تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

چقدر....

چقدر خانه ی خالی برای من سخت است

                                        هوای بی پرو بالی برای من سخت است

 

نگو که وای به حالت اگر که بر گردم

                                     که فکر حال به حالی برای من سخت است

 

به خوابم امده ای باز شو به بیداری

                                   که عشق های خیالی برای من سخت است

 

سواراسب سلیمانی و نمی دانی

                                   که خاک خوردن قالی برای من سخت است

 

اگر که بوی اذان از لبم نمی اید

                                      چو لاله داغ بلالی برای من سخت است

 

به گل نشسته چنانم که در هوای زلال

                                   نسیم باد شمالی برای من سخت است

 

به رودهای گل الوده می خورم سوگند

                                      که ادعای زلالی برای من سخت است

 

رها کنید مرا تا کمی نفس بکشم

                                 هوای دور و حوالی برای من سخت است

 

تهمتن غزلم زخمی ازپر سیمرغ

                                  سیاه بختی زالی برای من سخت است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:54  توسط باران 

ماهی...

یک روز برید از این حواشی ماهی

با یک پرش بلند ناشی ماهی

طی شد کمی از فاصله اش تا دریا

ارام گرفت روی کاشی ماهی....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:11  توسط باران 

قسمت دوم:

 باید کار کنم کار و گرنه ازپا می افتم ....

زن دراز کشیده با هیکلی بلند بالا....دارد در مورد لوس بودن پوستش حرف میزند....

به نظرم خودش بسیار لوس تر از پوستش باشد...."می خوام وقتی برم اون ور اب فکر کنند که روی پوستم لیفتینگ سرجری انجام دادم.... می خوام پوستم فرش باشه مدام شاین داشته باشه..."

خدا منو ببخشه دلم می خواهد محکم بکوبم به صورتش....به دندان قروچه ای

 بسنده می کنم....

"ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجا؟!!!"

خدا خدا می کنم برای اتمام کار....

 دیر وقت شده شام هم اماده نکرده ام...چند دقیقه ای بیشتربه

  اتمام کارم نمانده که زن وارد می شود... با قیافه ای عجیب  روسری را مانند عمامه به دور سرش پیچیده با شالی تا پشت پابه مفتی اعظم عربستان می ماند... بهش می گم باید ازقبل هماهنگ می کردید...

می گه برای دیدنتون وقت گرفتم...به خودم می گم باید برای دیدنم بلیط می گرفتی نه وقت...خسته م حوصله ی بگو مگو ندارم...میگم بیرون منتظر بمونید....

تندتر به کار ادامه میدهم....

اجازه میدید هور زاد رو بغل کنم....نمی دانم اسم هورسا رو از کی به اشتباه شنیده...

لبخند می زنم...هورسا رو بغل می گیره شروع می کنه اروم اروم حرف زدن با هورسا....از حرفهاش چیزی نمی فهمم حوصله تمرکز هم ندارم.....

کار خانوم لوس تمام شده ....زن عمامه ای همچنان هورسا را توی بغل گرفته نشسته و باموژان غرق گفتگو.... موژان میگه میشه ازتون عکس بندازم و زن در کمال مسرت می ایسته و به موژان میگه چرا که نه ؟ میوه ی درخت محبت....

می گم:در خدمت شما هستم در ضمن چشم غره ای جانانه نثار موژان می کنم بارها و بارها تاکید کرده ام که گرم گرفتنش با غریبه ها و افراد بزرگتر از خودش رو دوست ندارم..... زن نشنیده...صدام رو بلند می کنم در خدمت شما هستم خانومه؟ازبس توی خودم بودم یادم رفته اسمش رو بپرسم...

 لبخند می زنه (زیباست خیلی زیبا) می گه: "من هستم انکه هستم"...

(این کلام مسیحه)....

می گم و حتمن هم مستی/ مست...." مست هست انکسی که نیست"

می خنده .....

