تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

همین جوری...

"طایفه ی شب زدگانیم ما

از همه جا بی خبرانیم ما

کور و کر و لالیم و دل سپرده

هر چه که خواهند همانیم ما"

تقویم را نگاه نمی کنم هر چه به سال نو نزدیکتر دلهره من بیشتر...

و باز دچار بیخوابی مزمن شبانه.....باززندگی ...گاهی سرد... گاهی گرم...باز......

چقدر این باز و باز ها تکرار می شوند و عجیب از تکرار مکررات نمی رنجیم... نمی ترسیم...خسته نمیشویم....راه می رویم کار می کنیم زندگی باید کرد

 زن دگ ی ب ای د ک ر د... 

خسته ام احتیاج به سکوت دارم و اندکی ارامش...

مثل اون میمونها:

دو بر دیده نهم..دو بر گوش...یکی بر لب نهم یعنی که خاموش...

احتیاج مبرم دارم به کری... به کوری...به لالی...

به خواب ...که او هم مرا نمی برد...

پ.ن:نا امید نیستم...فقط کمی تا قسمتی خسته ام.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 6:16  توسط باران  | 

و باز بغض غریبی...

عجیب بغض غریبی گرفته راه نفس را

گرفته مرغک تنها دو باره کنج قفس را

عبور سرد زمستان ازین همیشه ی پر غم

دوباره زمزمه کرده به سینه یاد چه کس را؟

 

کسی نمانده درین جا که از غبار بیاید

و گرد مانده ی غم را ز سینه ام بزداید

نمانده بین من و تو  دو غمگسار قدیمی

درین معامله حرفی به جز نبود و نباید

 

چه اسمان غریبی چه انحنای سیاهی

نمانده فرصت بودن در انتهای نگاهی

نمانده هیچ مجالی برای با تو نشستن

و بسته راه گلویم چه صدقانه به اهی

 

حدیث صبح و ستاره چه ارزوی قشنگی

سپید و ابی روشن چه شاعرانه چه رنگی

در انتظار صدای عموی خسته ی نوروز

سپرده پیرزن دل دوباره گوش به زنگی

 

هنوز منتظرم من برای با تو نشستن

تلنگر از تو و یکدم زمن دوباره شکستن

چه لحظه های محالی در انتظار تو بودن

و ازدحام نگاهت و باز دل به تو بستن

 

به انتهای نگاهت رسیده این من خسته

دوباره قصه ی یک در دری که دست تو بسته

حدیث راه نرفته و یک مسافر تنها

و باز بغض غریبی درون سینه نشسته

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:21  توسط باران 

بار....

دیروز صبح گندم اب ریختم....یه مشت گندم و یک عالمه ارزو برای هر کس که یادم بود....

حکمت زندگی...رحمت...برکت...شفا...شادی.... سلامتی...گره گشایی...

رضایت....تشخیص اراده خداوند...رهایی...رسیدن برای اونهایی که دور هستند....

برای یکی بچه خواستم... برای یکی خونه...برای یکی ظرفیت و تحمل....

دلم می خواد سال دیگه سال شادی و سبزی باشه ....ریشه بدواند شادمانی هر ایرانی که این روزها فقر و گرفتاری ازپا درش اورده....یک مشت هم برای ایران ریختم..."دریغ است ایران که ویران شود"

 

 یاد پارسال افتادم و حال خراب خودم...خسته... مردد... خانه بوی عید نمیداد....بهرخ امد سبزهخریده بود و شمع و ماهی و مجسمه موش که نماد پارسال بود ....کلی حرف زدیم...جای بهرخ امسال خالیست...جای خواهرم و شوهرش....جای اونهایی که سفر کردند تا نفس می کشم پر نمی شود....

از وقتی آسد مهدی باغبان سفر کرده حال روز این باغچه ها هم شده عاقبت یزید...بدتر از همه نارنجهای چیده نشده که بار در ختها را سنگین کرده اند....میگن اگر تا وقت بهار کردن درختها بارشون رو نچینید درخت قهر می کنه....عالم و ادم با من قهرن همین قهر درخت نارنج رو کم داشتم تا تکمیل شود قهر های سریالی....

