عاطفه های پاییزی....
پاییزشیراز...
نه سرد و نه گرم انچنان دل انگیز که وقت راه رفتن تمامی ذرات وجودت با تو نفس می کشند در این وانفسای بی همنفسی....
نه برگ به شاخه و فا می کند نه دنیا به ادمی و باد این میانه چنان جولان می دهد که گویی می خواهد میانه درخت و حیای شاخه را زودتر به هم بریزد...
از روی برگها می گذرم انچنان که زمان از روی ادمی می گذرد و باید گذشت...
مثل تمام انچه که گذشت مثل تمامی احساساتی که در گذشته ها در گذشت.خدای را هزار مرتبه شکر از صدقه سر زن بودن این یکی را خوب بلدم. گذشــــــــــــــــــــــــت شاید تنها موهبت زنم بودن همین باشد.
میگذرم و پناه می برم به جایی که ساکنانش را چشمی برای دیدن دلتنگی نیست .کافیست صدایت را شاد کنی. همین برای شاد جلوه کردنت کافیست و من چنان شادمانه به این طفلکان معصوم محروم از بینایی سلام میکنم که به خودم صداقت خودم مشکوک میشوم. امروز هم یاسر نیست .این هفته دوم است....
از بی فکری خانواده اش دلگیر میشوم کودکانی که با عیب و نقص و معلولیت متولد میشوند بیشتر از گریه و زاری و پنهان کاری نیاز به یاری وحمایت فوق العاده دارند حال کودک نا بینا که بماند.این خانواده دو کودک معلول دارد یاسر هفت ساله و یاسمین دو ساله هر دو نابینا و یاسمین فلج مغزی حاصل ازدواج فامیلی از همانهایی که نمی دانم کدام پدر سوخته ای عقدش را در اسمانها بسته . صبر بس است ادرس میگیرم یکی از روستاهای حومه شیراز و راه می افتم .به روستا که میرسم یاسر را در اولین کوچه خاکی میبینم عصا بدست صدایش میکنم تا صدایم را میشنود نا باورانه فریاد شادی میکشد باران جان صورتش را می بوسم چرا مرکز نمیای؟دستم را میکشد و هلهله کنان به بسوی خانه میکشدم.حتی اجازه در زدن هم نمیدهد تا به خودم بیایم وسط حیاط خاکی ایستاده ام . مادر اما....
جوانتر از انچیزی که انتظارش را داشتم.... خیلی جوان.... فقط 23 سال دارد با گشاده رویی دعوتم میکند وقتی علت غیبت یاسر را می پرسم چشمانش پر از اشک میشود اشک دلتنگی اشک درد اشک خستگی اشکی که معنیش را میفهمم.... خوب حسش میکنم .
اما تا حقیقت را نشنوم محال است که بروم ومیشنوم و تکانم میدهد از تکان های بی انصاف باد به تن شاخه هم شدیدتر....به وضوح میلرزم ...
انگار پاییزبه درخت جان من زده باشد....
لعنت به عاطفه ای که با لباس ژنده پوشاندن و گرداندن تعدادی کودک معلول در کوچه و بازار تحریک میشود لعنت و هزاران لعنت به انانی که عاطفه ها یشان اینگونه جشن میگیرند.
این کودکان معلولند نه متکدی نه ابزار تحریک عاطفه خلق..
تنها عاطفه های خزان زده با دیدن عجز و حقارت چنین کودکانی تحریک میشود....
تمام طول راه حس میکنم روحم درد می کند انگار که ژنده و حقیر میان خیابانها گرادانده باشندش....
