تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

والنتاین هر کس که عاشقه مبارک....

هرگز عاشق نبوده ام

هرگز...

اما تو را دوست دارم

....

پاکم مکن

من

تاوانی گزافم

تا

 برکاغذت سپید نمانم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها حس خوبی دارم...حس تازه بزرگ شدن...حس زیبای ازسطح به عمق کشیده شدن...درست و دقیق نگاه کردن...

ضمن احترام ویژه به جناب عشق ... وبه هر کس که عشق دوجودش جوانه زده /ریشه دار شده/ به شکوفه نشسته و بارور شده ....

من اما ارامش و مهربانی دوستت دارم را ....

دوست تر میدارم تا غوغای عشق....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 7:7  توسط باران  | 

راست می گفتی :دیگر گریه هیچ کس شبیه هیچ کس نیست....

در من چیزی پنهان است

به حفره ای

که تو نمی دانی....

کبوتری تشنه

به گلویی که تو نمی خوانی

ازاده ای رفته

به پلکی که تو نمی بینی...

اخر با من بگو

باید چه می گفتم؟

تا تو بخوانیم به در گاه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 7:1  توسط باران 

"توی این دو روز دنیا

اگه شادم... اگه دردم...

میگذرم از پل دنیا

من دیگه بر نمی گردم...."

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:53  توسط باران 

تولدت میارک عزیز دلم....

 

روایت اول:وقتی مامانم خبر بارداریم را شنید...اشکش سرازیر شد....

همه متفق القول بودند که نباید بچه رو نگه داشت من اما می خواستمش....

بچه اولم رو که بدنیا اوردم هنوز بچه بودم اونقدر ها معنای مادر بودن رو نمی فهمیدم...این بچه اما....

حس مادرانگی عجیبی بمن میداد....

روایت دوم :شبی بود که صبح نداشت...شبی که هور سا بدنیا امد....درد داشتم و غمی به بزرگی کوه...

می گن زایمان در خواب فارغ شدن از غم و غصه ست من اما...نمی دانم خواب بودم یا بیدار....

 یا خواب و بیداری بود توامان .....

اما غم روی سینه ام اوار شده بود و از هیچ درد فارغ نشده بودم که درد تنهایی هم مزید بر علت  بود

 شبی  که هر چه به پنجره نگاه  کردم صبح نشد....

روایت سوم:وقتی متوجه شدم که بچه عادی نیست...دیوانه شدم...زمین و زمان خدا و جهان از شکوه های من در امان نبود....وقتی ایمانت سست باشه به هر بادی مثل خاشاک بیابان به هوا بلند میشی و زمین می خوری.... ارمغان اصطحکاک من بازمانه فرسایش روان و فرسوده شدن تن....

 نمی خواستم بپذیرم...زندگی کردم با واژه چرا من ؟؟

 

روایت چهارم: کارت دعوت هر کس یه جوره....کارت دعوت منم بطرف مقصد

چیزی شبیه هور سا بود....باور نمی کنید اگه بگم من در هورسا بزرگ شدم حرکت کردم آموختم....

یاد گرفتم نشستن ایستادن و قدم بر داشتن رو...

من مادر بودن عاشق بودن بندگی کردن رو در هورسا اموختم....

من خودم رو شناختم و خدام را....

 

روایت پنجم: شبهای زیادی روبیدار در کنار هورسا صبح کردم...یکی از اون شبها چند شب پیش بود

هورسا مریض شده بود وتب شدیدی داشت... دکتر تاکید کرده که موقع تب چشم ازش بر ندارم...نبایستی اجازه بدم که هورسا تشنج کنه....نمیدونم کی خوابم برد....با صدای چلپ و چلپی از خواب بیدار شدم ..

.دیدم هورسا بیدار شده توی تخت نشسته دستهای منو به لبهاش برده و چلپ و چلپ می بوسه......

 

روایت ششم:هفته چند بار هورسا رو برای توانبخشی به موسسه ای می برم....تا وارد می شوم امیر محمدبا تلفنش جلو روم سبز می شود...باز هم بازی اقای تاکسی تلفنی و من که هر بار مسافر می شوم....

وامیر محمد که هر بارغرق لذت میشود ازاین بازی تکراری....