 تصمیم می گیرم خودم دست به کارشوم...

لباس رزم و چنگک و چهار پایه و اره و قیچی باغبانی و البته بساط چای... بدست راهی حیاط میشوم....هنوز نیم ساعت نگذشته غرق خاکم و شاخ و برگ و تار عنکبوت....روی چهار پایه توی حیاط مشغولم که کسی در را می کوبد...از همان جا داد می زنم کیه؟مردی از پشت در داد می زند باز کنید لطفن باز کنید این خانوم حالش خوب نیست...در را باز می کنم ...مرد جوانیست

زیر بغل پیرزن زن ریز اندامی را گرفته...خون صورت زن را پوشانده ....مرد هول شده می گوید داشت راه می رفت یک هو خورد زمین نمی دونم چی شد اومدم بلندش کنم دیدم صورتش اینجوری شده....

گفتم عیبی نداره...مرد زن را کشان کشان گوشه حیاط می نشاند....صورت زن رو پاک می کنم خون دماغ شده.... از درد ریز ریز اشک می ریزد...احتمالن فشارش افتاده سرش گیج رفته ....باید خیلی دردش امده باشد....چند قلوپ چای شیرین حالش را جا می اورد....می خواهد برود که سرگیجه امانش نمی دهد...میگم چه عجله ای برای رفتن دارید صبر کنید....کمی که بهترشدید بعدن...میگه بچه ها تو خونه تنهان می ترسم بلایی سر خودشون بیارن...مسن تر از این حرفهاست که بچه ی کوچک داشته باشد...می گم بچه هاتون؟میگه نه مادر نوه هام...میگم اخه مادر من باید به پسر و عروستون حالی کنید که این روزها وقت استراحت شماست....نه وقت نگهداری از نوه میگه پسرم کجا بود مادر....دو سال پیش سر گذاشت به سینه ی خاک...میگم عروستون ...میگه ای مادرطاقت گشنگی نداشت....رفت دنبال بختش

من موندم و کاظم و علی اصغر...هر سال خانم فلانی برامون برنج وروغن و حبوبات نگه میداره میام ازش می گیرم امسال هم امده بودم سهمیه هر سالم رو بگیرم که سرم گیج رفت....حرف می زند و ریز ریز اشک میریزد....می گم از خدا می خوام....اجازه ادامه نمی دهد میگه دعا کن بمیرم مادر تا از این زندگی نکبت بار راحت بشم....ارزو دارم بمیرم...."فقط ارزو دارم بمیرم"

زن می رود .... روی دوش من اما باریست به اندازه دل پر پیر زن...

با خودم می گم گیرم بار درخت نارنج را تکاندی با بار مردم شهر بهار نارنج چه می کنی؟؟؟

....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 8:59  توسط باران  | 

و وقت..."وقت خیانت است"

هر چه کارهام را زیر و بالا می کنم پیشتر می فهمم که چقدر اشتباه داشتم...زمستانی که هنوز چند روزیش مانده نذر کردم که اگر....

برای پرنده های حیاط کنار باغچه غذا می ریزم....

کناره حیاط بین باغچه و دیوار راه باریکیست که در امتداد طول حیاط کشیده شده....درخت خرمالوی همسایه از انطرف دیوار... و درخت انار و زیتون و لیمو شیرین و گل یخ از این طرف سقف این راه را پوشانده اند....

غذای پرنده ها رو توی این راهرو می گذاشتم ....و روز بروز تعداد پرنده هایی که می امدند

 بیشتر و بیشتر میشد ...اگر روزی غذا نمی گذاشتم واویلا سیل گنجشک و فاخته و کبوتر چاهی بود که پشت پنجره رژه می رفتند...و از خودشان صدای در می اورند "یعنی من گرسنه ام حسنک کجایی؟"

هر صبح که مهدی برای نماز صبح بیدار میشد با دیدن ان همه پرنده صدا می زد خدا نون خوراتونو زیاد کنه پاشو رفقات اومدن....

