تبليغاتX
باران - غزاله....

باران

روز نوشت

غزاله....

تکرار ،تکرار،تکرار...

تکراری که مدام نشانه شده

نشانه هایی در من،که نمی گذرند از من...

نمی شکنند

رسوب نمی کنند

به باور رسیده و نرسیده

تکرار می شوند باز....

تا نشانشان کنم برای بی نشانیهایی که در پیش اند

دیروز به نشانه ای کهنه از تو بر خوردم  که هنوز هم بوی تازه گی میداد

"هر چند افتاب فروغ در یک زمان واحد بر هر دو قطب نا امید نتابیداما تو ازطنین کاشی ابی انچنان پری که میشود روی صدایت نماز خواند"

طنین کاشی ابی...

و نماز هایی که  تو را به استجابت نشسته بودند روزی...

گم شدن مو هبتی ست

گم شدن های  من در من

 لا به لای کهنه کاغذها ....

بی هیچ نشانی...

و تو...

همیشه فاصله بین من و تو رویاست....

 پلی ست  ....

و تو همیشه انسو تر ایستاده ای در دور دست زیربارش یکریز باران

خیس خندان...

با همان چشمان سیاه و گیسوان رها

و دستهام میله های سرد این پل را می فشارد

و تو همیشه...

 لمس دست هات را از من دریغ می کنی

چرا؟

 "باور نمی کنم هیچ طنابی ان همه وقار را تاب اورده باشد"

غزاله جان....

دخترک ساده دل خیابان انطرفی دو کوچه بالاتر از تو در زندگی گم شد درست مانند صدای دلنشینت که

که بی هیچ نشانه ای برشانه های باد بر باد رفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط باران  |