تبليغاتX
باران - کودکان کار....

باران

روز نوشت

کودکان کار....

خورشید  اهسته اهسته   سایه اش  رو از آسمون شیراز جمع کرده اما داغیش انگار خیال رفتن ندارد

توی ماشین نشسته ام  منتظر ....... انتظار کلافه کننده ای که جزئ لاینفک  ثانیه های من شده .....

 انتظاربرای اتفاقی که فقط امیدش مانده حتیدیگر  نمی دانم برای چیست.....

توی ماشین نشسته ام و به پیاده رو خیره شدم شتاب ادمها دیدنیست هر کس ازیک طرف برای یک هدف تعدادی  سر در گم تعدادی  نگران عده ای غمگین اندکی شاد هر کسی بنوعی....

اما این میان کودک دست فروش  ایستاده میان پیاده رو مات.... جعبه ادامس در دست میخ شده به صفحه ال سی دی بزرگی که شرک سه را نمایش می دهد  زل زده به تلویزیون ومحو تماشای کارتون شده

 بی خیال تمام دنیا .......

 حرکت  ازیادش رفته انگار.... دلم می خواهد ازنزدیک حالت چهره اش را ببینم  دلم می خواهد ببینم  چه چیز این موجود سبز برایش اینقدر جذاب و دیدنیست؟ .

اهسته بهش نزدیک میشوم  نمی خواهم خلوتش را به هم بزنم اما حضورم راحس می کند سربلند می کند نگام می کند با چشمی به سیاهی شبق....

چنان عمیق  که قلبم هری  میریزد نگاه  سیاهش بند دلم را پاره می کند ...

می گه ادامس؟؟؟؟....

 زیر لب می گم

"نگاه کردن به تو اسان نیست

چراغ  ر ا خاموش کن"...

باتعجب نگام میکند و باز می پرسد ادامس؟

میگم بیا در ماشین....

ایستاده کنار ماشین دستهاش اونقدر کثیفه که رغبت نمی کنم چیزی از دستش بگیریم صورتش هم انگار هفته هاست رنگ اب ندیده گونه ها کبره بسته....

فقط گپ زدن را دوست دارم....

شیرین حرف میزند با ته لهجه مردمان اطراف شیراز....

میگم کارتون دوست داری ؟ جواب نمی دهد باز با همان نگاه که دلم را می کند خیره شده به صندلی عقب به هورسا اصلن سوالم را متوجه نمی شود باخودم فکر می کنم چیزی که توی این جماعت زیاده بچه خوب که نگاه می کنم خیره شده به تخم مرغ شانسی (که البته اینروزها به تخم شتر مرغ شباهت دارد)....که دست هورساست با لحن کودکانه میپرسه چی توشه؟

میگم نمی دونم و عشق بچه گی کردن و شوق باز کردن تخم مرغ شانسی در درونم زنده میشه میگم بیا بازش کنیم...

برق نگاهش وصف نادشدنیست بی اختیار می گم

"نگاه کردن به تو اسان نیست"....

توش یک ساعت مچیه میگم مال خودت اما نگاهش نمی کنم می ترسم از نگاهیکه مرا یا دکسی می اندازد که حالا نیست تا بود هم  هرگز به چشمهاش نگاه نکردم ...

میپرسم  کلاس چندمی ؟

میگه مدرسه نمی رم ....

تعجب می کنم باید از هشت سال بیشتر داشته باشه

می گه بابام مرده برام شناسنامه نگرفتن دو ریالیم می افته اینها بچه های مثلن صیغه اند همه گی بی شناسنامه...

می گه خواهرم هم شناسنامه نداره...مبلغی بابت ادامس ها بهش میدم

اما به پول توجه ندارد تخم مرغ و ادمسها رو رو فشرده به سینه اش مشغول بستن ساعت شده....

می گم بیا برات ببندم....

خداحافظی می کنه با خنده و برق چشمهای سیاش دوباره مرا می گیرد

این ها کودکان زاییده موقعیتها هستند کودکانی که حتی تکه کاغذی برای شناسایی هم ازشان دریغ شده.....

درس و مدرسه و حقوق انسانی پیش کش...

وعجیب که این  کودکان نا مشروع در این کشور تنها با یک نام مشروعیت پیدا می کنند به اسم

  "کودکان کار" است. کاری که در کشورهای پیشرفته برای انان که این کودکان را بکار می گیرند جرم محرز محسوب میشود.

رفتنش را تماشا می کنم جست و خیز کنان دور می شود....

اهسته می گویم:

" نگاه کردن به تو آسان نیست
چراغ را خاموش کن
در تاریکی اتاق
فکرهام
مثل یک جریان سیال
روی دود سیگار تو سوار می شوند
سقف پر می شود
از اسلیمی های اژدری

می ترسم
از شمسه ای که نام تو را در آغوش نگیرد

می ترسم از شرفه ها
از این همه فیروزه و لاجورد
بی نگاه تو

دستهام رد پای تو را گم میکند
لای این همه برگ و بوته
می ترسم
از زندگی"

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:33  توسط باران  |