یک نفس اتش...
سنگ شدم تا تو بیاندازیم
سر شده ام تا که بر افرازیم
تاک شدم تا بنشانی مرا
خاک شدم تا بتکانی مرا
برگ شدم تا تو بهارم کنی
یک دو سه پاییزشکارم کنی
کاه شدم تا که به بادم دهی
کوه شدم تا دل شادم دهی
پیرشدم تا که کمانت شوم
شیر شدم تا که نشانت شوم
بال شدم تا تو مرا بشکنی
بام شدم تا به لبم پر زنی
تار شدم تا بنوازیم باز
پود شدم تا تو بسازیم باز
رود شدم کف زدم از دست تو
شاهرگ دف زدم از دست تو
چنگی ساز تو شدم باز هم
شنگ تر از کولی شیراز هم
زخمه بزن بر رگ این ساز تو
وین گره کور بکن باز تو
نی شده ام تا به لبت سر زنم
بر دهنت بوسه نه ...پر پر زنم
خشت سر خم شده ام مست مست
سنگ مینداز که ......رفتم زدست
سجده مکن تا کمرت خم شود
گوشه ی چشمان خدا نم شود
کفر تو خود عین مسلمانی ست
شعر تو اسباب پریشانیست
عشق در اندام تو قد می کشد
ناز تو را تا به ابد می کشد
________________________________
می وزد از باد پریشانیم
عاشق این بی سرو سامانیم
شهپر شاهینم و بالم تویی
دستکش اوج خیالم تویی
مست کن و با غزلم کل بزن
نم نم باران شو جل جل بزن
اینه بشکن که تماشا شوی
عکس خودت باش که حاشا شوی
پرده بر انداز ز بالای خویش
سیر کنی تا که تماشای خویش
محو تماشای تو چشم خداست
جان تو از جنس غزل های ماست
دور تو باید که بگردد بهار
ساز تو را رقص کند روزگار...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاشنی لهجه ی طوطی تویی
نشئه ی می مزه لوطی تویی
امده ای تا که جوانم کنی؟
شهره ی رندان جهانم کنی؟
عاشق ان چشم سیاهم هنوز
نشئه ی یک جرعه نگاهم هنوز
خرمن خاکستر طوفانی ام
یک نفس اتش که بگیرانیم
امدی و فصل نو اغاز شد
پنجره ام رو به خدا باز شد
باز قدم بر سر چشمم گذار
نم نم باران شو و بر من ببار
هیچ کجا سرو چنین ناز نیست
خلد برین نیز چو شیراز نیست....