به مادرش میگم خیلی شیرینه زن اما غمی ته چهره اش جا خوش کرده ....می گه کاش پدرش هم همین نظر رو داشت اصلن حاضر نیست حتی قدمی برای بچه برداره.....

دلم می گیره...قلبن از همسرم سپاسگزاری می کنم...اون عاشقانه هورسا رو دوست داره حتی گاهی بیشتر از من....

 

روایت هفتم:من و تو غافلیم اصلن خاصیت بشر همیته تو بی خبر بدنیا میاد تو بی خبری پرسه می زنه...گاهی تو بی خبری می میره....تو هم که از اون غافل بشی....

 اون از تو غافل نیست...برات کارت دعوت می فرسته...مال هر کسی یه شکلیه مال یکی بوی غم میده مال یکی شکل فراغ و جداییه ....مال یکی دیگه یه جوره دیگه...شکل کارت مهم نیست..

.بدستت که رسید بگرد دنبال ادرس...

راه بیفت...حرکت کن...فقط کمی همت میخواد ایمان داشته باش که خودش قدم به قدم منتظرت ایستاده و راه و نشونت میده....فقط تا دیر نشده راه بیفت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:13  توسط باران  | 

انکه نمرده است و نمیرد تویی....

خداوند نور و نجات من است از که بترسم....

خداوند ملجای جان من است از که هراسان شوم؟

اگر لشکری بر من فرود اید دلم نخواهد ترسید

ای خداوند چون به اواز خود می خوانیم

مرا بشنو و رحمت فرموده استجابت فرما...

تو گفته ای روی مرا بطلبید

روی تو را ای خداوند خواهم طلبید...

روی خود را از من مپوشان...

تو مدد کار من بوده ای..ای خداوند نجاتم مرا رد نکن و ترک منما....

چون پدر و مادرم مرا ترک کنند انگاه خداوند مرا بر میدارد

ای خداوند طریق خود را بمن بیاموز مرا به خواهش خصمانم مسپار

زیرا شهود کذبه و دمندگان ظلم بر من برخاسته اند...

می مردم اگر باور نمی کردم که احسان تو را درزمین زندگانیم نخواهم دید...

برای تو منتظر خواهم بود و در تو قوی خواهم شد ایمان دارم که تو دلم را تقویت خواهی کرد....

                                                           "مزامیر داوود"

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:47  توسط باران 

عابر سلام....

غم خنجریست که می روید

در قلب تو

وشاخه می دواند

در موی تو

و برف... ناگهانی

بر ان بیکشبه می بارد

و تو بیکشبه خم می شوی

 

در جستجوی گنج

ان سال در حوالی شیراز

وقتی که سیل نور فرو ریخت

در انتهای گور

تنها

یک برگ سبز دیدند

در چشمخانه ای متلاشی

و رقعه ای با این پیام:

"عابر سلام!

بر شاخه های خم شده ی هر درخت پیر

در زیر بار برف

یک بوسه می نشانی

و یک بهار نارنج"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 8:43  توسط باران  | 

حال شبهاي مرا همچون مني داند وبس/تو چه داني كه شب سوختگان چون گذرد ....

دعوت شده ام به سفر...اما نمی پذیرم...یک زمانی سفر رو دوست داشتم...اما حالا...

به نظرم سفر انگیزه  می خواهد...گشتن...جستن....دیدن...ارامش....خریدن....اما حالا....

 وقتی میگم سرما امانم رو بریده بمن می خندند پیر شده ام بخدا مدام احساس سرما می کنم ....

هیچ کجا به اندازه گوشه نشیمن خانه  کنار بخاری احساس ارامش و امنیت نمی کنم....همراهان اصرار می کنند....دکتر عبدالهی بزرگوار امر...نه نمی شود گفت...راهی سفرم..میدانم که این سفر مرا خواهد ازرد.

