تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

برای بهرخ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:46  توسط باران 

چه بگویم؟

چه بگویم من؟

منی که بی دست وامانده ام

با خاکسترم بر سرم...

پ.ن۱:خداوندا مرا بیانی بده تا بنا کنم...وگرنه مرا سر سکوت بیاموز...

پ.ن۲:مدتی نیستم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط باران  | 

دست بالای دست...

دست تو نبود

دستهات مرا دست انداخته بودند

دست من هم نیست

دستی بالاتر از دست هام...

دست بردارم نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 18:51  توسط باران 

دیدی...تمام میشویم تمام..وچیزی همیشه ..می ماند نا تمام...

دیدی

بالاخره مردم

بی تو...

حالا که شب است

بخواب

فردا راس ساعت گل تشیع می شوم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:47  توسط باران 

چروکهای محترم....

ماهها پیش وقتی برای اولین بار زنگ زد و مشاوره خواست بسیار غمگین بود...گفت:مدتها بود که از حال خودم غافل بودم سختی زندگی بار بچه ها تحمل فشار هزینه ی تحصل و خورد و خوراکشون در خارج از کشور همه و همه دست به هم داد تا یادم بره یه نیم نگاهی تو آینه به صورتم بیندازم...حالا بعد این همه سال تازه متوجه خودم شدم این همه چروک عمیق کی آمده که من نفهمیدم؟!فکر می کنید بشه کاریش کرد...

سعی می کنم مطمئن حرف بزنم از صدا های نگران وهم می کنم...ساده ترین راه  انتقال احساس به  دیگران از راه صداست...و کلمات قوی ترین ابزاری ست که در اختیار بشر قرار گرفته...

ضمن اینکه به قانون بقای ماده و انرژی اعتقاد محکم دارم هر انرژی که به کائنات بدی ازبین نمی رود تبدیل خواهد شد و بسویت باز خواهد گشت پس تا می تونیم پالسهای مثبت بفرستیم...

بگذریم... سعی می کنم با اطمینان حرف بزنم... راههایی پیشنهاد میدم دست آخر اطمینان میدهم اگر از دست من هم کاری بر نیاد یک عمل جراحی لیفتینگ ساده قال قضیه را می کند...اولین وقت توی دفترم رو با ایشون هماهنگ می کنم...

می آید هنوز نگران است انگار تازه متوجه چروکهای صورتش شده باشد...با هم حرف میزنیم  دست روی چروکهای پوستش حالم رو دگرگون می کند...سعی می کنم حدس بزنم این چروک عمیق بین دو ابرو چقدرزمان برده؟ چند بار اخم  این خط رو روی صورتش ترسیم کرده ؟ یا این شیار عمیق خنده ...چند بار از ته دل خندیده ؟ یا این نقطه ی جمع شده کناره فک...چه وقت تلخ خندیده یا از فرط حیرت یا عصبانیت یا گریستن  فکش رو جمع کرده تا این خط ها اینقدر در اطراف چانه عمیق شده اند.... میگه می بینید این چروکهای لعنتی...حرفش رو قطع می کنم ....میگم:این چروکها محترمند خیلی محترم ما رو بیاد لحظه هایی که از دست دادیم می اندازند...نمی دونم چرا با اونها دشمنی می کنیم از دیدنشون نگران میشیم ...این چروکها باز تاب احساس ما هستند...

با خودم می گم بعد از این مشتری نوبت خودمه باید خطوط صورت خودم رو برسی کنم....خیلی دقت نکردم ؟یا خطوط هنوز عمیق نیست؟....که  رد خطی پیدا نیست...چرا؟!

 سعی می کنم حدس بزنم  وقتی عزیزی رو از دست دادم کدام خط روی صورتم افتاد ؟شایدهیچ خطی روی صورتم نیفتاد... کمرم اما شکست...

اون شب سرد اذر ماه وقتی دوستی گفت دارم خودکشی می کنم بعد دیگه تلفنش رو جواب نداد هیچ خطی روی صورتم نیفتاد اما تا مدتها بعد دستهام کارایی نداشت انگار از مچ قطع شده باشند...وقتی دو سال پیش موژان به کما رفت خم به ابروم نیاوردم برای همین شاید خطی روی صورتم خطی نیفتاد

 اما هنوز وقت راه رفتن یکهو از زانو می شکنم....

با خودم می گم ...باران خانوم تو که تمام اندامت خط خورده....

