تبليغاتX
باران - سفر....

باران

روز نوشت

سفر کردن را دوست دارم خیلی وقتها سفر برای من تنها  سرگرمی نیست

 گاهی راه چاره است و راه  فرار و گریزگاه ست.....

 باربر دل که سنگینی میکند باید ان رو توی کوله ای ریخت و زد به چاک جاده

 رفت و تا جایی که می شود دور شد از انچه ازاری شده بر دل

 سفر بریدن است و جدا شدن ودور افتادن و فراموش کردن

رفتم تا ببرم جدا شوم دور بیفتم و فراموش کنم....

روزی که رفتم دلم هیچ کس و هیچ چیز جز تنهایی و سکوت نمی خواست

 

ازشیراز که دور می شدم با خودم عهد کردم که دور بریزم تمامی انچه در کوله دارم...

گفتم کنار دریا که رسیدم تمام کوله ام را پرت می کنم توی اب ...دوست را دشمن را

غم را شادی را خاطراتم را ...دلم می خواست ادم دیگری باشم دلم می خواست فراموش کنم

تنهاییم را دردم را مادر بودنم را فرزند بودنم را خواهر بودنم را...

 دوست بودنم را دشمن بودنم را احساسم را افکارم را...

دلم نمی خواست بیاد بیاورم که بوده ام و چه کرده ام.....

دلم ادم تازه ای می خواست با اسمی تازه وشاید حرفی تازه برای گفتن

 دلم می خواست توی اینه کس دیگری را می دیدم جز خودم

 یک زن سیاه پوست از قبیله ای وحشی  قلب افریقا با موهایی سیاه وز کرده....

یا رقاصه ای کولی یا اسکیمویی در قطب جنوب

هر که به جز من

این من دردناک....

می خواستم مادر فاطمه را با تمام بی پولی و درد کمرو خرج سنگین عملش توی دریا بریزم

لیلا را با بچه ی گرسنه و شوهر زندانیش

ان مادر و دختر  کنار خیابان را که چیزی به جز خود برای فروش نداشتند

بچه ی دست فروش کثیف را

کودک افغانی توی دار الرحمه را

شهرام شکوه را با ان کفن غرق بخون....بهناز کم حرف بی صدا را با دستهایی

که بخون همسر مظلومش الوده شده.....

همه را...

عشق و عاشق معشوق را....

با محبت و بی محبت را...

دو ست  و دشمن را...

رفیق و نا رفیق را...

مرد و نامرد را....

خودم را دلم را وجود بی وجودم را

سکوتم را بغضم را حرفهایی که نه تنها حرمت که دل میشکست...

فکر می کردم می شود همه را دور ریخت توی دنیایی دیگر غرق شد....

حالا این منم

از سفر باز گشته ام همانی هستم که بودم... با همان کوله....

دلم هیچ چیز و هیچ کس جز تنهایی و سکوت نمی خواهد....

بازهم همان چهار دیواری همان سکوت همان خاطرات همان بغض

همان وجود بی وجود فقط کمی خسته تر کند تر اهسته تر...

نشد که تکه تکه ام را دور بریزم....

نشد یا نخواستم یا نتوانستم بماند برای....

شاید وقتی دیگر....

مهم منم که هنوز اینجام ...

و اینجا!!!!

اینجا شیراز است خشک خشک و دریایی برای دور ریختن هیچ چیز وهیچ کس موجود نیست..... باید فکری دیگر بر احوال این کوله بار سنگین کنم...

شانه هایم درد گرفته است....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط باران