تبليغاتX
باران - من های بی کابوس....

باران

روز نوشت

من های بی کابوس....

چنگالهایی که در بیداری توانایی بروز  ندارند در خواب قدرتی مضاعف دارند ....

شب...

چشمهای برهنه

صورت عریان....

اشباح پراکنده  پاشیده سرگردان ...

 کابوس های  شبانه ی دنباله دار...

سیاه چاله های  دهان گشوده تردید...

 و قلبی که اضطراب لحظه ها درتک تک ضربان کوبنده اش  جاریست  همه حاصل منی ست که به درد های مزمن شبانه  مبتلاست.....

 چقدر از این بیدار خوابی های شبانه 

 از این چنگال های تیز

از این دستها منجمد  سنگی

  از این کوهی  که تا صبح روی شانه هایم   بست می نشیند

 از این زل زدن ساکت بیهوده به چار دیواری بی در وپیکر

 متنفرم...

کاش روز بیاید....

کاش از لحظه هام برود این شبا نه های کشدار پر کابوس...

کاش روز بیاید.... 

روزکه بیاید نقاب مرا هم با خود می اورد

 انوقت من من دیگری هستم.... جدید/ متفاوت/ قدرتمند ...

من در اینه به من سلام خواهد گفت

لبخند خواهد زد

وتا شب برسد  من منی شاد بی ترس بی کابوس خواهد بود...

کاش شب هرگز  نقاب مرا نبرد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 4:26  توسط باران  |