تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

حال من خوب است....

باور کنید

دل من حالش خوشه...

خیلی خوش...

پ.ن:مدتی نیستم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:58  توسط باران 

پر کن پیاله را....

به دیابتم قول داده بودم برایش انسولین بخرم یک ان پی اچ فرد اعلا  یه رگولار مافوق سرعت هم چاشنیش...  یک جعبه سرنگ کمر باریک هم روش...

پدر سوخته خوش سلیقه هم هست...کمر باریک می خواد....

جهنم الضرر میخرم  برات بزن به بدن...نوش جان....

سهم این بدبخت هم از این دنیا اینه.....

دو تا پاش رامی کوبد به زمین که....زود باش  همین الان....

مگر نمی بینی که انگشهات سرد شده کف پات به سوزش افتاده چشمهات قرمز شده...

برام دم در اورده.... زبون دار شده....

 میگم هنوز وقت هست ....اصلن یکی نیست به این بگه به تو چه مربوط؟این چشمها مال منه.....

 این دستها....پاها.... سرم....

فقط دلم مال خودم نیست.....یک روز دست بردم طرفش دستم فرو رفت توی لجن

دیدم نیست ...رفته ....کدام گوری نمی دانم!

دیگه بقیه چیزها مال منه...

امروز  مال منه.... فردا مال منه ....پس فردا هم...

اصلن تمام این زندگی نفرتی مال منه.... تمام این  روزهای بی خاصیت دنیا

مال

 من

است...

تمام این روزهای بی اتفاق بی حادثه....

همه ی این روزهای تکراری....

دلم می خواد بکوبمش.... بسوزونمش ....خاکسترشم بدم دست باد .....بدهم دست اب ...چال کنم توی زمین...

 سهم خودمه ....من از سهم خودم  راضی نیستم...نه این که سهم بیشتربخوام نه!!.... بهترهم نمی خوام...من اصلن سهم نمی خوام.... اینو به کی باید گفت؟

اینو کجای این دنیای نامرد بو گندو باید فریادش زد....دلم می خواد سنگ بردارم تمام شیشه های این دنیا رو بشکنم.....لگد بزنم زیر طبق بخت و اقبال....گله گی این همه زنده زنده مردن رو به خدا بکنم....

آخدا هر چی که گفتی گفتم باشه هر چی کردی گفتم دمت گرم....بازم می گم...

اما تو هم بیا و این عمر مرحمتی رو زیر سیبیلی ردش کن بره پی کارش....سنگ شدم به زمین سنگین شدم رو دست روزگار موندم.....زنجیرم کردی به روزگار....

دلم بال می خواد ...دلم ازادی می خواد ....اصلن دلم می خواد به همه بگم دلم می خواد....

دلم ...دلم ...دلم....

"دلم کرده امشب هوای شراب...

شرابی که از جان بر ارد خروش

شرابی که بینم در ان رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش...."

ای مرده شور این دلو ببرد....که همه ی اتیشای دنیا از گور همین دل بلند میشه....

ول کن این دلو.....

پر کن پیاله را....

پ.ن:حال من خوب است....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 8:11  توسط باران 

اخر قصه....

به شهر اشوب عزیزم....

من نشسته ام اینجا...
روی اخرین پله...
می خواهم تلقب کنم ...ببینم کی تمامش می کنی..
کی ؟ کی؟ کجا تمامت می کند؟
فرقی ندارد تو تمامش کنی یا او تمامت کند به تمامی...
من خسته ام...خسته  از انتظار انتظارت...
و تو هر روز گل به جای گلوله.... گلوله به سمت گلو تحویلم میدهی...
و به اخر قصه نمی رسی...
می چرخی و می چرخانیم...
نکند تو هم باور کردی که عاشقانه ها را باید چرخید...
باور کردی که" عاشقانه یعنی بچرخ...."
همه ی چرخیدن ها که چرخش به دور حیران نیست....
بدور حیران که می چرخی گیج نمی شوی اما مست چرا ...مست می چرخی ...
 به سمت صعود....نسیم برگ نسیم....
حالا...
به خاطر خدا راه بیفت ...حرکت کن...حتی اگر می خواهی بچرخی بچرخ.... هرکار خواستی بکن داو تمام بزن...نقش خیال بکش...تا اخر عمر هات چاکلیت

 میهمان من باش .....فقط راه بیفت... خسته ام می ترسم به اخر این قصه که برسی بیدار نباشم....پس به خاطر خدا راه بیفت مغلطه نکن...
می خواهم اخر این قصه را از روی دست تو تقلب کنم....

