خاموشخانه...
ادمی هست و عادت....
چقدر بایستی متکی به نفس باشی و با اراده که همه ی عادت های خوب در تو نهادینه بشوند....
من اما..... عادات بد فراوانی دارم که یکی از اونها اینه که حرف دلم اون طور که توی دلم هست به زبانم نمیاد ...
اگر تموم غصه های عالم توی دلم یکجا تلنبار بشه قدرت این رو ندارم که روبروی کسی بنشیم درد دل کنم اونجور که در سکوت با خودم نجوا می کنم....
برای همین سکوت رو دوست دارم و تنهایی رو زمانی که از همیشه پر ترم....
و امشب از اون شبهاست پرم.... پر تر ...چه بسا لبریز....
برای همین حرف زدن دلم نمی خواهد....
بچه ها هر دو خوابند و خانه ساکت اهسته شالم رو دورم می پیچم و در تاریکی می روم سراغ اشپزخانه
یکراست سراغ قهوه....
قهوه داغ توی تنهایی و سکوت و صدای باران حسابی می چسبد سعی می کنم افکارم را جمع کنم به علت دردی که کنج قلبم لانه کرده بیندیشم اما....
مهم نیست مهم منم که تاب اورده ام این همه درد را....
به امروز بعد ازظهر فکر می کنم وقتی ادمی حرف زدن دلش نمی خواهد احساس غربت می کند میان جماعت زنده باید راه ا بیفتد برود خاموشخانه...
و چقدر مهجور است گورستان دارالرحمه شیراز زیر باران...
گورستان شسته و رفته به انتظار....
کاش باران بیاید روز حضورم...
"این زمین انجمن خلوت خاموشان است
مهد اسودن یکتای به تن پوشانست
این خرابات پر از کله مدهوشان است
چشم این خاک ز هر چیز پر است
مرده شویش ببرد مرده خور است..."
چقدر یکدست و بی صدا خفته اند این جماعت ....از این همه دست پا زدن های این دو روز باقیمانده عمرم خجالت می کشم....
اول مادر بزرگم بعد عامو جون بعد محمد و پروین و سید سجاد و سیاوش کنارقبرسیاووش غریبم بیصدا نشسته ام و باران.... یکریزو تند...
و حرفهایی که خون قی کرده این چند روزه...این دلمه های خون فقط به اشک پاک می شوند وزلال باران.......... و لا غیر....
توی حال خودم حضور کسی را حس می کنم پسرک ریز نقش افغانی خیس ازباران کنارم ایستاده کیسه پلاستیک روی سرش خیس خیس بی هیچ لباس گرمی..... چرا گریه می کنی؟
می گم چون دلم تنگه
میگه گریه کنی باز میشه؟
لبخند میزنم به این صداقت ناب
میگم اره؟
اما تو چرا اینجایی الان که کاسبی نیست
میگه کتک خوردم اومدم بیرون
میگم کی تورو زده
میگه دادشم
میگم اخه چرا؟
میگه به خاطر کفشاش
نگاهم به طرف کفشهاش بر می گرده
کفش نیست نه ته دارد نه رویه همه وصله وصله پاهای خیسش جا بجا از میان پارگیها پیداست
حتمن حسابی یخ کرده....
می گم کفاشی این طرفها سراغ داری
به لبخندی دل مرا می برد شیطنت ازسرروش می بارد...
میگم پس سوار شو...
عجیب شهری شده اطراف گورستان این همه زندگی در احاطه مرگ...
موقع انتخاب کفش حرکاتش به خنده ام می اندازد کی می گه پسرها شیرین نیستند؟
به سرعت برق یک چکمه ی پلاستیکی سبز خز دار انتخاب می کند انگار ازقبل نشانش کرده باشد اول قیمتش را میپرسد بعد از من میپرسه گروون نیست و من می گم نه...
و فکر می کنم چقدر زود بزرگ میشوند این بچه ها....
پلاستیک کفش را که می گیرد نگاهم می کند می گم می خوای برسونمت؟
میگه نه نزدیکه از مغازه که بیرون می اییم کفشها رو از
پلاستیک درمیاره فکر می کنم می خواهد بپوشدشان
او اما زیپ پلیور کهنه اش رو باز می کنه و کفشها روی یکی اینور سینه و لنگه دیگر رو اونور جا میده و زیپش رو می بنده و با خنده میگه حیفه نوه خیس و گلی میشه....
و با همون کفشهای پاره از توی اب و گل ها مثل اهو بچه گام بر میداره وبه سرعت نور دور میشه...
و من باز دلم میگیرد....
از کنار درا الرحمه که رد میشوم خداحافظی موقتی می کنم با همه اسودگان خاک
"نک ز تو چند قدم دور اگر می گردم
نگرانم نشو ای خاک که بر می گردم
منم از خاک همی خاک به سرمی گردم
من که مردم... بدرک هرچه دگر می گردم"
