تبليغاتX
باران - بوی زلیخا گرفته پیراهنم....

باران

روز نوشت

بوی زلیخا گرفته پیراهنم....

کمی کنار خودم می ایستم

و اشک هایم را پاک می کنم

بوی زلیخا گرفته پیراهنم...

بوی پیراهنی که یوسف در ان خورجین گندم گم کرد

و با برادرانش.....

یک روح در دو قالب

هرگز...

نبوده ام اینسان بلند و سبز!

یعقوب دنبال گرگ در پیراهن می گردد

اما خیانت برادران را

از اب چاه نمی نوشد

این کاروان به کجا می رود؟

با چشمهای از حدقه بیرون افتاده

ودست هایی که

کرکیت میزند زمین و زمان را

اینجا....

قالیچه های قشقایی ان قدر روی دار می مانند

که پیر می شوند

"پیری چقدر حوصله دارد؟بمیر مرد

جای تو هر که بود به پایان رسیده بود"

ارزانی شما باد

حال و هوای سلیمان

و گیسوان تشنه بلقیس

من شانه ام نشسته به خشکی

و خرچنگ های جوان مدام

ازشیب حوصله ام سر می روند

و پله هات که روزی مرا با دلهره

بالا گرفته بود

دیریست سقوط کرده از بام باورم..

من هم

عزیز بودم یک روز

و خوابم را مردان بی شماری تعبیر می کردند

اما چشمم از انجیل اب نمی خورد

شاید قسم به شاخه زیتون بود که

سیب خانه همسایه را به بار نشاند

و شاعر گفت:

"ادم قرار نیست کبوتر هوا کند

ان هم میان این همه حرف ازحرم زدن"

حیف نمی دانی حیف...

"یه گلی سینه ی کمر تازه شکفته..."

اواز خوان باید باشی تا نگاهم

اتش از رگهای جانت بیرون بریزد

اینجا می شود:

 عاشق شد....

عاشق بود....

اما عاشق ماندن...نه!!!

ازتو بر نمی اید...

عاشق بودن  یعنی:

"بیارید دسمالای عیش نگارم

ببندید چار گوشه ی سنگ مزارم"

رها کن ....

"ما در درون سینه هوایی نهفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود..."

 

پ.ن:کرکیت بر وزن لرزید شانه ی قالی بافی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:37  توسط باران  |