به اخر که برسم....
یک دل سیر بخوابم....مدتهاست که نخوابیده ام....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 8:23  توسط باران  | 

نا خونده

صبح عید فطر با دل گرفته بیدارشدم خواب دیدم

اقای همسایه باز هم به جای درخت یاس خونه ی خودش  تنه ی یاس منو بریده هراسون از خواب پریدم....

مدتها بود پیرمرد همسایه از تنیده شدن شاخه ی یاس ها گله داشت اصلن تنیده شدن درخت ها رو نمی فهمید برای همین یه روز که من نبودم با اره افتاده بود به جون درخت یاس حالا نبر و کی ببر...اما غافل بود از اینکه این در هم تنیدگی عمیقتر ازاون بود که بشود تفکیکش کرد...

از مهمونی که برگشتم دیدم توده ای سبز پر یاس سفید وسط حیاط افتاده...جلوتر که رفتم دیدم درخت درست از دم تیغه بریده شده واز  کمر شکسته....

حالا بازهم توی خواب...خدا رو شکر خواب بود اما دلم تاب نیاورد درو باز کردم نگاهی به درخت بیندازم....

همین که در رو باز کردم   ناخونده پشت در اماده و حاضر ایستاده بود....

با چرخوندن سرش به چپ و راست خوب وراندازم کرد بعد بی تعارف سرش پایین انداخت وارد خونه شد....

انگار اومده بود خونه خاله...

اصلن از من نمی ترسید ...با حرکاتش به من که سر جا خشکم زده بود فهموند که نترسم...

حالیم کرد که گرسنه و تشنه است....

براش غذا و اب  اوردم خورد بعد از غذا یک دوش حسابی گرفت....

بعد نشست کنار درخت زیتون و با صدای خاصی شروع کرد به خواندن.....

نمی دونم چی گفت اما بغضم شکست زهر تلخی از تنم بیرون ریخت دلم بازشد....

نمیدونم کیه و از کجا و برای چی اومده اما شده لنگر تسکین همین که صبح به صبح در هال رو باز می کنم و می بینمش دلم قرص میشه....

غذاشو می خوره یه صدایی از دهنش در میاره و میره تا صبح فردا...

هر کی هست و از هر جا اومده قدمش مبارک....

بازم دمش گرم که تو این دنیای بی کسی اینجوری بی تکلف میاد سراغ ادم و با همون حرکات خاص خودش تنیده میشه توی احساست....

نمی دونم این کلاغ زاغی تنیده شدن توی احساس ادمها رو کجا و از کی یاد گرفته اما ارزو می کنم یه روزبره بشینه روی بوم پیرمرد همسایه و به زبون خودش تنیده شدن درختهای یاس رو حالیش کنه....

فکر کنم اونم اگه بفهمه  اینجور با اره به جون احساس در ختها نمی افته تا از هم تفکیکشون کنه....

کاش....

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:15  توسط باران  | 

هیس....

 

گفتا خموش حافظ

 این غصه هم.....

پ.ن:هیس!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:50  توسط باران 

من سردم است...

وقتی  سکوت

 سایه می اندازد روی خیالم

یخ می کنم....

نذر کرده ام که در حضور تو حرفی نباشد...

تو هم عهد کن....

حوالی سکوت

کمی  گرم ترپرسه بزنی....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:41  توسط باران  | 

......

 

 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:8  توسط باران 

"عشق بازی کار بازی نیست ای دل سربباز....."

