؟
گرهی به پیشونیش میندازه و میگه همینه دیگه....
امثال ننه ی غلامحسین رفته اند زیر خاک که عروسهای این دوره و زمانه اینجوری دم در اوردند...
میگم باران خانوم این چه حرفیه ازشما بعیده این حرفها......
اصلن چی شده یاد این حرفها افتادی....
میگه دیروز که رفته بودم دم دکون سید مجتبی چشمم به یه صف عریض و طویل افتاد گفتم قند و شکر میدن؟
گفتن نه صف تایده(پودر لباسشویی) گفتم تایدم صف بستن داره گفتن گیر نمی یاد اگه پودر ماشین نباشه ما لباسامونو با چی بشوریم؟
آی حرص خوردم آی حرص خوردم...
گفتم باران خانوم خوب راست گفتن اگه پودر نباشه مردم لباساشونو با چی بشورن؟
منم دیروز بزور دو تا بسته گیر اوردم دونه ای هزار و پونصد تومن....
هنوز جمله ام تمام نشده بود که دیدم باران خانوم مثل ترقه از جا پرید وقتی دیدم هوا پسه دیگه ادامه ندادم دمم رو گذاشتم روی کولم و رفتم توی اشپزخانه خودم را مشغول کردم...
هر از گاهی از لای در یواشکی نگاهی توی اتاق می انداختم میدیم که سخت مشغول نوشتنه خلاصه تا ظهر یکسره با شکم گرسنه هی نوشت و نوشت...
دیدم که این بنده خدا ضعف می کنه دم ظهر رفتم سراغش گفتم باران خانوم قربون اون سرتون بشم من اشتباه کردم اصلن شما هر چی بگین همونه قهر نکنین بیاین غذاتونو بخورید دیدم لبخند فاتحانه ای روی لبش میدرخشه
گفت من قهر نکردم داشتم بسته پیشنهادی می نوشتم
چشمام مثه چشای تام گربهه از حدقه زد بیرون گفتم چی می نوشتید؟ بسته پیشنهادی دیگه چیه؟
گفت زنهای این دوره و زمونه زندگی بلد نیستن فقط بلدن نق بزنن این نیست اون نیست من چند تا از این اقلام بی ارزش رو از سبد خانوار بیرون کشیدم به جاش چند تا قلم ارزون غیر وارداتی گنجوندم....
داشتم از تعجب شاخ در می اوردم گفتم میشه ببینم؟
با غرور گفت بله که میشه دنیا باید بدونه ما بیدی نیستیم که با این بادا بلرزیم ما تو صد تا باداز این شدید تر فیل هوا کردیم....
کاغذ رو که دیدم نمی دونستم چی بگم؟
اقلام حذفی از سبد خانواده پودر لباسشویی_نرم کننده لباس_خمیر دندان_شامپو و نرم کننده موی سر و انواع اسپری و مام و خوشبو کننده ی هوا..............
اخه مگه میشه پودر لباس شویی و نرم کننده لباس وخمیر دندان و شامپو ونرم کننده مو کرم های مو بر وغیره و غیره رو ازسبد خانوار حذف کرد؟
1_من بعد به جای پودر رختشویی از کنگر زر استفاده کنید...
گفتم این کنگر زر دیگه چیه؟گفت یه نوع گیاهه که صدسال پیش از ان بعنوان شوینده لباس بخصوص لباسهای مشکی استفاده میشده
2_به جای نرم کننده و شفاف کننده لباس بعد از چنگ زدن و شستن و مشت ومال لباس لب حوض(هم فاله هم تماشا) به اب ابکشی یک استکان سرکه سفید اضافه کنید....
