زنی تنها در استانه فصلی سرد
تقدیم به تمام زنهای ایرانی به امید پایان فصل سرد
تپش قلبش در اسارت لحظه هاست
اشکهایش پراکنده تر از باران
آن زن را میگویم که فروغ را دق داده بسکه تکرار میکند و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...
آن زن که می خواست آسمان باشد آسمانی که نهایت پرواز است....
پرواز در
آسمان راه راه خودش که زرد و آبیست.
گلدان خانه اش آرزوی آب دارد خانه اش در گیر جنگ است جنگ با آتش زندگیش آتش است خودش هم آتش است.
گر میگیرد ومیسوزد تا وقت نماز که خاکستر میشود و می پاشد به صورت خدا .و حلوا میپزد و فاتحه می خواند برای همه مرده ها جز خودش انگار فراموش کرده که خودش هم مدتهاست مرده .
آن زن گریه میکند و اشک میریزد برای دختری آرزوی راه رفتن دارد.آن زن که یک روز فرشته بود دیگر فرشته نیست. آن زن خواب است در خواب راه میرود در خواب نماز میخواند در خواب غذا می پزد در خواب بچه بدنیا می اورد . در خواب عاشق میشود در خواب میمیرد. آن زن عاشق است عاشق مردی که یک روز در نبودن
غرق شد و آن زن هنوز هم در نبودن انتظار بودنش را می کشد
