تبليغاتX
باران - سلامی دوباره شاید...

باران

روز نوشت

سلامی دوباره شاید...

مدتها بود دیگرنمی شناختمش.

درست نمی دانم بود یا نبود؟!!

احتمال میدادم که باشدیعنی علی قاعده باید می بود اما نبود...

درست که نگاه می کردم نمیدیدمش حتی نشانه ای  کوچک از حضورش را....

دلم برای لمس خالی وجودش هم تنگ شده بود.

اما نبود....

نه در تنهایی نه در سفر نه در غربت نه در دل طبیعت نه بالای کوه نه حتی کنار اقیانوس....

هنوز هم درست و کامل نیست اما هست

و من خوشحالم

و من پرم

و من احساس دلتنگی نمی کنم

چون هنوز هم نشانه هایی از وجود من در من هست....

درست مثل ماه نو...

 و کاش فردا کامل تر شود این من های که سر می زند ازمن...

پ.ن:

خداوند را سپاس که این روزهام از وجود متبرکش پر شده به خاطر بخشایش بی انتهاش به خاطر بر گردان من به زندگی...

مرمر نازنینم مدیونم به تو و ممنونم . به خاطر نگاه زیبایی که به من دادی به خاطر التیام زخمهای دردناک روحم به خاطر پری این روزهام....

به خاطر خالی کردن وجودم از نفرت فراگیر که وجودم را انباشته بود ....

ارنوشم اغوشت پناه بود و گریزگاه  سکوتت مایه ارامش .....ممنونم و دیگر هیچ...

بهرخ گلم سایه عزیزم فروغ نازنینم که با وجودشون تنها نبودم چنان پر محبت مراقب من بودندکه....

دختر همسایه نازنین سارای مهربان  فرزانه خودم و تمام عزیزانی که لطف کردند و مرتب جویای حالم بودند....

مطمئن نیستم درست و خوب بنویسم اما سعی می کنم بنویسم حتی دیر به دیر....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 1:3  توسط باران  |