مونس...(قسمت دوم)
"هرگز نگذار این حرمت شکسته شود" و مونس یاد گرفته بود که نگذارد....
رسم لباس سفید عروسی وتن پوش کفن را هم فوت اب بود....برای همین خیلی وقتها سکوت کرده بود خیلی وقتها خودش را به کری و کوری و خریت زده بود که این حرمتها خدشه دار نشود حتی ان عصر بهار
که مونس با همه ی غمی که داشت سعی کرده بود شاد بپوشد ارایش کند لبخند بزند خریت بود در این شرایط بد بچه دار شدن با ان ویارسخت اما محمد بچه می خواست..... باکی نبودمونس
می خواست تا انجا که میتواند ....تا انتهای قدرتش محمد را زنده نگه دارد.... برای همین جواب تست را که گرفته بود یکراست امده بود خانه تی شرت نارنجی رنگش را تن کرده بود و رنگ پریده اش را به سیلی سرخاب پنهان کرده بود امده بود سراغ محمد که حدس بزن....
و محمد حدس نزده بود وقتی مونس با خنده خبر بارداری را به محمد داده بود محمد خندیده بود غرق در شادی و مونس به خود بالیده بود....این اندازه خریت به رضایت همسر می ارزید....
دلش نمی خواست حادثه ان روز تکرار شود دوباره حرف رفتن .... محمد میدانست که فرصت زیاد نیست چنان به مونس نگاه می کرد که اگر قادر بود جوانی مونس را با تمام قدرت به خاک می برد و کاش می برد....دوباره وصیت...... دوباره حرفهای دل ازار ... دوباره تو هستی و من نیستم....دوباره قصه بعد از من....دوباره قول که بعد ازمن با کی ازدواج کن با کی ازدواج نکن و این حرفها خون شده بود به دل مونس و داد زده بوده که بس کن... همون بار اول هم غلط کردم...و فریاد محمد که اینطور بعد من حرمت نگه میداری؟!!!ودستانش که مشت شده بود توی صورت مونس و خون و اشک پاشیده شده بود روی لباس نارنجی شادش....
باکی نبود خدای را شکر که حرمتها به سکوت مونس پا برجا و قرص مانده بود....
مونس یاد گرفته بود که بعد او هم باید حرمت به سکوت حفظ شود برای همین وقتی پدر و مادر محمد سهم الارث خود را از مایملک محمد طلب کرده بودند مونس هیچ نگفته فقط از پدر شوهرش خواسته بود خانه ای برایش خریداری کند در حد و حدود سهم محمد از خانه....
حتی وقتی مونس خانه را دیده بود باز هم هیچ نگفته بود فقط بوی نا حالش را به هم زده بود.....خانه وحشتناک بود خرابه و کثیف ....دیوار هاشکم بر اورده و نمناک....نه حمام درست و حسابی نه اشپزخانه ی درستی....مونس باز هم هیچ نگفته بود فقط در خلوت خود گریسته بود...
بعد زنگ زده بود به ظرافت طلا فروش طلاهایی که از سالهای بیماری و بی کاری و خانه نشینی محمد مانده بود به استثنای حلقه خودش و محمد....یکجا ریخته بود توی ترازوی ظرافت و اپارتمانی اجاره کرده بود .....که بنشیند و چادرش را پهن کند روی سرزندگی و خدا را شکر کند که حرمتی را نشکسته....
حالا بعد این همه حرمت نگه داری مونس امده بود درباره ازدواج....از فکر اینکه مشت های محمد زیر خاک سرد... بی قدرت... چشمان مونس پر ازاشک شد....