3_به جای خمیر دندان از مخلوط نرم شده ذغال و نعنا و نمک استفاده کنید
4_به جای شامپو از سدر یا کنار خدا خوب کرده استفاده کنید بعد از شستشوی مو به جای نرم کننده های گران خارجی می توانید کمی گل سر شور را با اب مخلوط کرده و سرتان را گل بگیرید
5_به جای کرم های مو بر گران قیمت یا ژیلت اندکی اهک را با زرنیق قاطی کرده و استفاده کنید
6 _به جای استفاده از مام و دئودورانت و اسپری های گران خارجی سوزنی را نخ کرده یک در میان دانه ی هل و گل میخک به نخ بکشید سپس نخ را گره زده گردن بند را در جایی زیر لباس پنهان کنید (اگر گلاب دم دستتان نبود)
7_به جای بو گیر مقدار متنابهی از برگ گل سرخ و بهار نارنج و سایر گلهای معطر را خشک کرده درون کیسه ای پارچه ای بریزید و ان را از سیفون توالت اویزان کنید...
مورد اخر را خوانده نخوانده کاغذ را از دستم کشید دیدم شال و کلاه کرده گفتم خیر باشه کجا به سلامتی؟ گفت میرم از روش پرینت بگیرم بچسبونم دم دکون سد مجتبی.....تا به خودم بجنبم دیدم دم در حیاطه گفتم بابا یکی اینو بگیره ....اما فایده نداشت خدا اخر و عاقبت همه تونو به خیر کنه.....
ما که زا براه شدیم از دست این باران خانوم....
تمام دیشب رو نخوابیدم انگار خواب از چشمم گریخته بود صبح با نق زدنهای بی وقفه و مکرر موژان آغاز شد در مورد امتحان عربی اونقدر از درس عربی متنفره که گمان می کنم اگر زمان ساسانیان وجود داشت با تمام وجود از یزد گرد در مقابل فیروز ابو لو لو دفاع می کرد.....
سعی کردم خودم رو کنترل کنم که نشد دست اخر بهش گفتم پدرامرزیده مگه من طراح و نویسنده ی کتاب عربی شما هستم که غرش رو سر من می زنی من هم همین درسها رو از اول راهنمایی تا چهارم دبیرستان خوندم همش رو هم بیست گرفتم....اونم داد زد همین نسل شما ها زیر بار رفت که ما امروز گرفتاریم....
والا این روزها تعداد مراجعین (طلبکاران) بنده زیاد شده موژان خانوم هم روش به حال بنده که از صبح کله ی سحر پاسخگوی این همه آدم هستم یکی اضافه تر فرقی نمی کنه....
بعد پدرم تماس میگیره که دیشب کنتور اب رو سر ساختمان دزدیده اند تا صبح نتوانسته بودند لوله را ببندند.... والا وقتی از شیر های اب مرده شور خانه ی دارالرحمه نمی گذرند کنتور اب جای خودش را دارد.....
بعدهم که گیجی و حواس پرتی کار دستم داد سوزن الکترو لیز یکی از مشتریها توی انگشتم فرو رفت قول داده ایذر و هپاتیت نداشته باشه داشت هم داش فدای سر طلبکارام....
خلاصه وقتی تلفن برای هزارمین بار زنگ زد زیر لب گفتم خدایا خودت بخیر کن....
لیلا بود صداش گرفته تر از همیشه گفت بیام ؟گفتم بیا....
لیلا زن جوانیست که چند ماهیست به کارهای خانه رسیدگی می کند ....می اید...
خسته تر از روزهای قبل از وقتی شوهرش دستگیرشده تکیده ....دلم براش می سوزد اما کاری از من ساخته نیست چند بار رو زده که سند بگذار به قید ضمانت شوهرم را ازاد کن اما هر چه کردم دلم راضی نشد فقر و نداری چیز پلیدیه اما اینکه ضمانت کسی را بکنم که به هر دلیل کیف زن مردم را توی خیابان می قاپد و در می رود به نظرم کار نادرستیست.
لیلا می اید نحیف تر ازروزقبل هنوز نیامده گریه می کندکه جمعه شب عروسی برادرشوهرمه چطور جلو فامیل سرم را بلند کنم اخه بگم رضا کجاست؟و باز گریه.... و دل ریش من ریش تر می شود التماس می کند تو رو خدا بیا با شاکی حرف بزن اگه رضایت بده آزادش می کنند.....
