تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

آلزایمر.....

"یک نفس فرصت و صد حرف گره در خاطر

وای اگر گریه نیاید به مددکاری دل"

دری که رو به باغ کودکی باز شد

شاد نیست تابستان کار خودش را کرده.....

می نشینم روی سکو زیر الاچیق ابشار طلایی و زل می زنم به عمارت .....

بدنبال یک جفت چشم سیاه

دنبال یک صدا....

صدایی که تحکم داشت ترس نه.....

صدایی نیست....

پدر خستگی را تاب نیاورده

رفیق نیمه راه شد و خوابید.....

وگرنه سالهاست این وقت روز پله های زیر زمین را یکی یکی پایین میرفت تا اتاق صندوق خانه و توی صندوقهای قدیمی که بانو با دقت و وسواس روی هم چیده بود دنبال قاب عکس جوانی می گشت و نمی یافت....

داد می زد بانو عمارت فضول ساختی....

اونوقت با عصبانیت به زمین و زمان بدو بیراه می گفت وپای علی اکبر بیچاره را به میان می کشید :"که پدر سوخته  عکسهایم را چه کردی؟!!!"

پدر هیچ وقت نفهمید که دست الزایمر در کار است....

دستی که عکسهای جوانی را از قاب ایینه برداشته و به جایش غریبه ای گذاشته که پدر او را نمی شناخت...

وگرنه پای علی اکبر سالهاست که از دنیا بریده شده پای بانو هم.....

 نمی دانم خستگی  پرسه زدن ها ی گاه و بیگاه حوالی جوانی بود....

یا ثمره ی این همه گشتن و نیافتن.....

که تن رنجور پدر را اینچنین خسته کرد

پدر رفیق نیمه راه شد و به خواب ابدی رفت.....

من اما....

 هنوز اینجام توی باغ کودکی که دیگر شاد نیست...

روی سکو زیر الاچیق ابشار طلایی ...زل زده ام به دیوار عمارت...

بدنبال یک جفت چشم سیاه....

دنبال یک صدا....

صدایی که تحکم داشت ترس نه!!!

 

(به شیرازه و آذر عزیزم برای کوچ سرهنگ....)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:25  توسط باران  |