میگه :اتفاقن مستم مست... مست هست انکسی هستم که هست....

 ندیدن تو دلیل بر نبودن نیست....تلویحن می گه تو کور هستی.... ندید می گیرم ..

میگم اوکی خانومه؟میگه: ویوین لی....و زیباترین لبخند رو تحویلم میده....

منو به بازی گرفته....اما حق با اوست شباهت زیادی به ویوین لی داره....

سعی می کنم عصبی نباشم با خنده می گم سرکار خانوم ویوین حتمن

کلارک گیبل منتظرتونه من هم دیرمه....شام اماده نکردم.....

 میشه این دیدار مفرح باشه برای یه وقت دیگه؟؟

با این حرف عذرش را محترمانه می خواهم

سرم رو بر می گردونم تا هورسا رو ازش بگیرم....برای یک لحظه خشکم میزنه...

زن حجاب برداشته....هیچ مویی روی سرش نیست مثل سربازصفرها....سرش رو از ته تراشیده....سرش رو خم می کنه گلی سیاه روی سرش به طرز ماهرانه ای تاتو شده...بی مویی هیچ از زیبایی خیره کننده اش کم نکرده....میگه خوشت میاد؟؟؟...زبانم ازشدت ترس خشک شده و به سقف دهنم چسبیده....لبخند میزنم همزمان دست جلو می برم برای گرفتن هورسا

دستم رو پس می زنه میگه حور زاد رو بهت نمی دم...می گم اسمش حور زاد نیست عزیزم...میگه چرا هست....مگه زاده تو نیست؟؟پس حور زاده.....

 مثل من که پری زادم...

توی بد هچلی افتادم شک نمی کنم به دیوانگی زن....

رو بمن به طرز امرانه میگه هر چیز که در مورد فکر می کنی خودتی....

ترس از همه ی وجودم می باره...وحشت توی چشمهام دو دو می زنه.....

به چشمهام خیره شده ریسه می رود از خنده... میگه ترسیدی؟؟یعنی من از تو ترسناک ترم؟؟تو که قاتلی...

پناه می برم بخدا چه کسی رو کشتم که قاتلم؟؟ انگار ذهن مرا خوانده می خوای بدونی کی رو کشتی؟؟ حور زاد رو...نه یه بار روزی هزار بار....کشتم؟ یادم نمی یاد هیچ کس رو در حد بچه هام دوست داشته باشم....

یادم به حرفهای دکتر گلدیان می افته در مورد علت بعضی رفتارهای خودم...

مادرانی که بچه های مشکل دار بدنیا میارن تو ضمیر نا خوداگاهشون ازعذاب وجدان رنج میبرن....عذاب بدنیا اوردن بچه ای که زجر می کشه.....شاید حق با اوست من با بدنیا اوردن هورسا جنایت بدی مرتکب شدم.....این احساس تقصیر کامم رو تلخ کرده.....

 میگه:روزی هزار بار تصویر مردن حور زاد رو توی ذهنت مجسم می کنی می کشیش تا لب گور می بریش و گریه می کنی چرا؟؟چرا این همه پیام منفی به کاینات

 می فرستی؟؟همه از گریه های تو عاجزند....صورتش رو طوری بهم میکشه انگار از به یاد اوردن کارهام منزجرشده...

حق داشت هر چه می گفت حقیقت محض بود....

هورسا رو بغل گرفته روبروم ایستاده بلند بالاست..اندام بی نقص صورت زیبا...متوجه عجیب بودن لباسش می شوم  دوخت ندارد مثل کفن....

با شالی دور کمرش بسته شده....توی صورتش هیچ نگرانی دیده نمی شود ارامه ارام....

شروع می کند با خودش حرف زدن....

"ما از هر سو درفشاریم اما خرد نشده ایم....

متحیریم اما نومید نیستیم

ازار می بینیم اما وانهاده نشده ایم....

بر زمین افکنده شده ایم اما از پا در نیامده ایم..."