دیگر به درستی و نادرستی عملم فکر نمی کنم موژان حرف قشنگی زد مامان از نگاه بشری همه ما ادمها محکومیم و گناهکار از دریچه کلام خداوند به ادمها نگاه کن صد در صد زیبا تر می بینیشون....
از بخت بد همسر شاکی افسر اگاهیست....
خدا می دونه توی اگاهی چه خبره هر کسی به یک سمتی میدوه یکی شاکی اون یکی متهم ....یکی دزد خانه اش را خالی کرده اون یکی ماشینش رو برده اند زنی اون کنارضجه می زند نفرین می کند به گمانم صداش تا عرش می رود وقتی هم که متهمان پرونده اش را می اورند مثل پلنگ زخم خورده به متهمان حمله ور می شود ...
این دو متهم راننده امبولانس هستند که حین جابجایی جسد دختره این زن از شهرستان بطرف شیراز... به جسد تجاوز کرده اند...
تنم عرق سرد می نشیند....
به هزار بدبختی شاکی پرونده ما را می پذیرد دلم نمی خواهد مجبورش کنم جدن لطف می کند بی قید ضمانت شکایتش را پس میگیرد .....و من هنوز نمی دانم ایا کار درستی کرده ام یا نه....
از لیلا خداحافظی می کنم جوش اورده ام توی هوای داغ شیراز ...سوار تاکسی میشوم چند قدم بالاتر زنی که مثل عروسک خودش را ارایش کرده سوار می شود صورتش رابه سفید ترین ماده ای که احتمالن دم دستش بوده آغشته کرده چشمها را با سیاه ترین مداد تا بنا گوش امتداد داده و روی مژه مصنوعی یک عالمه ریمل مالیده پشت چشمش هم خدا بدهد برکت سرخ وسبز و ابی و بنفش از رنگین کمان خداوند یک پا رنگین تر ابرو ها به یمن تاتو سر از اواسط پیشانی در اورده به جای گونه هم انگار دو تا گردو توی لپش چپانده باشد
لب هم که انگاری همین الان از شاخ افریقا امده به طرز غیر طبیعی رشد کرد ه و درشت شده یاد حرفهای خاله زینت خدا بیامرز می افتم آرایش می کنیم تا نقص های صورت را بپوشانیم مات و محو....کو گوش شنوا...
سوار که می شود بوی عرق بدن و اسپری یا عطری ارزان قیمت هوا را انباشته می کند دلم می خواهد فریاد بزنم بانو... عزیزم... خانم محترم... کاش از این حداقل یکساعتی که برای ارایش صرف کردی بیست دقیقه اش را به یک دوش ناقابل اختصاص میدای والا زیباتر و موجه تر می بودی اگر....
اما به جای اینکار سرم را توی کیفم که این روزها به اندازه توبره بزرگ است فرو می برم اما کار ساز نیست دل روده هام دارد زیر و رو می شود تصمیم می گیرم پیاده بشوم که از معجزه خداوند زن به مقصد می رسد......
کی میگه تو قرن حاضر معجزه رخ نمیده؟!!!
چند قدم بالاتر دختر شانزده هفده ساله ای با روپوش مدرسه سوار می شود روی صندلی جلو جا خوش کرده به عقب نگاهی می اندازد و لبخند می زند من هم متقابلن لبخند میزنم دختر های تو این سن و سال رو دوست دارم
شادابیشون رو سر حال بودن و خنده رویشان حرکات سرشار از انرژیشون منو سر حال میاره.....
دختر به راننده میگه یه سی دی با حال بذار....