 دنبال چروک روی صورتت چه می گردی؟؟

خدا رو چه دیدی شاید این چروکها بعد از چهل سالگی یکباره به سراغت بیان؟آیا تو چهل سالگی بخاطر خواهم آورد که هر خط زاییده ی  کدام اتفاق است؟ از فکر خودم خنده ام می گیره....تا چهل سالگی اصلن هستم؟!!

 

بهش می گم با هشت ماه صرف زمان درصد بالایی بهبودی رو پیش بینی می کنم...

هشت ماه از اولین ملاقات میگذره با جدیت کار رو دنبال میکنه ... سر وقت بی هیچ کنسلی...و روحیه اش زمین تا اسمان فرق کرده....

تا چند روزپیش که اس ام اس داد باران جان مابقی جلسات منو کنسل کن...

متاسفم دیگه کارت از رونق افتاد...

"عبای یوزار سیف به بازار امد...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:47  توسط باران  | 

در وادی ما...

در وادی ما به سیم زر می گویند

تهمینه به چشمهای تر می گویند

دق مرگ چرا رستم دستان نشود؟

در وادی ما به رخش خر می گویند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:40  توسط باران  | 

مرا به یاد بیاور....

اگر نماندم و خواندی سرود عشق درندشت.... از ان دهان مطهر

مرا به یاد بیاور ...مرا به یاد بیاور

دو دست عاطفه ی تر ....اگرچه کمتر و کمتر

مرا به یاد بیاور...مرا به یا بیاور

به یک دو قطره اشک از ورای ابر نگاهت ...خموش وار و مکرر

مرا به یاد بیاور....مرا به یاد بیاور....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط باران  | 

ساقی

از طرف موژان تقدیم به مامانم. مامان شاید خوشحال بشی

برس ای ساقی مشفق ز رخت خمار سازم

                                                   که من خسته دل زار تنم فدا بسازم

 

بده ای پیال کش خوش ز شراب ناب شیراز

                                                    که بی تو من ندانم که چه زندگی بسازم

 

زندگی بی مروت جز فغان نباشد

                                       تو بگو چگونه باید که تحملش بسازم

 

 به خدای و رب کعبه که صدای بی شکیبم

                                                      بشد آن زمان که گفتم ز صدای چاره سازم

 

دگر ای عزیز خوبم به غم و صدای خسته

                                                  نتوانم که بگویم غم دل که شعر سازم

 

                                                                                                       اسفند 1365

.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:57  توسط باران  | 

تنها صداست که می ماند...

یادم بماند

این بار که دیدمت

چشم از صدات بر ندارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:52  توسط باران  | 

سال نو مبارک....

دیر رسیدم ببخشید....

همین که سال نو رو تحویل گرفتم خوابیدم...تا امروز صبح...عجب خوابی...عجیب خوابهایی

سال یکهزار و سیصدو هشتاد و هشت امد....

ایمان دارم که این سال سالیست پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی و ارامش و عشق و محبت

درستی و راستی و پاکی و صداقت اگر خودمان بخواهیم....

سرسفره عید خیلی چیزها برای خیلی ها خواستم برای خودم اما درستی خواستم...دلم می خواد تو سالی که پیش رو دارم درست ترین و کم اشتباه ترین سال عمر من باشد...

یه قلب جدید خواستم ...یه هوای تازه...وجدی جدید...یه چیزهایی در من شکسته ...یه چیزهایی در وجودم شکل گرفته یه چیزهایی ریشه دوانده که ازادم نمی کند...

خدایا هر انچه از تو نیست بردار....

اما شما که یاران و همراهان من بودید هم پا و همراه از همه ی شما ممنونم...

محبت کردید...تحمل کردید...وقت گذاشتید امدید خواندید نظر دادید تشویق کردید....

برای همگی شما سالی پربار   ارزو می کنم....

و برای هر یک از همران می نویسم خطی به یادگار برسم مهربانی با بوسه ای و بهار نارنج...

 بقول خواجه....

"ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی...دل بی تو به جان امد وقت است که..."

تعین تکلیف نمی کنم...

"تو سرو هم که نباشی بلند بالایی..."

 

به نازنین راوی در اونگ خاطره های ما مینو جان قلمت سبز صدف زندگیت پر  گهر....

 

به فروغ عزیزم در اقاقیا...خیلی دور خیلی خیلی نزدیک....تو و نیکی عزیزم در همین نزدیکی کناره ی دلم پرسه میزنید...

