آیینه ی قدی....
به چشم هاش نگاه کردم حس عجیبی داشت همان صداقت سالهای پیش همان سادگی ...به قیافه اش بیشتر دقت کردم انقدر جلو رفتم که نوک بینیمان به هم ساییده لبخند زدم اهسته گفتم قهری ؟
و باز لبخند...
لبخند محوش که توی صورتم پاشید دلم به حالش سوخت حس کردم هنوز هم می شود دوستش داشت هیات ادمهای عزادار را داشت سر تا پا مشکی و صورتش بدون آریشش سفیدو سخت رنگ پریده بود....
کمی نگرانش شدم.
پرسیدم: خسته ای؟
سکوت....
از نگاهش می شد فهمید . انگار دلش می خواست یکی دو ساعتی بیشتر استراحت کند اما باز هم مثل همیشه سکوت کرد
تا صبح قیامت هم صبر کنی حرف نمیزند باید خودم فکری برایش بکنم برای خستگی هایش برای تنهایی هایش برای مشکلاتش...
شاید چند روزی ببرمش مسافرت یا ......
دیگه حتی نمیدونم چی شادش می کنه!!!
با خودش که در میان گذاشتم باز هم لبخند تحویلم داد و من باز دلم برایش سوخت...
عاقبت یک روز برای این خنده های بی اعتنا می کشمش!!!
به چهره اش دقیق شدم انگار چشمهاش حرفی برای گفتن داشت حرفی که اگر می گفت شاید....
اما باز هم سکوت منتظر بودم حرفی بزند که ناگهان نگاهم به ساعت افتاد
وای دیرم شد !!!
باید این ایینه قدی رو از توی راهرو بردارم...
انگار نمی شود دزدانه از مقابل چشمانش گذشت.