راننده که مرد جوانیست می خندد و دختر هم.... کمی تعجب می کنم اما اهمیتی نمی دهم تو عالم خودم هستم نمی دانم کی بحث بین دختر و مرد راننده گرم شده دختر رو به راننده می کند و می گوید
ببین من به دوستام گفتم بابام مهندسه یه جوری وانمود کردم که بابام وضع مالیش خوبه امشب تولد یکی از دوستامه به نظرت کسی که باباش مهندسه نباید یه کادوی حسابی بده؟
ببین داری بهم یه مقدار پول بدی؟
البته صدقه سر نمی خوام اگه خونه خالی داری جبران میکنم....
لبهام بهم چسبیده حرفی برای گفتن ندارم...فقط فکر می کنم این دختر نمی بایست بار اولش باشد چون خیلی راحت حرفش را می زند بی ترس بی خجالت بی اینکه ملاحظه ی حضور مرا بکند...
دلم می خواهد مادر این دختر را ببینم بپرسم تو این شانزده هفده سال چی به این دختر یاد دادی؟
ایا فقر می تواند دلیل این همه بی پرده گی و وقاحت باشد؟
اما سکوت می کنم یاد داستانی می افتم توی کامنت یکی از دوستان خواندم راجع به زن روسپی و راهب فضول و نتیجه ی اخلاقی اینکه فضولها به جهنم می روند و روسپی ها به بهشت ....
فضولی نمی کنم نه از ترس از دست دادن بهشت یا افتادن ته هاویه....
خدا میدونه چقدر وقت عزیز ما در این دنیا صرف تلاش برای رفتن به بهشت و تحت النهار و نهر شیر روان و فلان و فلان میشود...
چقدر لحظه ها خوب خدا را با ازترس جهنم عذاب و عقوبت و اویزان شدن از نخ مو پل صراط از دست میدهیم....
سکوت می کنم تنها به این خاطر که فکر می کنم خانه از پای بست ویران ست....
حالم خوش نیست تمام سعیم را می کنم تا بوی عرق زن عروسکی و کلام ازار دهنده دخترک و نیشخند های چندش آور مرد و نگاه های راننده ی امبولانس را ازیاد ببرم....با خودم فکر می کنم....
براستی....
" این کاروان به کجا می رود؟
با چشمهای از حدقه بیرون افتاده
و دستهایی که کرکیت می زند زمین و زمان را...."
از روزی که صدای پدر گرامیمان از به هم ریختگی و شلختگی روانی ما
در امد نه به صدای بلند بل به بغض و گریه که اخه بچه تو چته؟حالم دگرگون تر شد
خدا می دونه چقدر دوستش دارم ....
پدر نا زنین بنده که تصور می کردند که اینجانب دوازده سالمه به شیوه ی بچه های چهار ساله بنده رو مورد نوازش قرار دادند و امر فرمودند تا ما هستیم شما غصه نخورید بعد هم گفتن اخه تو چته بچه که سر بردی تو لاک خودت بعد بلا فاصله تغییر موضع دادند و گفتند اگه همراهی تو نباشه من و مادرت بی تو چه کنیم ؟و اینکه تو اولاد ارشد منی خیلی بیشتر و فراتر از فرزند هستی دوستی همرازی همراهی... خلاصه صد کیلوهندوانه زیر بغل.... یکی سمت راست دو تا سمت چپ ....
بنده هم که از فشارهای نسبتن قوی بازوان پدر در حال خفگی بودم جویده و نجویده حرفها را فرو بردم و قول دادم که دختر خوبی باشم....
ازخدا که پنهون نیست ازشما چه پنهون هر چه گشتم دلیلی برای خوب شدن نیافتم بد بودن هم محاسن مخصوص و یژه ای داره که گاهی نمیشود از ان گذشت....
مثلن متواری شدن موژان از خانه و سنگر گرفتن در خانه پدرم یا فرار مادر شوهرم از شر غرو لند های من ....تنها شدن که گاهی بد نیست ....