امروز بعد از مدتها یه دل سیر گریه کردم

تو زمان جا مونده بودم شاید یه کمی هم مبهوت...این چند وقته هر موقع که  بغض اومده بود سراغم راهیش کرده بودم که ..حالا نه  یه وقت دیگه....اصلن حقیقتش رو بخواید از بعد از اون حمله قلبی یه جور بدی از گریه می ترسم از  اون درد وحشتناک که بوی مرگ میداد ....حس مرگ داشت حتی فرصت ناله نداد نفسم رو برید....

چقدر تو این سالها نفس کشیده بودم و هرگز نفهمیده بودم که نفس عزیزه ...مثل گوسفند روی

مذبحگاه دست و پا می زدم تا بتونم نفس بکشم و نمیشد....

 همیشه ازشنیدن کلمه تسلیت متنفرم....احساس می کنم اونایی که مدام کلمه  تسلیت ورد زبونشون هیچ درکی از عمق دردی که طرف مقابل می کشه ندارن فقط یه جور رفع تکلیفه....

برا یه لحظه ذهنم پر شد از  تسلیت..... تسلیتهایی که موژان بایستی می شنید....

یادمه تو روزهای دور یه کسی به جای تسلیت برام نوشته بود"و مرگ لبخند پشت زندگیست"و من چقدر به تفاوت این جمله با جمله های دیگه ای که بار تسلا رو یدک می کشید فکر کرده بودم...تفاوت درکی که پشت این جمله بود با درک دیگران....

اما اینبار که نوبت نوبت من  بود اصلن خیال رفتن پشت زندگی رو نداشتم مرگ لبخند نبود ...مرگ        تر سناک بود و متجاوز.....

غاصب بود ....اومده بود غصب کنه....منو از زندگی.... منو از بچه هام.... منو از خونه م...و چقدر دردناک.....و چه بد که ما ادمها حتی وقت مردن هم درست نمیشیم با بی رحمی تمام به موژان که از ترس پس افتاده بود  گفتم هورسا....

فکر کردم دیگه تمام شد....چه زود گذشت....حالا هورسا بعد من....

پاک یادم رفته بود که خدا هست....

اما امروز پیش ازاذان مصاحبه احسان علیخانی رو با حمید مهراز دیدم نه تونستم و نه خواستم که جلو

اشکهام رو بگیرم نمی دونم که شما اون مصاحبه رو  دیدید یا نه .....

قصه قصه ی  یه جوون همه چیز تمام بود... ورزشکار تحصیلکرده شاعر عاشق ....در اوج ....که تو یه تصادف اتومبیل مرگ مغزی میشه پنج ماه در کما به سر می بره ....بعد از پنج ماه به اذن خدا یه بار دیگه متولد میشه با ذهنی پاک ...بی حافظه بی صدا بی حرکت بی اینکه قدرت شناخت اشیا و افراد رو داشته باشه بی اینکه قادر به حرکت دادن انگشت هاش باشه بی اینکه.....

و با تلاش مادر و باز به اذن خداوند همه رو بازبدست میاره....

و چه راحت از عشق بازی خدا میگه با بچه هاش...چه زیبا از از دست دادن میگه به عشق بدست اوردن....از هجر میگه به عشق وصل...

از ابدیده کردن و سفتن خداوندی میگه.....

از.....

از عشق میگه از عشق حقیقی بی کران.... لایتنهاهی .....

و ما چقدر تو گیر دار بدست اوردن می میریم و خودمون بی خبریم...تو گیر و دار چنگ انداختن روی داشته هامون می شکنیم اماشکستنمون رو باور نداریم....

اون میگه و میگه ...

و من....

 گریه می کنم....بی فکر فردا.... بی ترس مرگ....بی ترس از درد وحشتناک اون حمله.....

خداوند یه جایی تو کلامش میگه "حکمت همه ی حکیمان و دانش همه ی دانشمندان رو نابود می کنم تا به هیچ چیز جز خداوند فخر نکنید...."

نه دنبال حکمت حکیم می گردم نه دانش دانشمندان....نه دلیل می خوام نه ادله و برهان...برای این همه سختی که می کشم...

 فقط با همه ی وجود عشق می ورزم به اون عشق بازی که هیچ احدی از بنی بشر  جلو دارش نیست......

همین....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:5  توسط باران  |