 و من چقدر قند توی دلم اب میشد...

امروز صبح برای تمیز کردن جایی که به پرنده ها غذا میدادم رفتم...چقدر پر کبوتر ریخته بود...تازه فهمیدم توی اون راهرو باریک قتلگاهی بوده برای خودش....

نمی دانم چه کردم ؟ سیر کردن شکم کبوتر؟یا فراهم کردن بساط سورچرانی گربه ای که از فرط چاقی نمی تواند راه برود؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:16  توسط باران  | 

خداوندا....

خسته ام....

از این همه خواستن هایی

که داشتن نمی شود!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:15  توسط باران  | 

تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند!
 

به گزارش ایونا ، تبت تنها كشوري است كه در آنجا بعضي از زنان چند شوهر قانوني دارند و اين كار را به اصطلاح علمي Polyandry مي نامند از آنجا كه اطمينان داشتيم هيچ چيز در جهان بي دليل نيست مانند هميشه دست به دامن تحقيق زديم تا واقعيت اين كار را درك كنيم ، پس از تحقيق طولاني متوجه شديم تنها دليل اين كار مشكلات اقتصادي است و دو دليل برايمان آوردند .

دليل اول : پدري كه چهار فرزند دارد ، يكباره يك دختر را به عقد چهار پسرش در مي آورد و البته طبق قراردادي كه دارند زن مذبور هر شب يا هر هفته را با يكي از برادران بسر مي برد ، با اين كار اولا پدر اجازه نمي دهد كه اساس خانواده اش گسيخته شود بلكه بالعكس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان مي گردد و همه پروانه سان دور يك چراغ پرواز مي كنند ، ثانيا ثروت پدر كه از همه مهمتر است پراكنده نمي شود و به هدر نمي رود .


دليل دوم : اگر همان پدر در مدت يكسال چهار دختر را براي چهار فرزندش عقد كند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند ، در مدت يكسال يك خانواده چهار نفري ، دوازده نفر خواهد شد . اما چون زمين تبت زياد حاصلخيز نيست و مواد غذايي محدود است ، مي كوشند كه از توليد نسل تا جائيكه مقدور مي باشد جلوگيري كنند و با اين كار جمعيت تبت را هميشه به همان اندازه اي كه هست حفظ كنند . ما پس از شنيدن اين دلايل به مردم تبت لقب مناسبي داديم ، لقبي كه از هر جهت در خور آنهاست(اكونوميست هاي متفكر) !

و در آخر اين سئوال برايمان پيش آمد كه اين جا چه بلايي به سر فرزندان مي آورند و فرزندي كه از يك زن واحد بوجود مي آيد مال كدام برادر است ؟ معلوم شد كه اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همين قياس فرزندان بعدي به برادران كوچكتر خواهد رسيد .

بچه ها به ترتيب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقيه عمو مي گويند .

زن تبتي يكي از شوهران خود را براي كار در مزرعه راهي مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:12  توسط باران  | 

"که دره نیزه خیز نا برادرهاست...و پای کوته تقدیر ما کوتاه تقدیران بس کوتاه تر..."

باز هم بهار شیراز میانه ی تعارف اسفند و فروردین دل دل می کند برای امدن و نیامدن...

هوای سرد اما مطبوع صبح ... توی پیاده روی های صبح گاهی ....

زمستان کم جان را به رخ می کشد...

تک شکوفه  درخت گوجه باغی  توی حیاط بهار خجالتی را...

برای من این دو دلی فصلها همیشه با خانه تکانی اغاز می شود....

خانه تکانی دل...بعضی ها توی کارتن گوشه انبار...بعضی ها توی ویترین گوشه دل...بعضی ها کنج فراموش خانه ذهن برخی دم دست.... دم ذهن  امان از این دم ذهنی که بمیری هم از فکرشان خلاص نمی شوی ...و بقیه را هم گوشه ی حیاط جمع می کنم برای چهارشنبه سوری...اما همه تمیز و مرتب و بی هیچ گرد و غباری از کینه و کدورت...

