
روایت اول:وقتی مامانم خبر بارداریم را شنید...اشکش سرازیر شد....
همه متفق القول بودند که نباید بچه رو نگه داشت من اما می خواستمش....
بچه اولم رو که بدنیا اوردم هنوز بچه بودم اونقدر ها معنای مادر بودن رو نمی فهمیدم...این بچه اما....
حس مادرانگی عجیبی بمن میداد....
روایت دوم :شبی بود که صبح نداشت...شبی که هور سا بدنیا امد....درد داشتم و غمی به بزرگی کوه...
می گن زایمان در خواب فارغ شدن از غم و غصه ست من اما...نمی دانم خواب بودم یا بیدار....
یا خواب و بیداری بود توامان .....
اما غم روی سینه ام اوار شده بود و از هیچ درد فارغ نشده بودم که درد تنهایی هم مزید بر علت بود
شبی که هر چه به پنجره نگاه کردم صبح نشد....
روایت سوم:وقتی متوجه شدم که بچه عادی نیست...دیوانه شدم...زمین و زمان خدا و جهان از شکوه های من در امان نبود....وقتی ایمانت سست باشه به هر بادی مثل خاشاک بیابان به هوا بلند میشی و زمین می خوری.... ارمغان اصطحکاک من بازمانه فرسایش روان و فرسوده شدن تن....
نمی خواستم بپذیرم...زندگی کردم با واژه چرا من ؟؟
روایت چهارم: کارت دعوت هر کس یه جوره....کارت دعوت منم بطرف مقصد
چیزی شبیه هور سا بود....باور نمی کنید اگه بگم من در هورسا بزرگ شدم حرکت کردم آموختم....
یاد گرفتم نشستن ایستادن و قدم بر داشتن رو...
من مادر بودن عاشق بودن بندگی کردن رو در هورسا اموختم....
من خودم رو شناختم و خدام را....
روایت پنجم: شبهای زیادی روبیدار در کنار هورسا صبح کردم...یکی از اون شبها چند شب پیش بود
هورسا مریض شده بود وتب شدیدی داشت... دکتر تاکید کرده که موقع تب چشم ازش بر ندارم...نبایستی اجازه بدم که هورسا تشنج کنه....نمیدونم کی خوابم برد....با صدای چلپ و چلپی از خواب بیدار شدم ..
.دیدم هورسا بیدار شده توی تخت نشسته دستهای منو به لبهاش برده و چلپ و چلپ می بوسه......
روایت ششم:هفته چند بار هورسا رو برای توانبخشی به موسسه ای می برم....تا وارد می شوم امیر محمدبا تلفنش جلو روم سبز می شود...باز هم بازی اقای تاکسی تلفنی و من که هر بار مسافر می شوم....
وامیر محمد که هر بارغرق لذت میشود ازاین بازی تکراری....
به مادرش میگم خیلی شیرینه زن اما غمی ته چهره اش جا خوش کرده ....می گه کاش پدرش هم همین نظر رو داشت اصلن حاضر نیست حتی قدمی برای بچه برداره.....
دلم می گیره...قلبن از همسرم سپاسگزاری می کنم...اون عاشقانه هورسا رو دوست داره حتی گاهی بیشتر از من....
روایت هفتم:من و تو غافلیم اصلن خاصیت بشر همیته تو بی خبر بدنیا میاد تو بی خبری پرسه می زنه...گاهی تو بی خبری می میره....تو هم که از اون غافل بشی....
اون از تو غافل نیست...برات کارت دعوت می فرسته...مال هر کسی یه شکلیه مال یکی بوی غم میده مال یکی شکل فراغ و جداییه ....مال یکی دیگه یه جوره دیگه...شکل کارت مهم نیست..
.بدستت که رسید بگرد دنبال ادرس...
راه بیفت...حرکت کن...فقط کمی همت میخواد ایمان داشته باش که خودش قدم به قدم منتظرت ایستاده و راه و نشونت میده....فقط تا دیر نشده راه بیفت....