"بهوش باش هیچ ازمایشی بر شما نمی اید که مناسب بشر نباشد

و خداوند امین است

او اجازه نمی دهد بیش از توان خود ازموده شوید

بلکه به وقت ازمایش راه گریزی نیز فراهم می سازد

 تا تاب و تحملش را داشته باشید"

مگر نمیدانی؟

"انچه را هیچ چشمی ندیده

هیچ گوشی نشنیده

وبه هیچ اندیشه ای نرسیده خدا برای دوستداران  خویش مهیا ساخته است"

 

هورسا رو توی بغلم میذاره میگه مراقبش باش صورتم رو می بوسه.... در گوشم نجوا میکنه برای هورسات بهترینها در نظر گرفته شده خرابش نکن...

زن رفته اما حرفهاش با منه ...

نمیدانم چرا باورش کردم...انگار حقیقت داشت یا حقیقت بود....

بعضی حقایق هست که از درک اون عاجزیم....

 من بعد سعی می کنم بیشتر مراقب پیامهایی که به کائنات می فرستم باشم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 5:44  توسط باران 

قسمت اول:

صدایی از انطرف گوشی گنگ و نا مفهوم چیزی می گه ....صدای زن انگار توی هو هوی باد گیر کرده باشد....احتمالن مشتریست وقت می خواهد....

این روزها روزهای کاره..

فرق نمی کند چه کاری آشپزی ...نظافت ...کار بیرون ...کار خانه.... باغبانی...

فقط حس می کنم باید کار کرد کار...

کار در سکوت...خوشم با خیالاتم...

روزه سکوت دارم این روزها ....حرف زدن خسته ام می کند...حقیقتش را بخواهید از درک حرفهای دیگران عاجز مانده ام برای همین حرف ....نه زدن.... نه شنیدن...

دلم نمی خواهد...

هر بار که کسی سراغم میاد برای درک حرفهاش باید به دهانش خیره بشم و هی زوربزنم و تمرکز کنم....

پناه می برم به سکوت...روزگار غریبی ست نازنین....

دلم برای بهرخ تنگ شده...بهرخ تنها کسی بود که حرف دلم را خوب می فهمید....حتی وقتی به طرز هولناکی قاطی می کردم و چرند می گفتم....

حرف مردم را هم... و چه خوب ترجمه می کرد....

گاهی از حرفهاش متعجب میشدم حالا که رفته می فهمم که چقدر خوب این مردم را شناخته بود چقدرظاهر و باطن ادمها رو تمیز تشخیص میداد..... چقدر...

جاش خالی مانده پشت میز اشپزخانه.... دوتایی.... دو فنجان قهوه و چای و چند نخ سیگار و گپ و گفت هایی که دلم لک زده برایشان....

از وقتی از تهران برگشتم شاید بیست کلام حرف که محتاج تمرکز باشد نگفته ام....بیش از صد تا کلمه که محتاج تمرکزباشد نشنیده ام....

فکر می کنم قصه از حرفهای دکتر فرشیدی شروع شد...

پیشرفت هورسا خوبه...ازمایشهاش اوکی....حس کردم توی حرفهاش تقلاست برای بیان مطلبی...سعی کردم تمر کز کنم چشمهام رو  زوم کردم به دهانش اما حرفهاش مفهوم نیست دست اخر هم یک نامه و امضا...حواله ام میدهد به روانپزشک....برو خیابان بهار شیراز....این یکی را می فهمم شیراز و بهار...بهار شیراز...

لااقل این یکی بهتر است از هوای دود گرفته و خفه شده ی خیابان شریعتی که نصف راهش را بسته اند و ماندن توی ترافیک ساعتی برای رسیدن به جردن ....

دکتر گلدیان یکی از بهترین روانپزشکانیست که شناختم ما حصل یکی دو ساعته حرفهایمان این شد که زیادی دل مبند بیماری هورسا یک بیماری نا شناخته ست

هر چه پیش می روی با هزار تا راه جدید مواجه می شوی غیر قابل پیش بینی....