 

اندر باب بخشی از خانه تکانی دیروز....

 

همیشه نشانه ای هست برای بیاد اوردن...

نوشته ای گوشه ی کتابی تکه کاغذی که روی ان شعری نوشته شده باشد یا خاطراتی که از گذشته مانده که با تمام کهنه گی بوی ماندگی نمی دهد انچنان تازه که انگاری همین دیروز اتفاق افتاده....

چنبره زده ام روی زمین و کارتن کتا بهای قدیمی رو بروم نه گردی دارد نه خاکی همان طور بسته مانده از سال گذشته....اما این مرض بازش کن و و دوباره بچین دست بر نمی دارد از من....

باز می کنم و لا به لای کتابها دنبال چیزی می گردم که از صبح  دنبالم می کند...

تکه کاغذی قدیمی با خطی خوش با مداد قرمز..."جوانمردی کن ای تقدیر تو هم ای بخت...سر ازبالین خواب خوش دمی بر دار....که فرسوده توان و جلوه شاد جوانی رفت"

مرد را به یاد می اورم و تکه کاغذی که سالهای دور از میان دفتر مشق شبم کندم...انگاری همین دیروز بود... هشت نه  ساله بودم...نزدیکیهای عید... مرد میانه اندام بود و گندمگون ....

 با سرو وضعی نه چندان مرتب و بیمار گونه میهمان خانه ما شد...شاعری از خطه جنوب با ته  لهجه ای گرم خاص مردمان ان دیار اما لفظ قلم ....

پدر می گفت ازاسب افتاده...من توی ذهنم مجسم می کردم شاید این چهره ی خسته برای دردی باشد که وقت از اسب افتادن کشیده....پدر می گفت زمین خورده من دنبال رد خاک می گشتم و جای زمین خوردگی روی زانوهای شلوار مرد....

چیزی در وجود مرد بود  ارامش و متانت...وقار و جذبه ای که وقت حرف زدن مرا بسویش می کشاند...

مادر اما سخت می گرفت  اجازه نمیداد...به من و خواهرم تاکید کرده بود که نباید مزاحم میهمان نا خوانده مان بشویم...خواهرم خیلی زود  پا پس کشید اما من   از شدت فضولی  می مردم اگر سر از کار میهمان در نمی اوردم گاه و بیگاه و یواشکی مرد را ازپشت پنجره اتاقش می پاییدم...کار خاصی می کرد

نمیدانستم چکار می کند...حتمن برای تسکین درد از اسب افتادگی این کار را می کرد ....

فضولی ها من اما یک روز صبح که مادر مدرسه بود کار دستم داد...

مرد مرا دید قبل از اینکه فرار کنم ...به اسم کوچک و  پسوند خانوم صدام کرد...با هم حرف زدیم حرف که میزد چیزی توی دل من مثل درد می پیچید صداش درد داشت...غم داشت...اما همچنان متین و ارام و گرم....

گفت تو شعر دوست داری...با شعر بیگانه نبودم... دیوان حافظ از دستهای پدرنمی افتاد حافظ خوانی را از او اموخته بودم.... فایز را از مادر بزرگم که زنی از خطه جنوب بود...

سر تکان دادم به علامت مثبت....ازشعر گفت از دغدغه های سرودن از ...من اما نگران درد از اسب افتادنش بودم....پرسیدم چرا از اسب افتادید؟ خیلی درد داشت؟اشک توی چشمهای مرد جمع شد

با صدایی بغض الود از تقدیر گفت...تقدیر که بود؟دوست یا دشمن؟...به هر حال از اسب افتادنش کار تقدیر بود....

مادر ماندن مرد را خوش نداشت....مدام غر می زد...تاکید داشت که باید برود....

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم مرد رفته بود بی خدا حافظی....از او تنها شعر نیمه کاره ای توی اتاق جا مانده بود با مداد سرخ...

