تبليغاتX
باران - حکایت هستی...

باران

روز نوشت

حکایت هستی...

باز هم دیوانه ام مستم .....

مست... مست....

"مست هست کسی که نیست"

حکایت هستی.... حکایت غریب سفراست و حکایت گذر.... سفر از تنگناهای تلخ و سخت .....گذر از لحظات شیرین .....صعودهای باورنکردنی.... سقوط های غیر منتظره...... افتادن ها لغزیدن ها لخشیدن ها ....

بودها و نبودها داشتن ها و نداشتن ها خندیدن ها و گریستن ها....

اما کاش یادمان بماند..... که تنها یادی از ما به یادگار خواهد ماند.

دیر یازود .....

همه قابی می شویم رو طاقچه خاطرات  که شاید هیچ وقت  دستی پیدا نشود که حتی غباراز این قاب برگیرد. پس تا هستیم سعی کنیم تصویر و تصور زیبایی از خود ترسیم کنیم.تا یاد هامان رو ی شانه ی خاطرات سنگینی نکند مثل نسیم همه جا بگردد ... 

 خاطری را خنک کند و دلی راشاد.

پس سلام من به هر انکس که هست....

انکس که با من هست

هر چند مست....

و انکس که با من نیست و در من هست ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7:15  توسط باران