تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

یک غزل سهم من و توست خدا میداند.....

"من ابگیر صافیم

اینک به سحر عشق

ازبرکه های آینه راهی به من بجو!"

                                                                        (شاملو)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:25  توسط باران  | 

پیچ کوچه....

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم....

حاجی از مسجد تماس گرفته که عرق برای افطار تمام شده....

راه می افتم احساس  میکنم دلم دود می کند...از درون داغم

سالهاست پی خواست عزیزی که دیگر نیست  ماه رمضان عرق و شکر می برم مسجد.....

دبه های  خالی عرق رو بر میدارم راه می افتم بطرف باغ صفا....وارد باغ که میشوم چشمم به بشکه های بزرگ عرق که می افتد دلم بیشتر دود می کند ...دلم یک قدح گل مرغی لبالب بید مشک و نسترن می خواهد با شیره شکر و یخ فراوان.....

باغ شلوغه دبه پشت دبه از بهار نارنج بیدمشک و گلاب و کاسنی پر می شود ...

انگار دل مردم هم .....

روی صندلی کنار باغ می نشینم تا کمی خلوت شود...پسرک افغانی دبه های عرق را از جلوی پام بر میدارد و با لهجه ی افغانی شیرازی می پرسد گاو زبان ؟بی اینکه چشم از جمعیت بردارم می گم دو اتشه....

یاد زری سووشون می افتم....حالا دیگر ازخروار خروار گل نسترن خبری نیست همه عطر و بوی عرق ها انسانس شده....

سالهاست  از زری بی خبرم...اما  بوی سیاووشان را بارها و بارها از جانب خاووران شنیده ام....

هوای باغ و این عطرهای مصنوعی نفسم را تنگ کرده ...لولیدن میان مردمی که نمی شناسیشان سخت است... نمی توانم بفهمم این مردمی که همدیگر را نمی شناسند سر سوزنی حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند....چطور اینهمه راحت توی هم می لولند؟!!راه می افتم بطرف درباغ از باغ صفا که می گذرم یک نفس می دوم تا ته کوچه...پشت پیچ خانه ی پدریست....خانه امن کودکی....

از پیچ کوچه که می گذرم چشم هام گشاد می شود...

دنیا به طرز نا جوانمردانه ای تغییر کرده....

خانه پدری نیست به جای درخت های سرو سر به فلک کشیده .... لاخه های تیر اهن سر به اسمان گذاشته

زری سووشون ساک به دست با شوهر جدیدش به ماه عسل می رود....

لیلی با موهای بلوند کرده و ابروهای تا تو کنار خیابان با نه هزار و نه صد و نهمین مجنون پانزده دقیقه ای زندگیش سر پول چانه می زند.... 

مجنون فر به و بی خیال داستان نخ نمای لیلی را پیش روی همسرصیغه اش رفو می کند....

شیرین با شکمی بر امده.... ژولیده تر از همیشه و کلافه از گرما تو صف کوپن ایستاده....

فرهاد ساعتها بعد از اتمام کار توی کارخانه ی سنگبری مسافر کشی می کند ....

زهره چنگش را برای سفر به انتالیا فروخته...

 و رستم زار و نهیف با بیل میکانیکی قبر سهراب را دو طبقه می کند.....

گیج شده ام ....خسته م.... دلم دود می کند....دلم باران می خواهد

باران که بیاید همه عاشق هستند....همه مهربانند همه شادند....

خنکای باران را روی صورتم حس می کنم...

چشم که باز می کنم پسرک افغانی با دستاهای  کثیفش از توی لیوان یک بار مصرف روی صورتم اب می پاشد و با همان لهجه ی افغانی شیرازی میپرسه؟!!!

خانوم حالتون خوبه؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 7:16  توسط باران  | 

و عشق پر زد و رفت....

من هیچ گاه....

 به معجزه عشق شک نکرده ام!

تمامی فریادم را

در شعر های ناگفته ام ریخته ام

و به عاشقانه های نا مکتوب بالیده ام....

غافل که....

در غیبتت بهار نیامد....

بوسه در اسارت لبها ماند

 پشت هق هق شکست....

و عشق پر زد و رفت.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 5:36  توسط باران  | 

امید....

تا هنوزفرصت باقیست!

کلون شب را بکش...

و دری به رویم باز کن

غنچه ای آنسوی حیاط

منتظر لحظه ی شکفتن است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:10  توسط باران  |