اوخواهد امد...
روایت اول:
همیشه در ذهن کودکانه ام از امامی که به نام امام زمان نام داشت می ترسیدم...ترسیم این امام در ذهن کالم تفسیری عجیب داشت مردی سوار بر اسب با شمشیر خون الود که از گذرش همه ی کوچه ها و خیابانها پر از خون بود و کشته بی شمار... این را معلم دینی و قرانمان گفته بود... بعد هم دعای فرج امام زمان را به ما اموزش داده بود منهم یاد گرفتم اما هیچ وقت نمی خواندم سر صف صبحگاهی فقط دهانم را با بقیه بچه ها تکان میدادم می ترسیدم خدا بشنود و اگر می شنید امام زمان می امد چه؟ مرا به خاطر کشیدن موهای خواهرم و بر داشتن مداد رنگیهایی که گم کرده بودم از کیفش ...و پدر و مادرم را به خاطر اینکه نماز نمی خواندند ومادرم را به خاطر غیبت پشت سر عمه ام حتمن
می کشت...
پس سکوت بهترین راه بود...
روایت دوم:روزهای سختی بود برای بدنیا اوردن فرزند دومم بستری بودم فردا قرار بود بوسیله عمل سزارین
بچه را بدنیا بیاورند انوفت این نه ماه سخت تمام می شد از فکر اینکه فردا راحت می شوم ارام نداشتم فقطچند ساعت مانده بود چند ساعت....
روایت سوم:خواب دیدم در جایی که نمی شناسم در میان مهلکه ای عجیب گیر افتادم جنگ بود همه سواره فقط من پیاده.... مردها می زدند با چوب با شلاق نمی دانم با هر چه دم دستشان بود و من فقط درد می کشیدم اما کسی اعتنایی نداشت مردان سوار باسب دوره ام کرده بودند از هز طرف که می چرخیدم می زدند.... فقط صدای اصابت شلاق بود ودرد فریاد رسی نبود...
مرد سیاه پوستی امد سوار بر اسب نمی دونم چطور از انجا مرا نجات داد برد تا وسط بیابانی بر هوت ایستاد برای نماز من پشت سرش ایستاده بودم مرد سیاه چرده دست زیر چانه برد و حجاب از چهره برداشت چشمم از شدت نور کور شده بود فقط بی اختیار گفتم چقدر زیباست به زیبایی حضرت یوسف....
و نالیدم یا امام زمان برگشت....
هورسا رو توی بغلم گذاشت خندید و رفت....
هر چه فریاد زدم با پای برهنه دنبالش دویدم خواستم بر گردد بر نگشت..... گفت برو از اون را ه ....من بعدن میام....
روایت چهارم:
بیدار شدم درد داشتم درد زایمان ساعتی قبل از عمل به سراغم امده بود اما قلب جنین ضربان نداشت درد داشتم بیهوش شدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.... فقط یک بار بهوش اومدم موژان رو به مادرم سپردم گفتم بر نگشتم مواظب دخترم باش....
روایت پنجم:عمل 45 دقیقه ای 5 ساعت به درازا کشید یک تیم مشتمل برده پزشک متخصص پنج ساعت کار کردند تا بتوانندپاره گی آئورت را ببندند و......
روایت ششم:
و بچه ای که تحویل گرفتم روایت دردهای منست روایت رنج و شادی توامان من
و دیگر هیچ....
روایت اخر:نمی دانم تعبیر ان خواب چه بود اما این روزها که می شود هوایی می شوم فکر می کنم کسی قولی داده و منتظرم بر گردد و به قولش عمل کند کی؟ نمی دانم فقط منتظرم ....
می شنوی من هنوز هم بعد از این همه سال منتظرم...
اینجا..... تا تو بر گردی و به قولت عمل کنی....
سبز سبزم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم ...
یکی از پا پتی هاتم...
