تبليغاتX
باران - امتداد سوختن...

باران

روز نوشت

شب‎و‎سكوت‎وسه‎تارىكه لال مانده،منم
بيا كمى بنوازم ، بيا كمى بزنم!


نه چنگ شور و جنونى ، نه پنجهءگرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم


و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى‏شكنم


دوباره مينگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم


ببين چه بر سرم آورده عشق و با اينحال
نمى توانم از اين ناگــزير دل بكنم


چنان زلال تورا تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم


غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم


سكوت مى وزد و دركنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم


مجال پرزدنم نيست، بعد ازاين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:11  توسط باران