....
من گنگ خوابديده و عالم تمام کر!
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
روز نوشت
من گنگ خوابديده و عالم تمام کر!
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

دوست خوبم فرهاد حیرانی عزیز:
تولدت مبارک....
برای شما نازنین بانو و گل های زندگیتان سعادت سلامت و روزهای توام با شادمانی و برکت خواهانم....
بی دل ازبی نشان چه گوید باز؟
عاشقان کشتکان معشوقند
بر نیاید زکشتگان اواز"
پ.ن:به انانی که این روزها مرا بدنبال حرفی برای گفتن می کنند و می کاوند....
بپرسمت چو مرا ماجرا تمام کنی
به روز واقعه خود راهی کجام کنی؟
به ملکت ملکوتت به ماورا ورا؟
به عطر سایه ی ان نا کجا رهام کنی؟
خوشا تفرج بی وقت در قلمرو عطر
چه وقت؟ می رسدم وقت تا صدام کنی؟
نوید امدنت داده ای به بردن من
بیا...بیا که بدان طرفه اشنام کنی....
که اوج ارزویم کوچ تا دیارشماست
خوش ان دقیقه که این ارزو روام کنی
رسید ان دم موعود در فراز کنم
د رود بر تو فرستم مرا سلام کنی
درود بر تو شگفتا تو در حضوری و نور
تو امدی که از این خاکدان جدام کنی
شمیم عطر تو اینجاست عطر ان اغوش
زهوش میبریم تا که عطرسام کنی
تو را زخود نشناسم چه لحظه ای چه دمی
خدای من ببرم گیر تا خدام کنی
لبت ...لبم و لبت ختم ماجرا این است
ببوس تا که مرا قصه را تمام کنی...
مرا خراب تو خواهی..... بیا خراب ببر
خراب و خرد چنانم که بی حساب...ببر
چوتیر می جهم از جای ازشراره درد
مرا گداخته خواهی بیا شهاب ببر!
توان دگر به تنم نیست طاقت شب زخم
توسود و صرفه چه خواهی بیا ثواب ببر
کجاست خانه ی دارو ؟کجاست پیرمراد؟
مرا ببر تو بدانجا و پر شتاب ببر....
علاج درد مرا نسخه ای شفا فرمود:
مرا به چرخه ی چرخشت ان شراب ببر
دلم گرفته ازاین شب از این دریچه کور
مرا به رونق گلگشت افتاب ببر
تو شهرزاد شبم باش و قصه کن اغاز
مرا به گستره ی راز و شهرخواب ببر
ببر به شهر بهارم به کشور گل وعطر
وزین کویر بدر بر وزین سراب ببر!
بوی شیون گرفته پیراهنم ....تاریکی کوچه هراسانم میکند...تمام راه را تا خانه چشم هام را باز نمی کنم...حالا که رسیده ام به خانه خواب از چشم هام گریخته....غم دنیا اوار شده روی دلم...خوشا به حال انکه اشکی برای گریستن دارد...
چه سنگی شده ام این روزها...
تصمیمات مهمی گرفته ام...باید برای خودم یک جفت کفش راحت بخرم....تشییع جنازه رفتن با کفش پاشنه دار جور در نمی اید....باید راحت راه بروی از میان این همه قبر کوتاه و بلند...حالا که هر ۱۵ روز یکبار یک عده را توی گورستان ملاقات
می کنی....باید مجهز باشی به وسایل ضروری....
باید سرتشیع جنازه ها حاضری بزنم...باید لحظه ی دفن کردن بچه هایی که جلو چشم خودم بزرگ شده اند ثبت کنم....
باید خوب حرف زدن تمرین کنم...ازاده جان بیوه گی توی ۲۲ سالگی تسلیت...رکورد شکستی دختر جان....
پری خانم جان داغ علی غم اخرت باشه...شهلاجان جای سوخته ی علی تو هم سبز....
جای سوخته سرو یل هایتان سبز....
مثل جای سوخته ی محمد که سالهاست سبز شد....درخت دق تنومندی شده...مثل جای سوخته ی سیاووش غریب....که برای زیارت قبرش بایستی باد را جار بزنی....
مثل جای سوخته ی هر دو علی که لرز لرز انداخته به جانم امشب...
دلم له شده زیر اوار...
کفش راحت بپوشم راه بیفتم دور شهر تکه های دلم را از روی در و دیوارش جمع کنم بریز م توی توبره بزنم به کوه...
بزنم به دشت ...بزنم به بیابان....
دلم ترسیده از این چشمی که اشک ندارد....
باید گوری برای این دل سنگ شده سفارش بدهم.....
می ترسم نفر بعدی خودش باشد.....
تو ادم بنفشه های سپیدی
در اغاز افرینش زلف سیاه
و کم کمک
به پیرمرد جوانی بدل میشوی
که چند دانه شقایق را
برای روز مباد ا
نگاه داشته است....
بی رنگم....
مرا سپید بخوان
و سرخ در رگهایت زمزمه کن
خاکستری بر بادم بده....
بغض هم که اتش بشود
حنجره هم که بسوزد
من
در نگاه سپیدار بیدارم.....