 

ایدای خودم خنده ات بهاریست...دست و دلباز تر بخند...

 

حسین عزیز در وبلاگ امیریه که تازه به حلقه ی ما پیوسته اند خوش امدید می خوانمتان و لذت می برم...

اپتیمیست عزیزم غایب بزرگ میدان هر کجا هستی دلت شاد و لبت پر خنده...

 

استاد رهایی گرامی ممنون از تبریکتون و یاد روم ارامشی با شعر بخیر

 

ارنوش عزیزم کهنه رفیق دلم برات تنگ شده ببوس اون  جن پینه دوز زبون درازت رو...

 

 بهرخ خوب خوب خوب.... چقدر جای تو خالیست...

بهرخ: از معدود کسانیست که محبت رو دست و دلباز و بی حساب کتاب خرج می کند....

بهرخ جان اون مثل معروف تقدیم به استاد امریکاییت...می تونی از جانب من براش ترجمه کنی...

راستی اون مثل معروف به انگلیسی چی میشه؟؟

 

بهروز عزیز از وبلاگ خوشه چین سال نو مبارک من مرتب می خوانمتان...شما هم مرتب بنویسید..

 

فرهاد عزیز:قلبم پر از احساس محبت و احترام عمیق نسبت به شماست....

برای شما همسر نازنین و هر دو گل زندگیتون سالی سرشار از اجابت خواسته های قلبیتان خواهانم...

 

جناب فطانت خوشحالم که امسال شیوای عزیزم رو در کنار خودتون دارید سالتون لبریز از عشق و ارزوهای عالی...

فریبرز عزیز از وبلاگ چیزی هست که...فریبرز خواستم اس ام اس بدم بگم وقت تحویل سال برام دعا کن گفتم اگه یادت باشه حتمن دعا می کنی...سالی بی درد برات ارزو نمی کنم می دونم که ذاتت درد داره...سالی بدون درد های دردناک ....

پر از دردهای شیرین برات ارزومندم....

 

نازنین فرزانه دی دختر...ارام متین مطمین...خوبی هات جای حرف نمی گذارد سعادتی بود دیدارت که از برکت وجود بهرخ بود....

نازنین دختر همسایه وجودی گرم... از سر زمینی سرد...تو خود عشقی اینو باور دارم....

هر وقت ابغوره می خورم یادت می افتم....

 

بقول فریبرز رضا حبیبی با عکسهای پر احساسش...از پیش ارادت داشتم ...از وقتی فهمیدم همشهری هستیم ارادتم چند برابر شد...امیدوارم در سال نو شاهد عکسی جدید با کیفیت عالی در زندگیتون باشیم....

علی اقای رویاهای گمشده...چقدر دلم برایتان تنگ شده....

خدا ذلیل کنه ایی پریوشو ره....همه اش زیر سره ایی میز دویی بود که پریوشه اورد تو زندگی شومو همه مونه خونه خراب کرد....

سایه خانوم که از ما و اینترنت دل بریدند یادتون بخیر معلوم هست کجایی؟

سحر خواهر کوچیکه ی و بلاگی خودم از راه دور روی ماهت رو می بوسم دلتنگ نبینمت نازنین....

لیلی عزیزم مدتیست از شما بی خبریم امیدوارم اومدن سال نو بهترین ها رو در زندگی شما بیاره...

هر جا که هستی شاد باشی...

 

مهدی عزیز از وبلاگ عاشقانه رفیق قدیم ارامشی با شعر....

بهترین البومها رو از وبلاگ عاشقانه دانلود کنید...

 

شهر اشوب عزیزم که نوشته هاش بوی عشق میدهد...ایلار گلم عید شما مبارک....براتون سالی پر از عشق ارزو میکنم...

 

  فرشید عزیز از و بلاگ وداع  که دست نوشته هاشون خواننده گان بسیاری داره

سی صد و شصت و پنج روز پر از گشایش برکت و شادی و سلامتی برایتان ارزو می کنم...

دلتون شاد و لبتون خندون......

 

دکتر عبدالهی و رعنای عزیزم:پر از عشق لبریز محبت سایه تان بر سرم مستدام...

 

دکتر وکیلی عزیز:مطمین باشید من  به هیچ کس نمیگم که شما کامنت خصوصی میگذارید

موژان عزیزم ببخش اگر گاهی...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:5  توسط باران  |