باز هم بهار شیراز میانه ی تعارف اسفند و فروردین دل دل می کند برای امدن و نیامدن...
هوای سرد اما مطبوع صبح ... توی پیاده روی های صبح گاهی ....
زمستان کم جان را به رخ می کشد...
تک شکوفه درخت گوجه باغی توی حیاط بهار خجالتی را...
برای من این دو دلی فصلها همیشه با خانه تکانی اغاز می شود....
خانه تکانی دل...بعضی ها توی کارتن گوشه انبار...بعضی ها توی ویترین گوشه دل...بعضی ها کنج فراموش خانه ذهن برخی دم دست.... دم ذهن امان از این دم ذهنی که بمیری هم از فکرشان خلاص نمی شوی ...و بقیه را هم گوشه ی حیاط جمع می کنم برای چهارشنبه سوری...اما همه تمیز و مرتب و بی هیچ گرد و غباری از کینه و کدورت...
اندر باب بخشی از خانه تکانی دیروز....
همیشه نشانه ای هست برای بیاد اوردن...
نوشته ای گوشه ی کتابی تکه کاغذی که روی ان شعری نوشته شده باشد یا خاطراتی که از گذشته مانده که با تمام کهنه گی بوی ماندگی نمی دهد انچنان تازه که انگاری همین دیروز اتفاق افتاده....
چنبره زده ام روی زمین و کارتن کتا بهای قدیمی رو بروم نه گردی دارد نه خاکی همان طور بسته مانده از سال گذشته....اما این مرض بازش کن و و دوباره بچین دست بر نمی دارد از من....
باز می کنم و لا به لای کتابها دنبال چیزی می گردم که از صبح دنبالم می کند...
تکه کاغذی قدیمی با خطی خوش با مداد قرمز..."جوانمردی کن ای تقدیر تو هم ای بخت...سر ازبالین خواب خوش دمی بر دار....که فرسوده توان و جلوه شاد جوانی رفت"
مرد را به یاد می اورم و تکه کاغذی که سالهای دور از میان دفتر مشق شبم کندم...انگاری همین دیروز بود... هشت نه ساله بودم...نزدیکیهای عید... مرد میانه اندام بود و گندمگون ....
با سرو وضعی نه چندان مرتب و بیمار گونه میهمان خانه ما شد...شاعری از خطه جنوب با ته لهجه ای گرم خاص مردمان ان دیار اما لفظ قلم ....
پدر می گفت ازاسب افتاده...من توی ذهنم مجسم می کردم شاید این چهره ی خسته برای دردی باشد که وقت از اسب افتادن کشیده....پدر می گفت زمین خورده من دنبال رد خاک می گشتم و جای زمین خوردگی روی زانوهای شلوار مرد....
چیزی در وجود مرد بود ارامش و متانت...وقار و جذبه ای که وقت حرف زدن مرا بسویش می کشاند...
مادر اما سخت می گرفت اجازه نمیداد...به من و خواهرم تاکید کرده بود که نباید مزاحم میهمان نا خوانده مان بشویم...خواهرم خیلی زود پا پس کشید اما من از شدت فضولی می مردم اگر سر از کار میهمان در نمی اوردم گاه و بیگاه و یواشکی مرد را ازپشت پنجره اتاقش می پاییدم...کار خاصی می کرد
نمیدانستم چکار می کند...حتمن برای تسکین درد از اسب افتادگی این کار را می کرد ....
فضولی ها من اما یک روز صبح که مادر مدرسه بود کار دستم داد...
مرد مرا دید قبل از اینکه فرار کنم ...به اسم کوچک و پسوند خانوم صدام کرد...با هم حرف زدیم حرف که میزد چیزی توی دل من مثل درد می پیچید صداش درد داشت...غم داشت...اما همچنان متین و ارام و گرم....
گفت تو شعر دوست داری...با شعر بیگانه نبودم... دیوان حافظ از دستهای پدرنمی افتاد حافظ خوانی را از او اموخته بودم.... فایز را از مادر بزرگم که زنی از خطه جنوب بود...
سر تکان دادم به علامت مثبت....ازشعر گفت از دغدغه های سرودن از ...من اما نگران درد از اسب افتادنش بودم....پرسیدم چرا از اسب افتادید؟ خیلی درد داشت؟اشک توی چشمهای مرد جمع شد
با صدایی بغض الود از تقدیر گفت...تقدیر که بود؟دوست یا دشمن؟...به هر حال از اسب افتادنش کار تقدیر بود....
مادر ماندن مرد را خوش نداشت....مدام غر می زد...تاکید داشت که باید برود....
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم مرد رفته بود بی خدا حافظی....از او تنها شعر نیمه کاره ای توی اتاق جا مانده بود با مداد سرخ...
"جوانمردی کن ای تقدیر
تو هم ای بخت
سر از بالین خواب خوش دمی بردار
که فرسوده توان و جلوه شاد جوانی رفت...
جوانمردی کن ای تقدیر
تو هم ای بخت
هوای دهکده آماج سم استران بی خیالی شد
و دیگر دختران دیریست بردستند از خاطر
هوای خوشه چیدن ها
فراح پاک رویا ها و
ناز درد شیرین نشستن بر در درگاه
و خواباندن دو چشمان سیاه میل کش
در گرم گرد تک سوار بخت
که خواهد زد در باغ بلور یادهاشان باز و باز م باز....
جوانمردی کن ای تقدیر تو هم ای بخت
بیاد نوش نوشت از شرنگ سالهای سال
دمی با یک دو جام از باده امید
مرا میهمان فردا کن
که قهری بس مدام و راستین پیوند تر بسته است...."