مونس...(قسمت سوم)
شب چقدر طولانی شده بود انگار نمی خواست سپیده سر بزند....
مونس شب های طولانی در زندگیش کم ندیده بود اما امشب انگار می خواست از خودش رکورد جدیدی به جای بگذارد....
فکر مونس پر کشید به شبهای طولانی زندگیش به شبی که محمد روی دستهاش جان داده بوده به شبی که کودکش را بدنیا اورده بود بی حضور پدر دردی توی سینه اش پیچید درست مثل همان دردی که انشب روی قلبش احساس کرده بود و پرستار فکر کرده بود مونس از دردزایمان می گریدبا خنده مونس را خانوم ناز نازی خطاب کرده بود.....و مونس خدا را هزاران مرتبه شکر که مردم دردهای قلبش را نمی دیدند
شبهای کشدار کم نبود شبهای که فکر فردا خواب را از چشمان مونس می ربود شبهایی که در مرخصی زایمان بود.... در واقع مرخصی بدون حقوق.... حساب مشترکی که با محمد داشت مسدود شده بود پس انداز اندکش ته کشیده بود.... طلاو جواهراتی برای فروش نمانده بود نقره های جهیزه اش را که یادگاری مادر بزرگ بودند را هم فروخته بود...موعد اجاره خانه در راه بود بدتر از همه اینکه مونس عادت نداشت از سختهای مالی با کسی سخن بگوید حتی پدرش...
یاد گرفته بود کم بخورد و گرد بخوابد اما تقاضای مالی از کسی نداشته باشد....
بنابراین روی اورده بود به کارهای جنبی و سخت....
معلم خصوصی شده بود سفارش غذای اماده طبخ گرفته بود سفارس دسر و شیرینی....
سفارش اماده کردن گلهای مخملی و دوخت سرویس اشپزخانه برای عروس .....
اما هیچ یک از این کارها کفاف زندگی مونس را نمی داد مجبور بود به چشم مردم همان باشد که در گذشته بود....برای همین مجبور بود این کارها را پنهانی و بدور از چشمان دیگران انجام دهد خیلی ها انتظار این روزها را می کشیدند اما مونس نمی خواست گزک به دست کسی بدهد یک کلمه حرف کافی بود برای پر کردن اوقات فراغت خاله زنک هایی که دور هم نشستن و اسمان و ریسمان بافتن و مداخله در امور زندگی این و ان بزرگ ترین تفریح زندگیشان بود....
و خبر مشکلات مالی مونس شاید داغ ترین اخبار روز بود که مونس با تلاش از چشم دیگران پنهانش می ساخت....
به مونس یاد داده بودند که زن بایستی لباس مرد باشد پوشاندن و راست و ریست کردن کمبودهای زندگی با زن بود تا مرد احساس سر شکستگی نکند .... در مرگ و در زندگی.....در حیات و ممات...حالا بعد از ده سال زندگی مشترک انصاف نبود نادیده گرفتن محبتهایی که شوهرش بی دریغ نثار مونس کرده بود...
باید فکری می کرد تنها راه حذف اجاره ی خانه بود.... باید برای خانه فکری می کرد برای همین یک روز دم غروب راه افتاده بود رفته بود بطرف خانه می خواست خانه را به دید خریدار بنگرد دلش را یکدله کند یا بفروشد یا...خودش هم نمیدانست....
درب حیاط را که باز کرده بود حیاط خانه را پسندیده بود سبزبود خرم... اما ساختمان افتضاح بود....
احتیاج به تعمیر اساسی داشت....
ازساختمان بیرون امده بود نشسته بود روی پله های حیاط سرش را روی زانوهاش گذاشته بود و از ته دل خدا را صدا کرده بود....
ناگهان صدای پا..... صدای خنده ی چند مرد با لهجه های غریب.... سایه هایی تنومند را دیده بود که وارد حیاط شدند و قلب مونس از حرکت ایستاده بود راهی برای فرار نبود برای پنهان شدن هم ....مردها وسط حیاط ایستاده بودند و با تعجب خیره خیره مونس را نگاه می کردند مونس فکر کرده بودخود را باختن جایز نیست ....جلو رفته بود شمرده اما با تحکم مورد خطابشان قرار داده بود....
ببخشید می تونم بپرسم اقایون در منزل بنده چیکار می کنن؟
مسخره بود... خدایی بود که این سه مرد افغانی ژولیده به حماقتش قاه قاه نخندیده بودند.....
اما مردها هیچ نگفتند و مونس از سکوت مردها به حد مرگ ترسیده بود اما بازبه حالت شمرده پرسیده بود اقایون گویا من سوالی رسیدم جواب میدین یا همین الان پلیس خبر کنم؟!!!!
اما حقیقتن خودش هم نمیدانست در این وانفسا از کجا قرار است که پلیس خبر کند؟!!!!