"جوانمردی کن ای تقدیر

تو هم ای بخت

 

سر از بالین خواب خوش دمی بردار

که فرسوده توان و جلوه شاد جوانی رفت...

جوانمردی کن ای تقدیر

تو هم ای بخت

هوای دهکده آماج سم استران بی خیالی شد

و دیگر دختران دیریست بردستند از خاطر

هوای خوشه چیدن ها

فراح پاک رویا ها و

ناز درد شیرین نشستن بر در درگاه

و خواباندن دو چشمان سیاه میل کش

در گرم گرد تک سوار بخت

که خواهد زد در باغ بلور یادهاشان باز و باز م باز....

جوانمردی کن ای تقدیر تو هم ای بخت

بیاد نوش نوشت از شرنگ سالهای سال

دمی با یک دو جام از باده امید

مرا میهمان فردا کن

که قهری بس مدام و راستین پیوند تر بسته است...."

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:59  توسط باران  | 

بها دلکش رسید و دل...

پ.ن:شیراز صبح امروز....بیمارستان نمازی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط باران  | 

بیا دوباره بتاب افتاب بارانی...

دارم از زبان تو زخم تازه می نوشم

کهنه استخوانم را می برم که بفروشم

 

غنچه می شود لبهات :شاعری دلش تنگ است

گل نمی کند اما دستهات بر دوشم

 

من که اسمانم را با تو کرده ام قسمت

پس چرا نمی بالی؟ در هوای اغوشم

 

دستهای من با من دشمنند اما اه

بالش سرم هستند دشمنان خاموشم

 

از دهان من اتش روی اب می پاشد

تا که بشنود لبهات نعره میزند گوشم

 

می زنم اگر چنگی تار زلفهایت را

چنگ در دلم انداز تا چو نای بخروشم

 

دوش با دلم می گفت:جام می ز دستان ات

تاچه کرد خواهد صبح دست هات با دوشم

 

عاشقانه هایم را هیچ کس نمی خواند

هیچ کس نمیخواند شعر های مدهوشم

 

کوه پای در بندم بند بند و پیوندم

کاه رفته بر بادم خوشه ای فراموشم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:39  توسط باران 

بانوی کلمات...

دم عید است و فروشگاه ها شلوغ...ادمها تند و سریع و بیشتاب....

هر یک بسویی روان نمیدانم به کجا....برای خرید ادوات حمالی...البته دور از جون خانمهای خانه دار وارد فروشگاه رفاه شده ام....دارم دنبال غرفه جارو و تی ومواد شوینده و اینجور چیزها می گردم...

که بر می خورم به صف قند وشکر....زن قند و شکرش را گرفته اهسته ازصف جدا می شود...کیسه برای زن که ازپشت سر مسن به نظر میرسد سنگین است....چادرش زمین را جارو می کند...

هنوز چند قدم نرفته می ایستد...چادر ازسرش روی زمین رها می شود...انگار بار سنگین نفسش را بریده باشد...

 به زن نزدیک میشوم  چادرش رااززمین جمع می کنم... عطر غریبی دارد چادر....زن رویش را بطرف من بر گردانده چادر توی دستهام خشک می شود....بغض بی درنگ حتی ثانیه ای اشک می شود...چشم هام از شدت اشک تار شده....

بر می گردم به اب/ بابا...ارد...نان... به عروسک....به مرد... اسب... باران...

به شب بود... ماه پشت ابر بود...

زن بهت زده نگاهم می کند اهمیتی نمیدهم دستهای لرزان و پیر زن رو توی دستهام می گیرم ...با چشمهای چروکیده اش به من خیره شده ....چقدر این نگاه مهربان خوب بیادم مانده.... او اما مرا به جا نمی اورد...مگر چند سال گذشته که این همه شکسته شده...خم می شوم دستهاش رو غرق بوسه می کنم....

او بانوی کلمات من...

او معلم کلاس اول من است...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:2  توسط باران  |