بمیرم....
جنوب فقر برایت ....هزار بار بمیرم
چه عید بی تب و تابی چه هفت سین سرابی
برای بغض فرو خورده بهار بمیرم
نگاه کودک نازی به یک عروسک ارزان
به جای شرم پدر های شرم سار بمیرم
نشسته سیینه کش افتاب مرده پاییز
دو دست خالی بی کار هیچ کار...بمیرم
شکست شاخه ی خشکت در انهدام پرنده
ز بی پرندگی هر چه شاخسار بمیرم
پتوی کهنه و گرد و سرنگ های مکرر
به یک خرابه متروک مرگزار بمیرم
نخواستند ببالی و گل بدهی تو
برای باغ جوانمرگ بی مزار بمیرم
چقدر لاله به جغرافیای دشت نشاندی
که گل فشان شود این خاک شوره زار بمیرم
نگاه ها به شما بود... زنگیان کفی نان
بر این حماسه ی در حال احتظار بمیرم
بگو مسبب خورشید بر نیامدتان کیست؟
که در سپیده ی زیبای کار زار بمیرم
افق افق مغولانند و ضجه های خراسان
سر جنون زده بهتر که سر بدار بمیرم
وطن یتیم زمین خورده ی مسخر ظوفان
بر ان سرم که در این اب بی گدار بمیرم
نیامد اسب و سوار از غبار سخت بیابان
شدم غباری و ....تا کی؟ در انتطار بمیرم؟
