مونس...( قسمت اول)
حالا که تنهاشده بود ترس تمامی وجودش را گرفته بود دنبال راه فرار نبود دنبال توجیه بود نمیدانست چطور باید قضیه را پیش روی محمد باز گو کند که حق را به مونس بدهد....بی فایده بود محمد ته ته چشمهای مونس را می خواند.... بعد از هزار جور توجیه دست پیش می اورد چانه مونس را می فشرد و می گفت :اما چشمات که یه چیزی دیگه می گن خانوم خانوما....
ازیاداوری این صحنه پشت مونس لرزید به یاد روزهای اخر افتاد تنگ غروب تابستان محمد اروم دستش رو گرفته بود و در گوشش زمزمه کرده بود مونس جان تو هنوز جوونی می دونی یه بیوه بیست و شش ساله یعنی چی؟!!و مونس بی اختیار به یاد ان شب افتاده بود که دکتر الف برای عیادت امده بود.... حال محمد وخیم بود دقیقه به دقیقه خون استفراغ می کرد... مونس سعی می کرد با احتیاط سطل رو زیر دهان محمد نگه دارد اما بوی خون مانده حالش را بهم زده بود خودش را نگه داشته بود تا دستشویی بعد انجا به حال مرگ بالا اورده بود....و دکتر الف را نزدیک خودش دیده بود...انگار او هم تمام شرافتش را یکجا قی کرده باشد از عشق گفته بود و از ازدواج ....هیچ فکر نکرده بود که شو هر این زن هنوز توی اتاق کناری نفس می کشید و مونس از دیدن چهره چندش اور دکتر الف بیشتر بالا اورده بود....
همانجا بود که نرگس فهمیده بود که یک بیوه بیست و شش ساله یعنی چه؟
مونس جان:
بعد از من حفظ ابروی من و بچه هام بسته به رفتارتوست هر چی باشه تو زن منی پاره تن منی .... البته بعد از من ازدواج حق مسلم تست اما کاری نکن که پچه هازیر دست نا پدری .....
حرف محمد تمام نشده مونس زده بود به گریه....
سرش هزار برابر دردناک تر ازقبل روی گردن سنگینی می کرد اما باید تمام قدرتش را یکجا جمع می کرد باید قضیه را برای محمد می گفت از رختخواب بیرون امد هوا هنوز تاریک بود ماشین را روشن کرد و راه افتاد به طرف علی بن حمزه...درب امامزاده بسته بود می بایستی تا اذان صبح صبر کند یاد روزهای اول افتاد محمد تازه رفته بود.... اما صداش نیمه شب گاه و بیگاه توی گوش مونس میپیچید مونس از خواب میپریدلباس می پوشید می رفت سراغ علی بن حمزه زنگ می زد بار اول سید هاشم درب را باز کرده از دیدنش تعجب زده شده بود تا بیاید به خود بجنبد مونس دویده بود توی حیاط امامزاده سراغ خاک محمد ....دراز کشیده بود و گوش چسبانده بود به خاک خاموش ....
و بعد هق هق گریه سر داده بود و سید هاشم هم پا به پاش گریسته بود....
اما روزهای بعد سید هاشم سخت روبروش ایستاده بود و گفته بود خانم دکتر به خاک دکتر قسم اگروقت و بی وقت راه بیفتی بیایی اینجا پشت در نگهت خواهم داشت ملاحظه هیچ کس و هیچ چیزرا هم نخواهم کرد تو ارامش این مرحوم رو به هم می زنی به خودت رحم نمی کنی به این بچه رحم کن و مونس با خجالت به شکم برامده اش نگریسته بود و فکر کرده بود چطور می توانست به دیگران بگوید که محمد صداش می کند؟پر چسب دیوانگی روی پیشانیش می خورد....
حالا بعد این همه شور و شیدایی بعد ان همه قول قرار یک کاره بلند شده بود امده بود سراغ محمد که.....که چه ؟!!!
فکر توی ذهن مونس منجمد شد کلمه محمد روی لبهاش ماسید بغض شد توی گلوش...
اما باید می گفت امده بود که بگوید....و می گفت....
