تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

به مصر عشق بیا....

 

(۱)

به مصر خاک مرا برد عشق ....

می برمت

به مصر عشق بیا...

(۲)

تو یوسف منی...

بگذار تا ببویمت از دور و بگذرم

می ترسم ار ببوسمت ای یار بشکنی

تو مثل کودکی بهاری و برگ گل

تو یوسف منی...

(۳)

این عطر از کجاست؟

در مصر خاک با تو

شبی با تو بوده ام...

تو با منی هنوز!

(۴)

انکس که تا به مصر مرا برد تا شگفت

تا ان درخت لیمو

در خانه ی قدیمی

و قفل های سنگی

و ان شبی که تا تولد خورشید

(بی تو با تو گپ زدم)

وعطر

و انار

انکس که تا به مصر مرا برد کو؟کجاست؟

گاهی دلم هوای خوردن انگور می کند

و دیدن تمامی انسوی پنجره

انگورهای لعل

گنجشکهای صبح

و صبح قاهره....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:12  توسط باران 

بمیرم....

برای سفره بی نان و انتظار بمیرم

جنوب فقر برایت ....هزار بار بمیرم

 

چه عید بی تب و تابی چه هفت سین سرابی

برای بغض فرو خورده بهار بمیرم

 

نگاه کودک نازی به یک عروسک ارزان

به جای شرم پدر های شرم سار بمیرم

 

نشسته سیینه کش افتاب مرده پاییز

دو دست خالی بی کار هیچ کار...بمیرم

 

شکست شاخه ی خشکت در انهدام پرنده

ز بی پرندگی هر چه شاخسار بمیرم

 

پتوی کهنه  و گرد و سرنگ های مکرر

به یک خرابه متروک مرگزار بمیرم

 

نخواستند ببالی و گل بدهی تو

برای باغ جوانمرگ بی مزار بمیرم

 

چقدر لاله به جغرافیای دشت نشاندی

که گل فشان شود این خاک شوره زار بمیرم

 

نگاه ها به شما بود... زنگیان کفی نان

بر این حماسه ی در حال احتظار بمیرم

 

بگو مسبب خورشید بر نیامدتان کیست؟

که در سپیده ی زیبای کار زار بمیرم

 

افق افق مغولانند و ضجه های خراسان

سر جنون زده بهتر که سر بدار بمیرم

 

وطن یتیم زمین خورده ی مسخر ظوفان

بر ان سرم که در این اب بی گدار بمیرم

 

نیامد اسب و سوار از غبار سخت بیابان

شدم غباری و ....تا کی؟ در انتطار بمیرم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:50  توسط باران  |