خسته از کار روزانه لم داده ام روی کاناپه سرم رو توی روزنامه فرو بردم ....همه چیز تکراری....
با خودم فکر می کنم تکرار همه اش تکرار زندگی تکراری ثانیه ها تکراری .... کار تکراری.... حتی نوع قتل های صفحه ی حوداث هم تکرای شده...از کله سحر تا بوق سگ یکی میره اون یکی میاد....یکی کر م هاش جواب نمی ده .....یکی لک هاش بر طرف نشده یکی پوستش خشک شده اون یکی چرب ....یکی از رمز و رازکرم حلزون می پرسه یکی از بوتاکس یکی از لیفتینگ می پرسه یکی از فریزو درمی.... اون یکی از موهای اضافه ی صورتش گله میکنه... اون یکی از کمی موهای سرش ...یکی نیست بگه بابا یه وجب پوست صورت این حرفا رو داره؟من هم که بدتر از همه مثل عروسک کوکی لبخند می زنم جواب میدهم.... توضیح میدهم .....اتوماتیکلی انگار نه انگار که این عمره که داره مثل برق و باد میگذره....
اخه چرا ما باید همیشه مسئول باشیم ؟چرا بایستی برای خوردن و پوشیدن و احتیاجات زندگی این همه بدویم ؟
فکر می کنم باز هم با صدای بلند...... هر چند با صدای اهسته هم فکر کنم می شنود....گوشهای تیزی دارد ...می اید و کنارم می نشیند و می پرسه باز چی شده؟باز که سگرمه هات در همه؟
خدا رو شکر یکی هست که بشه یواشکی سرش غر زد... می گم خسته شدم چرا نمی تونم هر وقت هر کاری که دوست دارم انجام بدم؟
می خنده و می پرسه راستی راستی تو هر وقت که مایل بودی هر کاری خواستی انجام ندادی؟
خندهی موذیانه اش را نادیده می گیرم .....خیلی وقتها هم مطابق میلش عمل کردم
میگه مثلن چه کاری؟ میگم: مثلن الان همین الان هوای سفر دارم می خنده و میگه پاشو ....
میگم کجا؟ میگه مگه سفر دلت نمی خواست پاشو دیگه.....نیم ساعت بعد منم و تن خسته جاده....
تنگ غروب جاده دلتنگ تر از همیشه می نماید "یاد تاگور می افتم
"جاده در تردد انبوه مردمان باز هم تنهاست زیرا که دوستش نمیدارند"
زیر چشمی نگاهش می کنم در خودش فرو رفته ساکت......
این روزها ارام شده مظلوم و سر بزیر ....بهش می گم خیلی مردی..... میخنده و می گه که چی ؟که پای ثابت خل بازی های تو شدم؟خرم نکن.... میگم نه بخدا ....
خیلی مرد می خواست که این وقت شب با من راه بیفته توی جاده دنباله هیچی....
حرفمو قطع میکنه و میگه منتی نیست دنبال خودم اومدم.....
دستم رو زیر چانه اش می برم سرش رو بالا میارم و دقیق به چشمهاش نگاه می کنم ....
غرق اشک... لبریز حرف ....حرفهایی که به عمیق نشسته و توی پیله دلتنگی فرو رفته....
حرفهای نگفته که حساب روز و سال و ماه و ساعت و ثانیه ی نگفتنش را هم نگه نداشته....می پرسم عاشقی ؟؟میگه نه پرم ....پر....
میگم خیلی پدرسوخته ای....با منم؟
یک سال و هفت ماه گذشت.....تو هنوز هم..... اخه تا کی ؟تا کجا ؟دو سال و هفت ماه؟ ده سال و هفت ماه؟ صد سال و هفت ماه؟مرد باش و تمومش کن .....
از تکانها سختش از تقلای دردناکش کاملن معلومه که عصبی ست اما ارام شمرده شمرده طوری که خوب بفهمم بشنوم و درک کنم .....ناله می کند مرد تمام کردنش نیستم حتی اگر سیصد سال و هفت ماه طول بکشد....
میگم اخه یه دلیل فقط یه دلیل برای ادامه بیار.....
میگه از کی تا حالا دو دو تا چهار تا می کنی؟
استدلال نکن ....یادت باشه من در هیچ دلیل و منطق و برهان و ادله ای نمی گنجم.....
"پای استدلالیون چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود"
انقدر بزرگ هست که می توانم تمام خودم رو یکسره توی بغلش جا بدم .....
بغلش میکنم میبوسمش ارامش میکنم....در گوشش نجوا میکنم امان از تو
امان از تو دل دیوانه ی استدلال ناشناس بی تمکین من......
امان از تو....