اما پای گریز نیست مرا از هر چه می ازاردم....سفر پا ی رفتن می خواهد دل مشتاق....تا دل تو را نکشد با جاده یکی نمی شوی...رعنا میگه تا پات جاده را لمس نکند سفری نیستی...من اما تا دلم جاده را لمس نکند رفتنی نمی شوم.....به هر حال راهیم ...به همراهان که معرفی میشوم احساسم کمی روبراه تر میشود...جمع خیرین مدرسه ساز....باعث بسی افتخار است توی این وانفسا که من جز من... من دیگری  نمی شناسد کسانی هم هستند که خویش و خویشان خویشتن را یاری می کنند....راهی درود زن یم....مدرسه ای نوساز از توابع مرودشت فارس....یک ان دلم پر می کشد به روزهای اول مهر به مدرسه به بوی کتابفروشی و لوازم التحریرفروشی  بلادی...به جعبه مداد رنگی نتراشیده...بسته مدادهای قرمز و سیاه نوک تیز...به پا کن های سفید ...مداد تراش های استیل و دفترچه های نوبا خط های ابی درخشان...حیف نمی شود توی بخشی اززمان ساکن شد... وگرنه ارزو می کردم که برگردم و توی بچگی ساکن شوم...انقدر غرق شده ام که عبور از کنار سپیدار ها که همیشه دوستشان دارم رو حس نمی کنم....پشت سپیدار ها جاده ایست که از کناره مزارع می گذرد...از هیاهوی بچه ها کنار سد خبری نیست...از صدای سارها ی حمله ور شده به باغهای سیب...از سیاه چادر های عشایری...

از جالیزسیفی جات و هندوانه های رسیده....و خیارهای تازه...چقدر دنیا عریان شده....خدا رو سپاس  که روی عریانی روح ادمی جسم کشید...و گرنه چقدر این روح زشت و مایه ی خجالت بود....

به مدرسه ی شهید رحیمی که میرسیم همراهان پیاده میشوند....دو سال از اتش سوزی کلاس دوم مدرسه گذشته.....

 مدرسه نوساخته و تجهیز شده اما هنوز چیزی هست چیزی که  پا ی رفتن مرا می گیرد....

بغضی بی اینکه درست بدانم چه اتفاقی افتاده....

محمد حسن که سلام می کند بغض اشک می شود دانه دانه درشت....

لیلارا که می بینم اشک هق هق می شود....زانوانم سست شده نه تاب دیدنم هست نه پای رفتن....

فقط می خواهم بروم هر چه دورتر بهتر.....بسته ای که توی دست دارم به نرگس میسپارم و فرار می کنم

طاقت دیدن این چهره های مظلوم و سوخته را ندارم ....بچه هاییکه تنها هشت سال داشتند...بچه هایی که تنها خواستشان گرم شدن دور چراغ علا الدین کلاس بوده....و شیطنتهای ساده کودکانه .....که چراغ واژگون می شود....

اتش کلاس را فرا می گیرد....

صدای سوختم سوختم...و تن های نحیفی که از شدت درد بیهوش می شوند....

روی یک صندلی کنار دیوار کز کرده ام که نرگس به سراغم می اید...

جعبه ی مداد رنگی را  روی دستانش گذاشته بمن بر می گرداند و با بغضی عجیب دستهاش را بمن نشان میدهد و می گوید....

 من نمی توانم نقاشی کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط باران 

گفتی: که عشق در غزل من چه می کند؟

درچشمم ایستاده وقد میکشد مدام

مردی که انتظار جسد میکشد مدام

 

مردی که از تبار بدیهای عالم است

بر دوش خویش سنگ لحد میکشد مدام

 

برسنگی از ستون جسد های تاجدار

نقش مرا زروی حسد می کشد مدام

 

تا مرگ را به مردم عاشق نشان دهد

نام مرا به چشم تو بد می کشد مدام

 

این کیست کز بلندی دیواره ی ازل

دارد مرا به سمت ابد می کشد مدام؟

 

منزل به منزل از سفر سنگ می وزد

بادی که ناز راه بلد می کشد مدام

 

این شاخه ی درخت ته باغ روی اب

هر نفش کز نسیم وزد می کشد مدام

 

نم نم نهال سبز نفس را هوای خاک

تا ریشه اش به اب رسد می کشد مدام

 

افتادن از دو چشم تو چون اشک ساده نیست

با این خطی که دور تو حد می کشد مدام

 

گفتی که عشق در غزل من چه می کند؟

چون قامت بلند تو قد می کشد مدام....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:44  توسط باران