باید کار کنم کار و گرنه ازپا می افتم ....
زن دراز کشیده با هیکلی بلند بالا....دارد در مورد لوس بودن پوستش حرف میزند....
به نظرم خودش بسیار لوس تر از پوستش باشد...."می خوام وقتی برم اون ور اب فکر کنند که روی پوستم لیفتینگ سرجری انجام دادم.... می خوام پوستم فرش باشه مدام شاین داشته باشه..."
خدا منو ببخشه دلم می خواهد محکم بکوبم به صورتش....به دندان قروچه ای
بسنده می کنم....
"ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجا؟!!!"
خدا خدا می کنم برای اتمام کار....
دیر وقت شده شام هم اماده نکرده ام...چند دقیقه ای بیشتربه
اتمام کارم نمانده که زن وارد می شود... با قیافه ای عجیب روسری را مانند عمامه به دور سرش پیچیده با شالی تا پشت پابه مفتی اعظم عربستان می ماند... بهش می گم باید ازقبل هماهنگ می کردید...
می گه برای دیدنتون وقت گرفتم...به خودم می گم باید برای دیدنم بلیط می گرفتی نه وقت...خسته م حوصله ی بگو مگو ندارم...میگم بیرون منتظر بمونید....
تندتر به کار ادامه میدهم....
اجازه میدید هور زاد رو بغل کنم....نمی دانم اسم هورسا رو از کی به اشتباه شنیده...
لبخند می زنم...هورسا رو بغل می گیره شروع می کنه اروم اروم حرف زدن با هورسا....از حرفهاش چیزی نمی فهمم حوصله تمرکز هم ندارم.....
کار خانوم لوس تمام شده ....زن عمامه ای همچنان هورسا را توی بغل گرفته نشسته و باموژان غرق گفتگو.... موژان میگه میشه ازتون عکس بندازم و زن در کمال مسرت می ایسته و به موژان میگه چرا که نه ؟ میوه ی درخت محبت....
می گم:در خدمت شما هستم در ضمن چشم غره ای جانانه نثار موژان می کنم بارها و بارها تاکید کرده ام که گرم گرفتنش با غریبه ها و افراد بزرگتر از خودش رو دوست ندارم..... زن نشنیده...صدام رو بلند می کنم در خدمت شما هستم خانومه؟ازبس توی خودم بودم یادم رفته اسمش رو بپرسم...
لبخند می زنه (زیباست خیلی زیبا) می گه: "من هستم انکه هستم"...
(این کلام مسیحه)....
می گم و حتمن هم مستی/ مست...." مست هست انکسی که نیست"
می خنده .....
میگه :اتفاقن مستم مست... مست هست انکسی هستم که هست....
ندیدن تو دلیل بر نبودن نیست....تلویحن می گه تو کور هستی.... ندید می گیرم ..
میگم اوکی خانومه؟میگه: ویوین لی....و زیباترین لبخند رو تحویلم میده....
منو به بازی گرفته....اما حق با اوست شباهت زیادی به ویوین لی داره....
سعی می کنم عصبی نباشم با خنده می گم سرکار خانوم ویوین حتمن
کلارک گیبل منتظرتونه من هم دیرمه....شام اماده نکردم.....
میشه این دیدار مفرح باشه برای یه وقت دیگه؟؟
با این حرف عذرش را محترمانه می خواهم
سرم رو بر می گردونم تا هورسا رو ازش بگیرم....برای یک لحظه خشکم میزنه...
زن حجاب برداشته....هیچ مویی روی سرش نیست مثل سربازصفرها....سرش رو از ته تراشیده....سرش رو خم می کنه گلی سیاه روی سرش به طرز ماهرانه ای تاتو شده...بی مویی هیچ از زیبایی خیره کننده اش کم نکرده....میگه خوشت میاد؟؟؟...زبانم ازشدت ترس خشک شده و به سقف دهنم چسبیده....لبخند میزنم همزمان دست جلو می برم برای گرفتن هورسا
دستم رو پس می زنه میگه حور زاد رو بهت نمی دم...می گم اسمش حور زاد نیست عزیزم...میگه چرا هست....مگه زاده تو نیست؟؟پس حور زاده.....
مثل من که پری زادم...
توی بد هچلی افتادم شک نمی کنم به دیوانگی زن....
رو بمن به طرز امرانه میگه هر چیز که در مورد فکر می کنی خودتی....
ترس از همه ی وجودم می باره...وحشت توی چشمهام دو دو می زنه.....
به چشمهام خیره شده ریسه می رود از خنده... میگه ترسیدی؟؟یعنی من از تو ترسناک ترم؟؟تو که قاتلی...
پناه می برم بخدا چه کسی رو کشتم که قاتلم؟؟ انگار ذهن مرا خوانده می خوای بدونی کی رو کشتی؟؟ حور زاد رو...نه یه بار روزی هزار بار....کشتم؟ یادم نمی یاد هیچ کس رو در حد بچه هام دوست داشته باشم....
یادم به حرفهای دکتر گلدیان می افته در مورد علت بعضی رفتارهای خودم...
مادرانی که بچه های مشکل دار بدنیا میارن تو ضمیر نا خوداگاهشون ازعذاب وجدان رنج میبرن....عذاب بدنیا اوردن بچه ای که زجر می کشه.....شاید حق با اوست من با بدنیا اوردن هورسا جنایت بدی مرتکب شدم.....این احساس تقصیر کامم رو تلخ کرده.....
میگه:روزی هزار بار تصویر مردن حور زاد رو توی ذهنت مجسم می کنی می کشیش تا لب گور می بریش و گریه می کنی چرا؟؟چرا این همه پیام منفی به کاینات
می فرستی؟؟همه از گریه های تو عاجزند....صورتش رو طوری بهم میکشه انگار از به یاد اوردن کارهام منزجرشده...
حق داشت هر چه می گفت حقیقت محض بود....
هورسا رو بغل گرفته روبروم ایستاده بلند بالاست..اندام بی نقص صورت زیبا...متوجه عجیب بودن لباسش می شوم دوخت ندارد مثل کفن....
با شالی دور کمرش بسته شده....توی صورتش هیچ نگرانی دیده نمی شود ارامه ارام....
شروع می کند با خودش حرف زدن....
"ما از هر سو درفشاریم اما خرد نشده ایم....
متحیریم اما نومید نیستیم
ازار می بینیم اما وانهاده نشده ایم....
بر زمین افکنده شده ایم اما از پا در نیامده ایم..."
"بهوش باش هیچ ازمایشی بر شما نمی اید که مناسب بشر نباشد
و خداوند امین است
او اجازه نمی دهد بیش از توان خود ازموده شوید
بلکه به وقت ازمایش راه گریزی نیز فراهم می سازد
تا تاب و تحملش را داشته باشید"
مگر نمیدانی؟
"انچه را هیچ چشمی ندیده
هیچ گوشی نشنیده
وبه هیچ اندیشه ای نرسیده خدا برای دوستداران خویش مهیا ساخته است"
هورسا رو توی بغلم میذاره میگه مراقبش باش صورتم رو می بوسه.... در گوشم نجوا میکنه برای هورسات بهترینها در نظر گرفته شده خرابش نکن...
زن رفته اما حرفهاش با منه ...
نمیدانم چرا باورش کردم...انگار حقیقت داشت یا حقیقت بود....
بعضی حقایق هست که از درک اون عاجزیم....
من بعد سعی می کنم بیشتر مراقب پیامهایی که به کائنات می فرستم باشم....