 بهار شیراز با ترافیک سر سام اورش.....به همه چیز می مانست جز بهار شیراز...

 حرفی نمی زنم از همدردی گریه ناک اطرافیان خسته ام...تا چهار تا کلمه حرف می زنم یا توی وبلاگ می نویسم همه ی دنیا بسیج میشن برای درست کردن کارها ارنوش از پایین برج ایفل زنگ میزنه خواهرم از کنار تاج محل دوستان ازحوالی اهرام ثلاثه که چی شده ؟یکی گریه می کنه اون یکی نصیحت یکی پیشنهاد می کنه یکی دیگه انتقاد....بابا من می نویسم که خفه نشم ...قربان محبت همگی شما...نگرانی شما نگران ترم میکنه....

سهم من از زندگی بدست اوردن های ناکام است از دست دادن های بیرحمانه...چانه نمی زنم...می پذیرم...

پذیرفتنش اسان تر از اشک و اه و زاری دیگران است به مادرم هیچ نمی گویم...

شب با دو تا از دوستهای اینترنتی قرار دیدار دارم..طفلکها خسته از کار روزانه آمده اند به هوای دیدن من....دیدار شهر اشوب همیشه خوشاینده عین کف دست می ماند این بشر ...مهربان ....بی شیله پیله ... بی تکلف....

چشمهای پف  کرده ام را کمپرس می کنم ...حجاب روی دل مثله....

اما هر بار که به هورسا نگاه می کنم دلم فشرده میشود دست و پای ظریف این صورت زیبا این....

بعضی ها حیفند برای زیر خاک...

 من تا کی  باید حیف زیر خاک کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 7:44  توسط باران 

انار...

"تو دیگر نیستی

انار شکسته ای که خاطره های خونینش تنها بر دست و دهان می ماند

تو دیگر نیستی

مگر به صورت شعری در دهان

و لمس سر انگشهایت تمام شده است

در دست های من

شگفت لعلگونه پرداخت شده ابگون

انار دهان گشوده

از این بیش

نمی ماند بر درخت"

                                                           " شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:19  توسط باران 

تب دارم...ودستی نا پیوسته... پیوسته

 نبضم را توی دستهاش می شمارد... خسته خسته

که تبم از تنم بالاتر بگیرد

و بمیرد...

 ارزوهای ناکرده اهسته اهسته

برای تبم دستهای تو کافیست

تا انسوی حنجره ام چیزی غریب بشکند.... شکسته بسته....

با شراب کدام شهر پاشویه ام کردی؟

شیراز که تو را زاد نمیداند تو کجای تمنایی!

و چقدر تنهایم/تنهایی....و ارامش دنیایی

 وقتی در بستر خیال تبدارم می خزی نرم نرمک اهسته اهسته....

تب دارم...

و کنار بسترم پر شده از دستهایی نا پیوسته ...پیوسته...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:51  توسط باران 

وای اگرسنگ صبوری کند....

شنیده ام سخنی تازه از لب و دهنی

                                اگر که بشکند این دل تو نیز می شکنی....

 

گره چه چابک و شیرین به کارم افتاده ست

                                  کجاست پنجه پرویز و دست کوهکنی؟!

 

کنار چاهم و در گرگ و میش حجم هوا

                                نمی شود دل من خوش به بوی پیرهنی

 

سر بریده ی عشق سیاووشی دگر ست

                                     میان تشت پر از خون اگر نظر فکنی

 

فرشته ها همه خنجر در استین دارند

                                           خدای را مددی تا بر اید اهرمنی

 

زهول روز قیامت بگو به حافظ شهر

                                             ببند تا بگشایم پیاله از کفنی

 

بدست من چو قلم شعر می کند پرواز

                                    اگر چه بر لبم از درد مرده هر سخنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:45  توسط باران