تبليغاتX
باران - خانه....

باران

روز نوشت

خانه....

خانه ،خانه،خانه،امن امن امن سر پناه... وقت هجوم غریبه ها...وقتی که می گریزم.... وقتی که دلم هیچ چیز و هیچ کس نمی خواهد جز تنهایی. و قتی که افکارم را از نگاه های پر از تردید و سرزنش اغیار می دزدم امن تر از خانه گنجه ای برای پنهان کردنشان نمی شناسم....

دوزن روبروم نشسته اند در خانه من... اولی با چهره ای ارام و مطمین چنان مطمین گویی که تمام جهان گوش به فرمان من دست بر سینه ایستاده اند انگار باور ندارد که من هم از جنس خودش باشم اما دومی صورت سبزه پر از کک.مک و افتاب سوخته....چهره ای در هم کشیده دارد انگار سالیان سال مزه تلخی از دهانش دور نشده.

چنان ملتمس نگاهم می کند که شرمم می اید به نا امید رفتنش فکر کنم..

شربت بفرمایید: این را من می گویم در حالی که فکرم جای دیگری مشغول است.و خودم پیش قدم میشوم شربت دوست ندرام انهم البالو فقط ترکیب رنگش با اب را دوست دارم.و بهم زدنش را...

شروع می کنم به هم زدن از سر حرص از سر درماندگی از سر شرم از سر ناتوانی.

از من چیز بزرگی نمی خواهد نه به گدایی ، ازسر درماندگی....می خواهد خانه ای برایش پیدا کنم برای اجاره می گوید پول پیشش کفاف اجاره هیچ خانه ای را نمی دهد صاحبخانه جوابشان کرده به هیچ صراطی هم مستقیم نیست. میگوید اسبابشان را توی حیاط ریخته اب و برق خانه را قطع کرده می گوید با دو تا فرزند 9 و 13 ساله اش یک ماه بدون اب و برق و گاز توی حیاط زندگی می کنند. می گوید و می گوید و می گوید و من اب میشوم از شرم.

فکرم را دوره می گردانم دور مغزم....انگار  قاشق توی شربت البالو که چه جوری بگویم که از دستم کاری ساخته نیست بگویم نمی توانم، بگویم نه اما...مگر این زبان صاحب مرده می چرخد؟؟

به خانه دار شدن خودم فکر می کنم درد می گیرد تمام وجودم...هیچ وقت هیچ چیزرا به اسانی بدست نیاوردم اگر بگویم پا به پای عمله های افغانی زحمت کشیدم برای تعمیراین خانه ایکه روزیشباهتی به خانه نداشت...خانه ای که سهم من شده بود روزی اززندگی ....مطمینم که این زنها ریسه میروند ازخنده....

خودم را اماده میکنم که وقت پاسخ منفی توی چشمشان نگاه نکنم.وقت نه گفتن صدایم نلرزد اما مگر این زبان لعنتی تکان می خورد ؟انگارتکه سنگی شده به سقف دهانم چسبیده ارام می گویم چشم اجازه بدین با پدرم مشورتی داشته باشم ببینم چه کاری میشود کرد.

وقتی میروند نفسی میکشم وخودم را هزار بار نفرین میکنم برای این وعده سر خرمن برای بی عرضه گیم برای اینکه اراده نه گفتن ندارم."با پدرم مشورت می کنم چه مزخرفاتی"!!!!

بابا به کلمه ای از این حرفها گوش نخواهد داد به اندازه کافی گاهی برایش دردسر درست شده پاسخش را می دانم از قبل "بذار زندگیمونو بکنیم باران هر کس باید بار مسیولیت خودش رو بدوش بکشه"اما گاهی این بار سنگین تر از توان ماست اونوقت...

به چه کسی باید پناه برد؟؟ این روزها که تمامی شانه های عالم پوشالیند؟وهمه ی  تکیه گاه ها مقوایی؟در زمانه ای که هستم و مردم و یاعلی ها دروغی بیش نیست؟

فقط نگاهی ازسر استیصال به خدا می اندازم شاید...

او همیشه مشکل گشاست.....

برای یک لحظه یادسر هنگ می افتم چند روز پیش گفت که در یکی از نقاط شیراز خانه کلنگی خریده هنوز مجوزبنا ی اپارتمان نگرفته.

می ترسم، می ترسم خواهش کنم و نه بشنوم!!! تا به حال در تمام عمرم فقط یک بار برای خودم در خانه بنده خدایی را زدم وقتی نه شنیدم توبه کردم هرگز در هیچ بنده ای را نزدم کم خوردم کم پوشیدم سختی کشیدم اما هیچ گاه به سراغ بنده خدا نرفتم. و این نه را  هرگز فراموش نکردم. حتی زمانی که ان شخص را به خاک می سپردند درد ان نه با من بودهر چه سعی کردم ببخشمش نتوانستم.

به سراغ سرهنگ می روم ماجرا را برایش شرح میدهم سعی میکنم به صورتش نگاه نکنم می خواهم تمام سعیم را کرده باشم اگر نه شنیدم لااقل دیگر شرمنده نباشم.حس میکنم قلبم انقدر تند می زند که صدایش تمام فضای اتاق را پر کرده احساس بدی دارم تازه یادم می افتد که تزریق انسولین را فراموش کردم......

سرهنگ نگاهم میکندو من..... حالم همانست که بود درهمم این روزها در هم....

از اتاق بیرون می رود لیوانی اب را همراه  دسته کلید به دستم میدهد. فقط تا وقتی مجوز بنا نگرفتم ... بلند کردنشان با خودت...

جرعه ای اب مینوشم انگاری اب کمی شور است....

دلم نازک شده این روزها....

انگار از جنگ باز گشته باشم تمام تنم کوبیده شده روی کاناپه دراز می کشم روز نامه خبر را نگاه می کنم.

"خانواده 8نفره در شیراز مدت 10 ماه است که در یک اتوبوس مستعمل زندگی می کنند سرما درون اتوبوس بیداد می کند . اب هم نیست. شبها سیل موشهایی که قد و قواره گربه را دارند درون اتوبوس پیدا میشود.مادر اشک میریزد و ماجرای شبی را که معتادان به امید یافتن جایی برای تزرق شیشه های اتوبوس را شکستند تعریف می کند.از این که به همه جا مراجعه کرده و هیچ جوابی نگرفته.پول نمی خواهد تنها چیزی که می خواهدکار است برای شوهر و دو پسرش.می گوید :تا به حال چندین بار ما را جابجا کرده اند میگویند این اتوبوس مستعمل چهره پایتخت فرهنگی ایران را مخدوش کرده و....."

کلمه پایتخت فرهنگی دور سرم به چرخش افتاده...پایتخت فرهنگی چه مزخرفاتی....لقمه دهان پر کنیست حیف نمی دانم که چطورمی شود این لقمه گلو گیر را قورت داد و خفه نشد!!!!! 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط باران  |