حقیقتش چند از روز پیش که خانه ی پدریم رو اون طور ویران دیدم حالم بد ترشده بود درختها بریده دیوار ها خرابه همه چیز ویران ...خاطرات کودکی در چنگال بولدوز زیر رو می شد انگار کسی دل مرا چنگ می زد
به خواهرم زنگ زدم حال او هم خوش تر از من نبود
بنابراین باز هم به خونه پناه بردم و به کار.... وقتی به کار پناه می برم همه چیزازیادم میره شاید به همین خاطر می گن که کار جوهرادمیست....
و من در این چند مدت اخیربیش از هر کس و هر چیز غیر از خدا به کار پناه بردم....
بگذریم..
به خونه می رسم تلفن بلاوقفه زنگ می خورد گوشی را بر میدارم "رعناست"
امشب دور همیم تو هم بیا
می گم نه...
تو این چند مدت اخیرخیلی ها محبت کردند به دیدنم امدند خیلی ها زنگ زدن حالم را پرسیدند خیلی ها مجبورم کردند حرف بزنم با خیلی ها حرف نزدم جواب خیلی ها رو هم ندادم هرگز نتونستم خلاف انچه احساس می کنم رفتار کنم...بعضی دردها رو فقط مرور زمان حل می کند و بس... و
خوشحالم که خیلی ها فهمیدند و می فهمند.....
خوشحالم که خیلی ها از دلم رفتند از اشتباهاتی که کردم سخت پشیمونم به قول پدرم هر دم بریده ای یک چرا گاهی داره و من هر چه فکر می کنم نمی فهمم که چرا.؟!!!!.. خر با همه ی خریتش حد و حدود خودش را می فهمد و خود را مستحق یک هش نا بجا نمی داند چقدر از خر کمتر بودم که نفهمیدم ....
نه دیگر در مورد اشتباهاتی که کردم حرف می زنم نه می خوام بیاد بیاورم که چه کردم خوشحالم که تمام شد
امیدوارم هرگز تکرار نشود....
دکتر گوشی را ازرعنا می گیرد که باید...
اگر قسم بخورم که این روزها جنازه ام را ه رفته حرف زده حرکت کرده هیچ کس باور نمی کند....
گاهی چیزهایی روی دل سنگینی می کنه نهفتنی ست و نگفتنی....
اما مگر میشود به دکتر نه گفت....
پنهان می کنم و می روم....
همه جمعند صمیمی ند و مهربان نه به ظاهر که ازعمق دل....
چقدر ارامش است جایی که دروغ نیست ریا نیست تظاهر نیست هیچ کس حرف نمیزند برای اینکه فقط حرف زده باشد چقدر خوبند کسانی که می فهمند و می پذیرند و محترم می شمارند نه تنها تو را ....که سکوتت را که باروت را غم هایت را....
بهار به باغ دکتر سر زده جلال خداوند پیداست....
گوشه ی دنجی در سایه روشن الاچیق تعارفم می کنند نسیم خنک زخمه سه تار و ناله تنبور و نوای دف رعنا
و غزلی از استاد اولاد دوست داشتنی....
و بغضی که در سکوت رفته رفته اب می شود.....
غمی که می شکند پشت مرد نا مرد است
دلی که عشق در ان نیست چاله ی سرد است
کجاست انکه بگوید چه می رود بر ما
زمانه ایست که غم بال و پر در اورده است
میان سینه ی هر سنگ پاره ی جگریست
که لب اگر بگشاید لبالب درد است
به موی سینه ی تاریخ می خورم سوگند
که پیرچرخ فلک سخت نا جوانمرد است
گذشت از من و بد هم گذشت گردش عمر
چه انتظار ز بادی که هدیه اش گرد است؟
به پای هر که نهادیم سر به عرش رسید
کلاه ماست که دردست باد ولگرد است
به دوش کوزه بشکسته را نمی گیرند
دل شکسته ما را که می برد بر دست؟
پ.ن:به پیشنهاد دکتر عبدالهی عزیز نظر خواهی رو باز می گذارم البته پس از تایید ....منت می گذارید که می ایید و می خوانید....
دلم...
وقتی مدام
به جزر نگاه تو مبتلاست...